مقدمه

جنگ مثل انفجار آتشفشانی است که برخورد نیروهای قدرتمند را هم افشا و هم پنهان می کند. وقتی که ما نظری به آتشفشان در حال فوران بیفکنیم، توجه ما به مواد داغ سرخ  مذاب و امواج دود که در حال خروج هستند معطوف می شود. ولی، در واقع، فعالیت اصلی و علت این نمایش تصویری در عمق زمین در حال وقوع است. جنگ هم به این شکل است. ما شاهد نمایش هستیم ولی احتمالا نمایشنامه نویسان را نمی شناسیم. دلیل نهایی خشونت امکان دارد که خیلی دور از محل خشونت باشد و نمایشنامه نویسان اصلی احتمال دارد که به جای لباس نظامی لباس غیر نظامی به تن داشته باشند.

از ۱۹۴۵ (و مطمئنا از زمان فروپاشی شوروی) فقط یک امپریالیسم وجود داشته است، آنهم امپریالیسم آمریکا. آمریکا دو چالش عمده دارد، روسیه و چین، ولی هیچ کدام امپراتوری نیستنددلایل جنگ می تواند متعدد باشد، اما امپریالیسم اغلب، به طور فزاینده ای، محرک راهبردی مناقشه است. امپریالیسم یک موجود پیچیده ای است با جنبه های زیاد که در طول زمان، بعضی اوقات در مغایرت با یکدیگر، اهمیت آنها تغییر می کند. اقتصاد امکان دارد که زیربنا در نظر گرفته شود، اما با روبنایی از ترکیبات گوناگون مدیریت می شود (سیاسی، اخلاق نظامی، تمدنی و مذهبی).

در گذشته، ما می توانستیم از رقابت های بین امپریالیستی صحبت کنیم اما از ۱۹۴۵ (و مطمئنا از زمان فروپاشی شوروی) فقط یک امپریالیسم وجود داشته است، آنهم امپریالیسم آمریکا. آمریکا دو چالش عمده دارد، روسیه و چین، ولی هیچ کدام امپراتوری نیستند. چین شاید در طول زمان تبدیل به امپراتوری (و حتی سلطه گر) شود، ولی در حال حاضر در آینده قابل پیشبینی، فقط آمریکا نیروی سلطه گر است. امپریالیسم آمریکا عملا در حال متزلزل شدن است و ما احتمالا به چند قطبی گرایی بازمی گردیم، اما آن از رقابت قدرت های امپریالیستی متمایز است.

این به منزله آن است که برای درک جهان معاصر ما باید امپریالیسم آمریکا را تحلیل کنیم و نقش محوری آن را در امور جهان به رسمیت بشناسیم. جنگ اوکراین مثال خوبی را ارائه می دهد و ضرورت این تحلیل را نشان می دهد. این جنگ غالبا جنگی بین روسیه و اوکراین به تصویر کشیده شده است. این بخشی از واقعیت است ولی تمام آن نیست. آن اساسا جنگی بین آمریکا و روسیه است، با کیف به عنوان پروکسی. از نظر استراتژیک، این جنگ محصول تلاش های آمریکا برای خلع قدرت از روسیه، عمدتا از طریق توسعه ناتو، است. شناخت این موضوع برای درک خود جنگ اهمیت حیاتی دارد. از طرف دیگر شناخت جنگ بشدت مهم است، چرا که جنگ اوکراین به احتمال زیاد پیش درآمدی بر جنگ علیه چین است؛ جنگی که به وسیله همان ضرورت از بین بردن چالش ها بر علیه قدرت امپراتوری آمریکا هدایت می شود (اما توام با عواقب وخیم تر برای جهان).

 امپراتوری آمریکا با پیشینیان اش به دو شکل عمده متفاوت است: اشتیاق و خودنگاری. اولین امپراتور واقعی جهان است. خورشید شاید هرگز برای امپراتوری بریتانیا غروب نکرده است، اما در حالی که تملکاتی در سراسر جهان داشت که از طریق قدرت دریایی مرتبط بودند، کنترلش کامل نبود، و هم از جانب مردم تحت استعمار و هم به وسیله رقبایش در تهدید بود. بیشتر جهان خارج از قلمرو اش بود. آمریکا شکاف ها را پر کرده است: بیشتر جهان در قلمرو اش قرار دارد، و حالا به نظر می رسد در موقعیتی است که قدرتش را توسعه دهد. امپراطوری های پیشین با درک جغرافیای جهانی قدرت های رقیب را در محدود کردن حاکمیت یکدیگر قبول می کردند. آمریکا متفاوت است. تمایل به نابودی رقبای همتایش دارد (و چین و روسیه به عنوان رقیب اش). در اندیشه یک جهان دائمی یک قطبی تحت سلطه خودش است.

علیرغم این اشتهای عظیم، آمریکا خود را به عنوان یک  ابرقدرت کم اشتها به تصویر در می آورد. هرگونه تفکر امپراتوری را انکار می کند، با این ادعا که فقط رهبری ضروری (با دست و دلبازی و تا حدودی با بی میلی) مهیا می کند. پرچم آن بر فراز ساختمان های دولتی مستعمره های موجودش به اهتزاز در نمی آید اما فقط  سفارت خانه و پایگاه  های نظامی اش که متحدین فرضی اش میزبان آنها هستند به نمایش می گذارد.

نقش محوری آمریکا در امور بین المللی را باید کشف و تحلیل کرد. هیچ اتفاق مهمی در جهان بدون درگیری آمریکا با آن به وقوع نمی پیونددnone

این دو چالش که مکمل یکدیگر هستند بوجود می آورد. نقش محوری آمریکا در امور بین المللی را باید کشف و تحلیل کرد. هیچ اتفاق مهمی در جهان بدون درگیری آمریکا با آن به وقوع نمی پیوندد. همزمان، این درگیری پنهان است، و نقش امپراتوری آمریکا عمدتا با ماشین تبلیغاتی بزرگ و موفقیت آمیزش مبهم و یا تحریف شده است. بحران مداوم اوکراین یک مثال کوچکی است. ریشه این بحران گسترش ناتو به وسیله آمریکا به عنوان ابزاری برای استراتژی اش در راستای سلب قدرت از روسیه می باشد. بازیگران اصلی دیگر (روسیه، اوکراین و کشورهای اروپایی) فرعی هستند، و، عاقلانه یا نه، به سیاست اصلی آمریکا عکس العمل نشان میدهند. احتیاجی به گفتن ندارد که، این تصویری نیست که آمریکا ارائه می دهد.

یک تحلیل روشن از ساختارهای سیاسی و پویایی زیربنای ضروری را برای کنشگری، از محیط زیست تا کارگر، شکل می دهد. در یک اقتصاد جهانی شده هیچکس، در زمینه تولید یا مصرف، نمی تواند امپریالیسم آمریکا را نادیده بگیرد. بحران اوکراین عواقب جهانی دارد. علاوه بر مرگ و تخریب در خود اوکراین، مردم زیادی در جهان فقیر خواهند شد، مشاغلشان را از دست خواهند داد و متحمل افزایش قیمت ها برای نفت، گاز، گندم، و ماورای آن می شوند (و تعداد دیگری ثروتمندتر می شوند).

آمریکا را در مرکز قرار دادن به منزله این نیست که نقش بازیگران و عوامل دیگر را نادیده گرفت، یا اینکه پیشنهاد کرد که امپریالیسم آمریکا قدرت مطلق و ابدی است. برعکس، محدودیت ها و زوال اش بخش مهمی از تصویر کلی هستند. معهذا، خیلی مهم است که آمریکا را در قلب نظام جهانی گذاشت، و برای انجام این کار احتیاج به شکستن پوسته سخت تزویر که آن را از بازرسی دقیق محافظت می کند.

آمریکا و برپایی یک نوعی جدید از امپراتوری

صد سال پیش، کلمه امپراتوری غالبا بکار می رفت (معمولا با موافقت خود امپراتورها) و هر کدام حیطه امپراتوری خود را داشتند. امپراتوری بریتانیا امکان داشت که امپراتوری روسیه را تحقیر و با آن رقابت کند و بالعکس، ولی هیچکدام ایده امپراتوری را زیر سوال نمی بردند. اتفاقا، کشوری که از امپریالیسم انتقاد نکرد آمریکا بود، که توسعه امپراتوری خودش را با جنگ اسپانیا-آمریکا در سال ۱۸۹۸ شروع کرد. آن جنگ معمولا شروع آن توسعه محسوب می شود، یا حداقل توسعه امپریالیستی خارج از قلمرو کشور. ولی آمریکا از مفهوم امپراتور فاصله گرفت و ادعا کرد که توسعه اش با دیگران متفاوت است. همانطور که رابرت کیگن مطرح کرد، از لحاظ تاریخی، توسعه به عنوان یک عکس العمل به تهدید خارجی مفهوم سازی شد:

مثل خیلی ها (برای مثال یونانی ها و رومیان) آنگلو-آمریکایی ها خود را متجاوز تصور نمی کردند. تا حدودی، معتقد بودند که درست و طبیعی است که در جستجوی استقلال و ثروت برای خودشان و خانواده شان در دنیای جدید (قاره آمریکا) باشند. وقتی که این راه را در پیش گرفتند و پایگاه هایی در سرزمین های رام نشده شمال آمریکا ایجاد کردند، ادامه توسعه برای خیلی از آنها موضوع بقاء بود، یک عکس العمل دفاعی به تهدیداتی بود که توسعه بدون توقف محدوده تمدن انگلیسی را به خطر می انداخت۱.

توسعه آمریکا عمدتا متفاوت بود. ماورای کشاورزی در مزارع جنوب (در آمریکا، از مردم ربوده شده قاره آفریقا به عنوان برده برای تولید تنباکو و پنبه استفاده شد. م.)، توسعه از طریق شهرک نشینان هدایت و رهبری می شد، مثل کانادا، استرالیا و نیوزلند. این یک مدل تاریخی آشنایی بود: کشورها همسایگان خود را جابجا می کنند، اغلب با قلع و قمع یا بردگی، و زمین آنها را تصرف می کنند. اگرچه، تفاوت اصلی بین امپراتوری آمریکا و اروپای وقت این بود که اروپایی ها در جستجوی منابع بودند. این با ادعای رواج “گفتار خدا” یا “ماموریت تمدن سازی” به وسیله فرانسوی ها، یا “مسئولیت انسان سفید” برای انگلیسی ها تزئین شده بود؛ و در چارچوب رقابت های بین امپریالیستی به اجرا درآمد، ولی منابع نقش بنیادی داشتند.۲

البته، آمریکا مانند اروپایی ها اسطوره های خودش را داشت، و هنوز دارد. استثناگرایی آمریکایی نشان داده است که سرچشمه ای غنی برای آن بوده است، مانیفست سرنوشت آن را پیگیری کرد، و بعد با ” امن کردن جهان برای دموکراسی.”۳ در خلال جنگ سرد، نهضت ضد کمونیستی موضوع غالب بود، بعد از فروپاشی شوروی و پذیرفتن راه سرمایه داری به وسیله چین دنگ شیائوپینگ، دخالت های بشردوستانه و جنگ علیه ترور موضوع های غالب شدند. استعاره فعلی مبارزه آخرالزمانی بین “دموکراسی و استبداد”۴ است. چرا که این اصطلاحات عاری از هرگونه معنی دقیق و قابل رسیدگی اند، آنها به طور تحسین آمیزی شکل داده شده اند که در خدمت شعارهای پسامدرنیسم باشند. ولادیمیر پوتین (که در سال ۲۰۲۲ در آمریکا به عنوان فرد منفور مطرح شده است) در انتخابات بر علیه کاندیداهای رقیب با اکثریت قابل توجهی برنده شده است و محبوبیت او ۸۳ در صد است.۵ ولودیمیر زلنسکی، سوپر مدل فعلی، قبل از حمله روسیه به اوکراین خیلی نامحبوب بود ولی تب ملی گرایی احتمالا محبوبیت او را بالا برده است.۶ رژیمی که او به ارث برده است بعدازکودتایی به قدرت رسید که رئیس جمهور انتخابی را کنار زد و بخش عمده ای از مردم را عملا از حقوقشان محروم کرده و به اشکال گوناگون ارتباط آنها را با کیف قطع کرد. جو بایدن، به اصطلاح بالاترین مقام جهان دموکراتیک، انتخابات ۲۰۲۰ را چون دونالد ترامپ نبود برد، و درصد رای اش بخش کوچکی از رای دشمن اش پوتین است.۷ در مجموع، یک ساختار متزلزلی از الهام سیاسی است. تبلیغات خارج از کشور هم نقش مهمی بازی کرده است؛ درست مثل یسوعی ها (کلیسای کاتولیک) و پیروانشان که برای تغییر کافران و هدایت رهبرانشان به خارج رفتند، همین کار را امپراتوری آمریکا انجام داد. بنیاد ملی دموکراسی (NED)، نسخه روابط عمومی سازمان سیا، پیشینیان خودش را در قالب مبلغان مسیحی دارد که در چین و کره تا اواسط قرن بیستم فعال بودند. مسیحیت انجیلی هم الهام بخش و هم توجیه کننده امپریالیسم آمریکا بوده است:

همانطور که یک مقام وزارت امور خارجه قبل از حمله آمریکا به عراق کنایه زد، اگر محصول اصلی خلیج فارس به جای نفت کامکوات (پورنج) بود، کاخ سفید بوش احتمالا به جنگ با عراق وارد نمی شد. و بعضی اوقات، مثل جنگ های دوران قرن نوزدهم  هندوستان، توسل به مذهب فقط عکس العملی بود برای توجیه اعمالی که به روشنی بر پایه انگیزه های متفاوتی بودند. اما برای موضوع های جدی در رابطه با جنگ و صلح (مثل تصمیم الحاق فیلیپین یا رفتن به جنگ در سال ۱۹۱۷ یا ۱۹۴۱) اسطوره ملت برگزیده ای که در تلاش تغییر جهان در مقابله با شیطان نقش مهمی بازی کرده است.۸

اگر چه ایده ها برای افراد الهام بخش هستند، نظام ها به سوخت قابل توجهی نیاز دارند: نفت به جای کامکوات. امپراتوری های اروپا به منابع احتیاج داشتند (ادویه جات، طلا، مواد معدنی، پنبه و ابریشم، نیروی کار [برای خدمت در ارتش یا برده داری]، مراکز سوخت زغال سنگ برای کشتی ها) و همه اینها عمدتا از طریق قدرت نظامی بدست آمد. دولت آمریکا هم  به برخی از این منابع احتیاج داشت، همانطور که به وسیله مهمانی چای (Tea Party) بوستون نمادین شده است، اما نیروی امپراتوری اش قطعا متفاوت بود.

در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، آمریکا با کمبود منابع مواجه نبود، اما برتری در حال شکوفایی تجاری و صنعتی داشت. در این مورد با چین شباهت  دارد، اما در تضاد با اروپاست. چین، در مجموع، همیشه ثروتمندتر از دولت های موجود در پیرامون و یا در محدوده اش بوده است، مثل امپراتوری های ایران و رم، و انگیزه ای برای توسعه طلبی اقتصادی با حمایت دولت نداشت. رشد امپراتوری مدرن دودمان چینگ، از ۱۶۴۴ تا ۱۹۱۱، عمدتا به دلایل امنیتی بود. این شامل “مرزهای داخلی آسیا” (تبت، شین جیانگ، مغولستان) و جزیره تایوان می باشد، که در زمان های گوناگون در تصرف هلند، اسپانیا، و وفادارن  مینگ قبل از از دست دادن آن به ژاپن درسال۱۸۹۵ بود. امپراتوری های اروپا (و بعدا، ژاپن)، متقابلا، عمدتا به خاطر امپراتوری ثروتمند و صنعتی شدند. آمریکا، اگرچه سوداگر مشتاق، و تمایل به استفاده از قدرتش (یا تهدید آن در مورد کمودار [ناخدا] ماتیو پری و ژاپن) برای تحمیل سیاست درهای باز داشت، برای ترویج و تامین تجارت یا منابع در پی تبدیل شدن به یک امپراتوری رسمی نبود.۹ “سیاست درهای باز” وزیر امور خارجه آمریکا جان هی تجلی آن بود. قدرت های خارجی، هدایت شده به وسیله انگلستان در طی اولین جنگ های تریاک ۱۸۳۹-۱۸۴۲ (که هنگ کنگ را واگذار کرد) و به دنبال آن فرانسه، آلمان، روسیه، و ژاپن (که جنگ هایشان با چین منجر به واگذاری تایوان و کره شد)، چین را با بنادر پیمانی و ایجاد حوزه های نفوذ، جایی که بر رقبایشان امتیاز ویژه داشتند،  تقسیم کردند. آمریکا، با برتری تجاری در حال گسترش، تا زمانی که به بازار چین دسترسی داشت اطمینان به موفقیت اش داشت. سیاست جان هی، در نوشته های۱۸۹۹ و ۱۹۰۰ بیان شده است، حفظ تمامیت ارضی و اداری چین را  فراخواند. آن آغاز یک شکل جدید و غیر انحصاری از امپریالیسم بود، که کلمه امپراتوری را بکار نبرد.۱۰ این پیامدهایی داشت که ماورای چین بود، پیشنمایی از یک تحول جهانی بود ولادیمیر لنین آن را “امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه داری” خواند.

امپریالیسم آمریکا: انکار و مرکزیت

معهذا، سبک ها عوض می شوند و به طور کلی، هیچکس ادعا نمی کند که امپراتوری دارد، به ویژه آمریکا. در اواسط قرن بیستم، یک حرکت عمومی از لغت جنگ به دفاع در نامگذاری وزارتخانه های نظامی در سراسر جهان بوجود آمد، ولی بدون هیچگونه تغییر عمده ای در عملکرد آنها. کلمات زیادی به جای امپراتوری بکار رفت: هژمونی، برتری، ملت ضروری، رهبری، ابر قدرت، تک قطبی، ” قرن آمریکایی.” یک موضوع ثابت در همه آنها این است که سیاست های آمریکا توام با “نیات خوب” است. این عبارت، یا نوع شبیه به آن، غالبا وقتی که بحث در مورد این است که یک کشور خارجی انهدام شده است، ذکرمی شود. برای مثال، در مقاله ای در فارن افرز با تیتر “شریک کشتار: چطور آمریکا جنگ یمن را فعال می کند،” نویسندگان مقاله در خواست می کنند که “مقامات آمریکا صریحا موضع آمریکا را در خلیج فارس دوباره ارزیابی کرده و قبول کنند که، علیرغم نیات خوب، چقدر آسان می توانند به یک فاجعه کشانده‌ شوند.”۱۱ البته، استثناهایی وجود دارد وقتی که نویسندگان نظام (استبلیشمنت) می خواهند تحریک آمیز باشند و کلمات امپراتور یا امپراتوری را محتاطانه به کار می برند؛ اما معمولا این کار برای فاصله به وجود آوردن بین آمریکا و امپریالیسم انجام می شود. برای مثال، در سال ۲۰۰۰، ریچارد هاس، دیپلماتی که بزودی رئیس شورای روابط خارجی شد (و بنابراین، صدای معتبر وزارت خارجه آمریکا)، نوشت:

آمریکایی ها نقش خود را از یک دولت-ملت مرسوم به یک قدرت امپراتوری دوباره تجسم می کنند. سیاست خارجی امپراتوری نباید با امپریالیسم اشتباه شود. امپریالیسم مفهومی است که توام با استثمار است، برای اهداف تجاری، اغلب با نیاز به کنترل سرزمینی. برای جهانی بوجود آمده است که دیگر وجود ندارد، جهانی که در آن تعداد کمی از کشورهای اروپایی بر بخش بزرگی از مردمی که در مستعمراتی زندگی می کردند که از خودمختاری محروم بودند، مسلط بودند.

چنان روابطی در جهان امروز نه مطلوب و نه پایدار هستند. دفاع از سیاست خارجی امپراتوری مثل فراخوان برای سیاست خارجی است که در تلاش سازماندهی جهان بر اصول ویژه ای که بر روابط بین کشورها و شرایط درونی آنها تاثیر می گذارد، می باشد. نقش آمریکا شبیه به نقش قرن۱۹ انگلستان است. نفوذ انعکاسی است از جذابیت فرهنگ آمریکایی، استحکام اقتصاد آمریکا، و جذابیت هنجارهایی که به اندازه هر فعالیت آگاهانه سیاست خارجی آمریکا ترویج یافته است.۱۲

حقیقتا با یک دنیای جدید شجاعی مواجه هستیم ، با یک امپراتوری بدون استثمار، که به عنوان گزینه آخر تهدید و ارعاب و زور به کار می برد. ما ممکن است کنجکاو باشیم که چرا این موجود افسانه ای و بی آزار اصولا احتیاج به استفاده از تهدید و زور دارد، چرا که وجودش صرفا به خاطر منافع آمریکا نیست بلکه برای رفاه آن کشورهایی است که به اندازه کافی عاقل باشند که جذابیت سیاست خارجی اش را به رسمیت بشناسند و آنهایی را که آن را به رسمیت نمی شناسند، آموزش دهد. قبل از مقاله ی هاس یوگسلاوی نابود شده بود و بعد از آن حمله افغانستان، عراق، و لیبی؛ کشتار در یمن؛ و تهدید و زور در سراسر جهان بوقوع پیوست.

بنابراین ما امپراتوری داریم که موجودیت خود را انکار می کند و در واقع نسبتا نامرئی است، بویژه در مقایسه با پیشینیان. تسلط غیر مستقیم برای مدت طولانی ابزار امپراتوری بوده است. انگلستان، برای مثال، از آن در هندوستان به طور گسترده ای استفاده کرد، ولی این اولین بار است که تسلط غیر مستقیم به ابزار اولیه عملیات ترفیع پیدا کرده است. ضمنا، آمریکا تاکنون بزرگترین امپراتوری تاریخ بوده است؛ امپراطوری با آرزوها و ظرفیت به راستی جهانی. بنابراین، ضروری است که در هر تحلیل امور جهانی  امپریالیسم آمریکا را در مرکز قرار داد. این به منزله آن نیست که تنها عامل است (ابدا) اما به طور کلی، کمتر اتفاقی می افتد که به نوعی آمریکا با آن درگیر نباشد، و معمولا آمریکا بازیگر اصلی آن است، یا مستقیما و یا از طریق زیردستان.

اغلب به هر جنگی یا مناقشه ای در هر نقطه خاصی از جهان یک برچسب جغرافیایی داده شده است، و آن برچسب با سرعت جا می افتد: برای مثال ما جنگ کره و جنگ ویتنام را داریم. چرا که جنگ جهانی از مد افتاده است، یا شاید به وسیله دکترهای چرخش خبر (اسپین داکترز) تدریجا از دور خارج شده است، آنچه که باقی مانده است اسم منطقه ای است که جنگ، یا چیزی نزدیک به جنگ اتفاق افتاده بود؛ در سال های اخیر، ما افغانستان، عراق، لیبی، و سوریه را داشتیم. یک چیزی که همه این جنگ ها را به هم ربط می دهد (نه همه شان را، ولی اکثریت مطلق) این است که آمریکا در آنها دخالت دارد. بعضی وقت ها حمله زمینی است (عراق)، بعضا تجاوز هواییست (یوگسلاوی و لیبی) و اوقات دیگر ریشه اش نیروهای نیابتی هستند، یا از طریق براندازی (اوکراین ۲۰۱۴) یا شورش (سوریه). زبان را می توان تبدیل به چیزهای مضحکی کرد.۱۳ بنابراین صحبت از “بحران هسته ای ایران” می شود و “بحران هسته کره شمالی،” همین، بدون هیچ گونه اشاره ای به آمریکا. این ممکن است تعجب آور باشد چرا که آمریکا بازیگر اصلی در هر سناریویی است. بعلاوه، ضمیمه کردن کلمه “هسته ای” به ایران و کره شمالی این حقیقت را پنهان می کند که آمریکا پر قدرت ترین کشور هسته ای در جهان است، در حالیکه کره شمالی فقط به تعداد انگشت های دست بمب هسته ای دارد و ایران اصولا بمب هسته ندارد.۱۴ بعضی اوقات، جنگی که در مورد علت و مبدا آن اختلاف نظر وجود دارد، برچسب جغرافیایی راه حل ضروری مناسب را مهیا میکند؛ “جنگ اوکراین” مثال خوبی است.

هیچ بحثی در امور جهان قابل درک نیست اگر آمریکا در صدر موضوع، یا نزدیک به مرکز آن، قرار داده نشود. امکان دارد مواردی باشند که آمریکا بازیگر اصلی نیست، اما به عنوان هژمونی جهانی، هرگز از مرکز صحنه دور نیست. به معنای این نیست که آمریکا همیشه محرک اصلی است، یا رویدادهای جهان در جهتی حرکت که می کنند که در واشنگتن طرح ریزی شده است. آمریکا قدرت بزرگی است،اما یک قدرت غیر متجانس است، با درک آگاهانه محدودی از محرکین و انگیزه های در پس رویدادها، چه برسد به اینکه یک استراتژی بزرگی برای حفظ هژمونی اش در پیش داشته باشد. انکار گرایی عامل عدم روشن اندیشی اش است که مانع از مدیریت حوزه امپراتوری اش می شود.

یکی از موضوع های عجیب در مورد آمریکا این است که  یک جامعه باز و ثروتمند است، بطور نسبی بوسیله اشباح گذشته یا دشمنان خارجی تهدید نمی شود، با سرمایه های عظیم فکری. آمریکا احتمالا در یک روز بیشتر از یکسال انگلستان، و یا حتی یک دهه، وقتی که در اوج خود بود، روایت در مورد خودش و اعمالش به وجود می آورد. با این وجود، بیشتر آنچه که نوشته می شود فقط ظاهر فریبنده دارد، فاقد خود آگاهی و مدعی بیطرفی است که در واقع کاذب است؛ عملا همه کارشناسانی که بطور برجسته در رسانه ها ظاهر می شوند و برای مردم آمریکا (و برای بیشتر جهان) صحبت می کنند، به طور جدایی ناپذیری به دولت مربوطند، زمینه های نظامی، سیا، اندیشکده هایی که بوسیله دولت یا مجتمع صنعتی-نظامی تامین مالی می شوند، دارند.۱۵ حتی دانشگاهیان به وام های دولتی یا بنیادهای موازی وابسته اند. صداهای مستقل خیلی محدود هستند. البته اینترنت وجود دارد که موانع برای انتشار در آن خیلی پایین است، ولی اغلب استانداردهای روشنفکری آن هم پایین هستند. اگرچه رسانه های اجتماعی خط رسمی که به وسیله رسانه سنتی ترویج می شود به چالش می کشند، سانسور در سال های اخیر دسترسی به نظریات جایگزین را دچار فرسایش کرده است. این فرسایش با پاندمی کووید-۱۹ شتاب بیشتری (بدون تقصیر یا نه) گرفت و از جنگ اوکراین بطور قابل ملاحظه ای رشد کرده است، به طوری که یک روزنامه نگار کهنه کار آمریکایی وضعیت درسال ۲۰۲۲  را بدتر از دوران مک کارتی توصیف کرده است.۱۶                                     

ویژگی های امپراتوری: اهرم های قدرت

امپریالیسم آمریکا ممکن است که از یک جهت که اولین امپریالیست با نفوذ جهانی است جدید باشد (اغلب خودش را جامعه جهانی خطاب می کند) و در عین حال همزمان وجود واقعی اش را با تیتر جامعه جهانی (برای استتار) انکار می کند. با این حال، عمدتا ویژگی های امپراتوری را به عنوان یک پدیده سیاسی دارا می باشد. با پیشینیان می توان شباهت هایی ترسیم کرد، و امپراتوری های روم و بریتانیا مقایسات مناسبی هستند. در مورد قدرت نظامی اش با جزئیات بحث خواهد شد ولی توضیح ویژگی های اصلی امپراتوری مفید خواهد بود.

امپراتوری ها، به خاطر ویژگی هایشان، فقط یک کشور پرقدرت نیستند بلکه یک مجموعه سلسله مراتبی از دولت ها و دیگر نهادها هستند، که نقش آنها خدمت به قدرت امپراتوری در راس می باشد. این نوع خدمت استثمار اقتصادی و فرمانبرداری از امپراتوری را شامل می شود، که در واقع به هم پیوسته اند. احتیاجی به گفتن ندارد که این روابط خیلی پیچیده هستند، همراه با تنوعات قابل ملاحظه در موقعیت زمانی و مکانی مشخص، و اجبار به مذاکره دائمی در شرایط سخت. به طور کلی، رابطه ذاتا نابرابر است (اگر چه در موارد نادری امکان دارد که فرمانبردار از قدرت امپراتوری بهره برداری کند.۱۷ ولی این غیرعادی است، و واقعیت سخت زمینی این است که زیر دستان (که می توان آنها را به اشکال گوناگون مستعمرات نامید، مثل گذشته، یا امروز، متحدان و شرکا) کمتر از آنچه میدهند دریافت میکنند. گناهی که ترامپ را احاطه کرده بود، از دید دستگاه رهبری امور خارجه آمریکا، این بود که این امر را درک نکرد. او همچنین قوانین اساسی مدیریت امپراتوری را نادیده گرفت: زیردستان خود را طوری مدیریت کن که آنها در هنگام مقابله با دشمن مشترک از تو پیروی کنند. کمی اصطکاک در بین آنها برای نشان دادن وفاداری مطلوب است، زیادی آن موجب اختلال می شود؛ آمریکا در طی سالیان متمادی در وادار کردن ژاپن و کره جنوبی برای همکاری مشترک بر علیه چین با مشکلاتی مواجه بوده است. عدم همکاری شان وجود تنش بین دو کشور به خاطر استعمار تاریخی ژاپن می باشد. دولت جدید “طرفدار ژاپن” یون سوک-هاول در کره جنوبی این امیدواری را به امپراتوری می دهد که مسئله را حل کند.۱۸ برای اینکه از رهبری اش دچار انزجار نشوند مهمترین موضوع این است که از خودبیگانگی زیردستان پرهیز کند. انضباط و استثمار، بله، ولی توام با جلب رضایت و همکاری. ترامپ شرایطی بوجود آورد که عمده روابط بین رهبران، رسانه ها، و عموم مردم کشورهای دوست امپراتوری را بدتر کند، و از جانشینی بایدن، حداقل در بدو امر، با گرمی استقبال شد. اگرچه، امپراتوری خیلی قوی تر از آن است که ناهنجاری ترامپ تاثیری داشته باشد، و زیر دست ها طوری از نظر ساختاری به امپراتوری وابسته اند که، دو پژوهشگر نظر دادند که، “آنها بیشتر از انتظارات هرکسی رفتارهای دمدمی مزاج،  قلدری، و مسامحه کاری را تحمل خواهند کرد.”۱۹

به طرز عجیبی، ترامپ در اصل دیگر امپریالیسم، “تفرقه بینداز و حکومت کن” بهتر از بایدن بود. او به خاطر تمرکز روی چین سعی کرد که با روسیه ملایم باشد. اما، مقامات رسمی اطراف خودش حرکت های او را خنثی کردندnone

به طرز عجیبی، ترامپ در اصل دیگر امپریالیسم، “تفرقه بینداز و حکومت کن” بهتر از بایدن بود. او به خاطر تمرکز روی چین سعی کرد که با روسیه ملایم باشد. اما، مقامات رسمی اطراف خودش حرکت های او را خنثی کردند، و سقوط روابط با روسیه در دوران ریاست جمهوری اش ادامه پیدا کرد.۲۰ او خود را در معرض حمله از جانب حزب دموکرات و عمده رسانه ها گذاشت، همانطور که راشاگیت نشان داد. یکی از مسائل حکومت امپراتوری این است که یک اتحاد دو حزبی در موضوعات اصلی سیاست خارجی وجود دارد (منجر به فقدان گفتگوی در درون نظام می شود) که همراه است با حملات تند غیر اصولی پارتیزانی بر علیه ابتکارات ویژه، نتیجه اش اجرای ناکارآمد آنهاست. بایدن، برعکس، نتوانست مسبب ایجاد بحران در اروپا نباشد، وزیر امور خارجه آنتونی بلینکن هنری کیسینجر نیست، که با بازی “کارت چین” در دهه ۱۹۷۰ در جدایی چین از شوروی و استحکام قدرت آمریکا موفق بود.۲۱      

قدرت به اشکال گوناگون ظاهر می شود، از قدرت سخت (مثل قدرت نظامی) تا مجموعه ی گوناگون گیج کننده ای از قدرت نرم، شامل آموزش، فرار مغزها، و کنترل عمده رسانه های بین المللی. مابین آنها، قدرت دیپلماتیک یا سیاسی قرار دارد؛ به عنوان مثال، توانایی وادار کردن کشورها در رای دادن به شکل مورد نظر در سازمان ملل متحد.

قدرت نظامی آمریکا

به ما دائما گفته شده است که، قدرت نظامی آمریکا “پر هیبت” است.۲۲ یک روش ارزیابی آن این است که تعداد پایگاه های نظامی که در سطح جهان دارد مورد نظر قرار دهیم، با تخمین هایی که از ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ پایگاه را شامل می شود، با معیاری که تعریف آن را پیچیده می کند، چرا که هیچ کشوری بیشتر از تعداد انگشت های دست پایگاه نظامی خارج از خاک خودش ندارد.۲۳

اما، شاید هیچ معیاری بهتر از آنچه که به صورت   حسن تعبیری “بودجه دفاعی” نامیده می شود قدرت نظامی آمریکا و پیامدهای آن را نشان ندهد. بر طبق موسسه بین المللی مطالعات استراتژیک (اندیشکده لندن که اغلب به عنوان صاحب نظر در چنین موضوعاتی از آن نقل شده است، علیرغم اینکه برآوردهایش می تواند شک آفرین باشد) بودجه دفاعی رسمی آمریکا درسال۲۰۲۲، ۷۵۴ میلیارد دلار بود.۲۴ این چهار برابر بودجه چین، دوازده برابر بودجه روسیه، و سی برابر بودجه ایران بود.۲۵ رقمی برای “تهدید عمده” فرضی، کره شمالی داده نشد، ولی به وضوح اختلاف عظیم است. اگر ما برآورد یک میلیارد دلار ۲۰۱۳ بودجه نظامی کره شمالی را به وسیله همسایه جنوبی اش درست فرض کنیم، نسبت آن ۷۴۵ به یک می باشد.۲۶ اگر ما آن هزینه را تا ۱۰ میلیارد دلار هم افزایش دهیم، هنوز هزینه نظامی آمریکا ۷۵ برابر بیشتر است.۲۷ جدول ۱ جزئیات بیشتری می دهد، و جدول ۲ محاسبات تقریبی از نسبت هزینه های نظامی آمریکا به هزینه های نظامی رقبای عمده اش یعنی چین، روسیه،و ایران را ارائه می دهد.

جدول ۱ بودجه دفاعی ۱۵ کشور برتر در سال ۲۰۲۱

رتبهکشوربودجه دفاعی، میلیارد دلارمتحد امریکاست؟در صد هزینه متحدین آمریکا
1آمریکا754بله۶۲.۹
2چین۲۰۷.۳نه۱۷.۳
3انگلستان۷۱.۶بله6
4هندوستان۶۵.۱نامعلوم۵.۴
5روسیه۶۲.۲نه۵.۲
6فرانسه۵۹.۳بله۴.۹
7آلمان۵۶.۱بله۴.۷
8ژاپن۴۹.۳بله۴.۱
9عربستان سعودی۴۶.۷بله۳.۹
10کره جنوبی۴۶.۷بله۳.۹
11استرالیا۳۴.۳بله۲.۹
12ایتالیا۳۳.۸بله۲.۸
13ایران25نه۲.۱
14اسرائیل۲۳.۶بله2
15کانادا۲۳.۲بله۱.۹

جمع بودجه دفاعی متحدان آمریکا۱۱۹۸.۶

منبع:   John Chipman and Jame Hackett.S “The Military Balance 2022.” (London: International Institute for Strategic Studies), 2022; calculations  by Tim Beal.

جدول ۲: نسبت بین هزینه های نظامی آمریکا و آمریکا و متحدانش و چین، روسیه، و ایران

کشورآمریکاآمریکا و متحدانش
چین46
روسیه1219
ایران3048

منبع: John Chipman and Jame Hackett. “The Military Balance 2022.” (London: International Institute for Strategic Studies), 2022; calculations by Tim Beal.

ارقامی که کمی متفاوت تر از داده های بالا هستند بوسیله موسسه بین المللی پژوهش های صلح استکهلم ارائه شده است که هزینه نظامی آمریکا را در سال ۲۰۲۰ ۷۷۸ میلیارد دلار، چین ۲۵۲ میلیارد دلار، روسیه ۶۲ میلیارد دلار، و ایران را ۱۶ میلیارد دلار برآورد میکند.۲۸ تفاوت هایی که در این مجموعه داده ها، که بوسیله منابع قابل اعتماد ارائه شده است، وجود دارد نشان می دهد که ارقام موجود دقیق نیستند، اما در برتری هزینه نظامی آمریکا تردیدی وجود ندارد. بعلاوه، مهم است که به هزینه نظامی متحدین آمریکا هم توجه داشت، اگرچه آشکار است که فقط موضوع جمع هزینه های نظامی آنها نیست چرا که توانایی آمریکا در بکارگیری قدرت نظامی متحدانش از یک کشور به کشوری دیگر تغییر می کند. عربستان سعودی ممکن است که متحد مفیدی در تشنج با ایران باشد، ولی نه با چین. انگلستان و استرالیا معمولا خیلی بیشتر تمایل دارند که ارتش شان را در اختیار آمریکا بگذارند تا آلمان و فرانسه. کره جنوبی تنها کشوری است که ارتش اش مستقیما در کنترل آمریکاست.۲۹ تعریف “متحد” لغزنده است. آیا هندوستان یک متحد است؟ واشنگتن اینطور فکر می کرد، بنابراین “قرارداد هسته ای” ۲۰۰۶ بین دو کشور را امضا کرد، علیرغم نقض مطرح شده تعهد آمریکا به عدم اشاعه سلاح های هسته ای.۳۰ اخیرا، الحاق هندوستان در اتحاد چهار جانبه ضد چین مطرح شده است، که آغاز ناتو آسیایی را تبلیغ می کند.۳۱ معهذا، عدم تمایل هندوستان از پیگیری سیاست آمریکا در جنگ اوکراین آن گمان را متلاشی کرد.۳۲ استقلال راهبردی هندوستان، که منافع ملی خودش را بالاتر از تسلیم شدن به فشارهای آمریکا می گذارد، مورد توجه ژاپن هم قرار گرفته است.۳۳ 

اما، هزینه نظامی تضمینی بر برتری نظامی نیست، همانطور که شکست آمریکا در اغلب جنگ ها از سال ۱۹۴۵ نشان داده است؛ فقط حمله به گرانادا به نظر می آید که با موفقیت بلا شرط بوده است، حتی آن جنگ رونالد ریگان را مجبور کرد که به مارگارت تاچر نخست وزیر انگلستان تلفن زده و از او به خاطر حمله به عضوی از کشورهای مشترک المنافع بدون مشورت با لندن عذرخواهی کند.۳۴ جنگ چین بر علیه ویتنام در سال ۱۹۷۹ عموما به عنوان یک شکست تلقی شده است.۳۵ ادعا شده است که ناوگان دریایی چین می تواند هدف آسانی برای نیروی دریایی های آمریکایی و ژاپنی باشند.۳۶ علیرغم اینکه هزینه نظامی چین از هزینه نظامی ژاپن بیشتر است، ژاپنی ها، به نظرمی رسد، هنوز برتری دریایی دارند.۳۷

همچنین بیانیه جالب رئیس آژانس اطلاعات دفاعی کره جنوبی است که ادعا می کند کره شمالی “در جنگ تک به تک (بدون کمک کشورهای دیگر) پیروز می شود،” علیرغم هزینه نظامی کره جنوبی که ۳۴ برابر هزینه نظامی رقیب اش می باشد.۳۸ آشکارا، یک درخواست ویژه ای در اینجا وجود دارد؛ رئیس آژانس استدلال می کند که رابطه موجود با آمریکا ضروری است چرا که فقط با کمک آمریکا کره جنوبی می تواند پیروز شود.

به نظر می رسد که خدا همیشه لطفش با گردان های بزرگ است (یا حداقل با بزرگترین بودجه های نظامی).

هزینه نظامی شاید بازگو کننده کل روایت نباشد، اما بهترین معیار برای ارزیابی قدرت است. آمریکا در دهه های اخیر قادر بوده است که با دادن  تلفات جزیی ارتش ها را نابود کرده و کشورها را ویران کند. ولی، مسائل در طول مرحله اشغال شروع می شوند، وقتی که جنگ های چریکی تاثیرات مخرب آن را نشان می دهند. حتی با در نظر گرفتن محدودیت های هزینه نظامی به عنوان شاخصی از فرونشانی و کنترل طولانی مدت مردم سرکش، بودجه نظامی بسیاری از انگیزه ها، مقاصد، و پویایی سیاسی دولت آمریکا را بازگو می کند.

موقعیت جغرافیایی آمریکا به آن یک حفاظت طبیعی باورنکردنی و بی نظیری داده است، با اقیانوس های گسترده از شرق تا غرب و کشورهای کوچکتر مطیع (اگرچه بعضا بطور آزاردهنده ای متمرد) در شمال و جنوب. حفاظت طبیعی به آمریکا این اجازه را داده است که در بخش عمده ای از تاریخش تا اواسط قرن بیستم بودجه نظامی پایین و ارتش “نسبتا کوچکی با استاندارد های بین المللی” داشته باشد.۳۹ این را برچسب “انزواگرایی” زدند، اگرچه جرج فریدمن استدلال کرد که:

اما آمریکا انزواگرا نبود؛ در این دوره [بین دو جنگ] در آسیا درگیربود. بلکه، خودش را به عنوان بازیگر گزینه آخر می دید، قادر به بازیگری در لحظه تعیین کننده با نیروی فراوان بود چون موقعیت جغرافیایی امکان انتخاب وقت و منابع را در اختیار آمریکا گذاشته بود.۴۰

در واقع، به اصطلاح “سرنوشت آشکار” (در اصل، بیان کننده تمایل توسعه به کرانه اقیانوس آرام بود.) موضوع ثابتی از قرن نوزدهم به بعد بود.۴۱ اگر چه این تمایل تا ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم خودش را در هزینه نظامی دائمی و انبوه نشان نداد (یا شاید احتیاج نداشت که نشان بدهد). بودجه نظامی  آمریکا بعد از جنگ جهانی اول کاهش پیدا کرد و قرار بود که بعد از جنگ جهانی دوم هم به سطوح قبل از جنگ برگردد، اما جنگ سرد و جنگ کره مانع از برگشت آن به گذشته شدند، و از آن زمان به ندرت کاهش بودجه نظامی جدی گرفته شده است. یک کاهش در بودجه نظامی بعد از فروپاشی شوروی وجود داشت، اما کمی بعد معکوس شد و هنوز به شکل غیرعادی بالا مانده است، خیلی بزرگتر از آنکه به توان آن را در مقابله با هر نوع دشمنی (حتی ترکیبی از دشمنان) توجیه کرد. در واقع، موقعیت ژئوپولتیکی با آنچه که به شکل متعارف مجتمع نظامی-صنعتی خطاب می شود، تا حدودی به حاشیه رانده شده است. دوایت دی آیزنهاور بوجود آورنده اصطلاح مجتمع نظامی-صنعتی در سال ۱۹۶۱ بود.۴۲ بحران سرمایه داری آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم شرایطی را بوجود آورد که منجر به تشکیل یک اقتصاد دائمی جنگی و مجتمع نظامی-صنعتی به عنوان مولفه اصلی  شد. مجتمع نظامی-صنعتی احتیاج به دشمن و یک امپراتور دارد تا از آن دفاع کند، اما برای منفعت تجاری، علاقه ای به جزئیات ژئوپلیتیک ندارد، مسئولیت آن با استراتژیست هاست. به عنوان یک نهاد تجاری، مجتمع نظامی-صنعتی برایش اهمیتی ندارد که اگر یک جنگ خاصی یا یک وضعیت بحرانی عاقلانه یا احمقانه است، چه برسد به آنکه اخلاقی است یا نه، اما آنچه که برای آن اهمیت دارد درجه سوددهی است. مجتمع نظامی-صنعتی عظیم است و خیلی بیشتر از تولید کنندگان تسلیحات و سرباز را شامل می شود: در برگیرنده همه آنهایی است که از نظامی کردن و هزینه های نظامی به وسیله دولت آمریکا و متحدانش منفعت می برند. برجسته ترین آنها سیاستمداران، اندیشکده ها، و بخش بزرگی از رسانه ها می باشند. بنابراین، یک لابی بزرگی است که آنهایی را که سیاست های امپراتوری آمریکا را طرح می کنند، تکمیل می کند، و احتیاج به گفتن ندارد که تامین کننده مالی سخاوتمندی هم است. مجتمع نظامی-صنعتی به خودی خود عامل بوجود آورنده امپریالیسم نیست، اما ترویج کننده خستگی ناپذیر نظامی گری و راه حل های نظامی برای مسائل امپریالیسم می باشد.

بودجه نظامی آمریکا، و ارتش آمریکا، فقط یک بخشی از قدرت قهرآمیز آمریکا را به نمایش می گذارد. آمریکا مجموعه ای قابل ملاحظه ای از اهرم های قدرت را در اختیار دارد، متحدانش ارتش های قابل توجه (اگر چه غیر موثر)، مثل انگلستان، تا پروکسی های بیشمار را شامل می شود؛ ارتش هایی که جنگ های خودشان را راه می اندازند اما با انجام آن به حامی و تامین کننده مالی اشان خدمت می کنند. اینها اندازه اشان از خیلی کوچک ، تا قابل توجه (برای مثال، کردها)، تا خیلی بزرگ، مثل نیروهای نظامی اوکراین، تغییر می کند. ارتش اوکراین تقریبا ۲۵۰۰۰۰ نفر است، بعد از روسیه، بزرگترین ارتش اروپاست. بعلاوه، مقدار قابل توجهی کمک نظامی دریافت می کند، که از حمله روسیه در ۲۰۲۲ جهش شدید پیدا کرده است؛ گلن گرینوالد در می ۲۰۲۲ نوشت که در آن سال طبق محاسباتش “کل هزینه های نظامی آمریکا در جنگ روسیه و اوکراین نزدیک به بودجه یکساله نظامی روسیه (۶۵.۹ میلیارد دلار) بود.”۴۳ برخلاف متحدان، که امکان دارد که با ترغیب به یک “ائتلاف راغبین (اصطلاحی که بعد از۱۹۹۰ ابداع شد. م.)” به وجود بیاید، پروکسی ها به خاطر کاراکتر خاصشان متعهد به جنگ هستند. از دیدگاه آنها، جنبش آنهاست، و آنها در پی حامیانی هستند که که به آنها برای دستیابی به اهدافشان کمک کنند. پروکسی ها از کمک حامیانشان از طریق مالی، تسلیحات، تعلیم، و پوشش مثبت به وسیله رسانه های بین المللی  استفاده می کنند. اگرچه، دو عنصر این رابطه می تواند فاجعه آمیز باشد. اول، آنها در جبهه اول قرار دارند و عواقب اولیه فعالیت های دشمن را ، شاید تنها، متحمل می شوند؛ حامیان پروکسی ها می توانند درگیر جنگ نیابتی شوند، بدون اینکه  متحمل تلفات شوند، بنابراین از ضربات سیاسی داخلی در امان باشند. دوم، حامی پروکسی  امکان دارد که برنامه هایش عوض شده و پروکسی ارزشش را از دست بدهد، شاید حتی چیزی که باید از بین برود. کردها، و خیلی های دیگر، با خیانت حامیانشان آشنا هستند.۴۴

قدرت نظامی آمریکا، در تجلی کلی اش، یک موجود عظیمی است که کره زمین را  طوری احاطه کرده است که رقیبی برای آن دیده نمی شود. آمریکا زه های دیگری برای کمانش در اختیار دارد. مالک کشوری عظیم است (فقط حالا به وسیله چین به چالش کشیده شده است)، و کنترل کامل روی امور مالی و بانکی جهان دارد. تسلط مالی بر جهان، تحریم ها را هم ویرانگر (البته نه الزاما موثر) می کند و، تا پیش از این، یعنی ظهور چین به عنوان قدرت اقتصادی جهان و جنگ اوکراین، اساسا بدون هزینه بوده است.۴۵ قدرت بدون رقیب دیپلماتیک و سیاسی دارد که آن را قادر می کند دولت های دیگر را وادار به قربانی کردن منافع ملی خود برای اهداف آمریکا بکنند (تحریم ها و حذف هوآوی Huawei دو مثال خوب هستند). می تواند سازمان ملل و آژانس های آن را کنترل کند. با در اختیار داشتن قدرت قابل ملاحظه روی رسانه های بین المللی می تواند به خصومت، حتی هیستری، بین دشمنانش دامن زده، و جنگ اطلاعاتی به میزان اورولی را به خدمت بگیرد.۴۶ آمریکا مرکز فناوری های نوآورانه است و هنوز از قدرت نرم قابل ملاحظه ای برخوردار است، اگرچه این هم، مثل دیگر اشکال قدرتش، در حال تضعیف است.

در واقع، علیرغم بالیدن دیوید پتریوس و مایکل اوهانلون  در مورد قدرت نظامی “پرهیبت” آمریکا، برعکس، ممکن است که ضعیف ترین حلقه اش باشد.

نظامی گرایی، پاشنه آشیل آمریکا

هزینه نظامی فعلی آمریکا خیلی بیشتر از نیازهای دفاعی اش است که بتواند توجیه کند، هر چقدر هم که سخاوتمندانه تفسیر شود. با استانداردهای تاریخی بالاست و نسبت به اقتصادش هم بالاست. هزینه نظامی آمریکا به تولید ناخالص ملی بیشتر از کشورهای هم ترازش است. “هم تراز،”  البته لغت کلیدی است. کشور کوچکی که با یک دشمن بزرگتر مواجه شود الزاما تمایل دارد که نسبت بزرگی از بودجه اش را از کشور بزرگتر به دفاع اختصاص دهد. بنابراین، هزینه نظامی به تولید ناخالص ملی در هندوستان، در سال ۲۰۲۰، گفته می شود که ۲.۹ در صد بود، در حالیکه در پاکستان ۴ در صد بود (جدول ۳). ما آمار قابل اطمینان در مورد اقتصاد یا هزینه نظامی  کره شمالی نداریم، ولی تقریبا مسلم است که نسبتی که از اقتصاد کشور اختصاص به هزینه نظامی آن داده شده است بزرگتر از همسایه جنوبی آن است.

جدول ۳: در صد هزینه نظامی به تولید ناخالص ملی در سال ۲۰۲۰، ۱۵کشور برتر

۳.۷آمریکا
[۱.۷]چین
۲.۹هندوستان
۴.۳روسیه
۲.۲انگلستان
[۸.۴]عربستان
۱.۴آلمان
۲.۱فرانسه
۱.۰ژاپن
۲.۸کره جنوبی
۱.۶ایتالیا
۲.۱استرالیا
۱.۴کانادا
۵.۶اسرائیل
۱.۴برزیل

منبع: Nan Tian, Alexandra Marksteiner, and Diego Lopes da Silva. “Trends in World Military Expenditure, 2020.” Stockholm International Peace Research Institute (SIPRI), April 2021.https://www.sipri.org/publications/2021/sipri-fact-sheets/trends-world-military-expenditure-202. [ ] = SIPRI estimate

ارقام جدول ۳ بر مبنای هزینه های نظامی رتبه بندی شده اند. عربستان با منابع عظیم نفتی که هزینه نظامی وسیع  غیرعادی اش بیشتر برای راضی نگهداشتن آمریکاست تا هر نوع تهدیدی از خارج، این امارات متحده را هم شامل می شود. روسیه و چین از اقتصاد کوچکتری برخوردارند که رقبای آمریکا به حساب می آیند، و دلیل خوبی برای هزینه نظامی نسبی بالا دارند. فقط روسیه از آمریکا پیشی می گیرد، و مقدارش زیاد نیست؛ و این کاملا جدید است (در ۲۰۱۴ درصد آن ۳.۵ بود، در مقایسه به ۳.۹ آمریکا). آشکار است که آمریکا یک مورد غیرعادی است، نسبت فوق العاده ای از منابع اش را که جغرافیا و موقعیت استراتژیک قادر به توجیه آن باشد، صرف هزینه های نظامی می کند. نیویورک تایمز گاهگاهی استدعا به خویشتن داری  می کند، بدون ارائه هیچ دلیلی، به جز دادن امید واهی، با این باور که این واقعا اتفاق خواهد افتاد:

در سال های اخیر روشن شده است که آمریکا دیگر نمی تواند از عهده بودجه نظامی نامحدود بربیاید. هیچ جانشینی برای تصمیمات سخت در مورد آنچه که برای دفاع کشور اساسی است و در پیش گرفتن یک کار مداوم و خلاق برای کنترل هزینه ها وجود ندارد۴۷.

این هزینه نظامی، حتی اگر بعضا کمی کاهش می یابد، هنوز خیلی بالاست و منابع را از زمینه هایی که به جامعه و اقتصاد کشور (و در واقع ، منافع ملی) می تواند کمک کند، منحرف می کند. موضوع کاملا شناخته شده ای است که زیرساخت های کشور در وضعیت ضعیفی هستند، و به خاطر چندین دهه کوتاهی احتیاج به سرمایه گذاری های اساسی دارند.۴۸ رئیس جمهوری بایدن قول داده است که به سرمایه گذاری عمیق در زیرساخت ها دست بزند “به عنوان یک روشی برای برخورد با چین،” اما تردید هنوز باقیست.۴۹ در شرایطی که شبکه های قطار سریع السیر در چین با سرعت در حال افزایش است، در آمریکا به گفته نیویورک تایمز “با سرعت اینچی،” به پیش میرود.۵۰ نظام امور بهداشت و درمان آمریکا در بین ۱۱ کشور با درآمد بالا از پایین ترین  مقام برخوردار است، به ادعای گزارش سازمان همکاری و توسعه اقتصادی در سال ۲۰۲۱. ۵۱

در غیاب هیچگونه تهدید نظامی جدی، آمریکا از امتیاز نظامیگریی برخوردار است که هیچ کشور دیگری از آن برخوردار نیست. واکنش ۲۰۱۴ به شیوع بیماری ابولا در غرب آفریقا مثال خوبی در این مورد است. بیشتر کشورها پول اهدا کردند، یا پرسنل پزشکی ارسال کردند، که کوبا به طور سرانه در صدر آنها بود.۵۲ واکنش آمریکا اعزام ارتش بود.۵۳ مسئله این نبود که احتیاج به ارتش وجود نداشت؛ تدارکات، خدمات پزشکی، و کنترل امراض از مولفه های اصلی هر ارتشی هستند. چینی ها، برای مثال، بیمارستان صحرایی ارتش آزادیبخش خلق را فرستادند، ساختاری که بر پایه تجاربشان از سارس بود.۵۴ اما، مسئله وسعت واکنش آمریکا بود. آمریکا، همانطورکه جوایوا راک، مفسر، مطرح کرد، “نظامی کردن ابولا” بود:

عملیات آمریکا در لیبریا سوال های زیادی را به وجود می آورد. آیا پیمانکارهای نظامی در ساختن تسهیلات و اجرای برنامه ها به کار خواهد رفت؟ آیا مراکز درمانی که به وسیله آمریکا ساخته شده اند موقتی خواهند بود یا دائمی؟ آیا مراکز درمانی تبدیل به آزمایشگاه های تحقیقاتی خواهند شد؟ جدول زمانی برای خروج از کشور چیست؟ و شاید مهمترین آن برای طولانی مدت، آیا پایگاه عملیاتی لیبریا به عنوان سکوی پرتاب برای عملیات نظامی غیر ابولا بکار گرفته خواهد شد؟

بکارگیری نیروهای نظامی آمریکا در این عملیات همچنین برای مردم آمریکا علامت خطری است. در نهایت، اگر ارتش واقعا یک موسسه دولتی است که بهترین تجهیزات را در رابطه با مدیریت شیوع این بیماری را دارد، به وضوح نشان میدهد که چگونه نهادهای غیرنظامی در کشور و در خارج ازکشور نادیده گرفته شده اند۵۵ .

در اینجا زیرمتنی وجود دارد که احتیاج به توضیح دارد. همانطور که راک پیشنهاد کرد، این واکنش نظامی به ابولا با نفوذ اخیر نظامی آمریکا در آفریقا همخوانی دارد، عمدتا برای مقابله با تسلط تجاری چین.۵۶ آن به نوبه خود اغلب با روپوش “مداخله بشر دوستانه” بسته بندی می شود، یا، همانطور که اغلب بیان می شود “مسئولیت حمایت.”۵۷ همزمان، یک روابط عمومی آگاهانه ای وجود داشته است که نقش بشردوستانه ارتش آمریکا را در امداد رسانی در شرایط اضطراری تاکید کند ( بدون تردید قابل توجه بوده است) برای اینکه نقش اصلی اش را پنهان کند: یعنی گسترش قدرت آمریکا. همانطور که رابرت دی. کاپلان در یک مقاله ای با تیتر “چگونه ما با چین می جنگیم”  بدون شرمندگی گوشزد کرد:

واکنش ارتش آمریکا به سونامی، البته، یک تلاش بشردوستانه بود؛ اما استراتژیست های ستاد ایندو پاسیفیک آمریکا مجبور به قبول این موضوع بودند که یک واکنش قوی برای به دست آوردن حمایت سیاسی برای پایگاه های نظامی بخشی از استراتژی بازداری بر علیه چین را شکل می دهد.۵۸

پوشش “کمک های بشردوستانه” همچنین در برنامه های اضطراری آمریکا برای حمله به کره شمالی ساخته شده است.۵۹

“دخالت بشردوستانه،”کمک های بشردوستانه،” و “مسئولیت حمایت” همگی یک دستکش نرم برای پوشاندن مشت آهنین هستند. گسترش قدرت، که از طریق قدرت نظامی و نظامی گرایی تاکید شود، واقعیت اساسی است.

این واقعیت خیلی از مردم را در آمریکا ناراحت می کند. جفری ساکس، که شاید بتوان او را “چهره انسانی” امپریالیسم آمریکا توصیف کرد نگران این است که آمریکا “رهبری جهانی” را در حال واگذاری به چین است. تولید ناخالص ملی چین در حال جلو زدن از تولید ناخالص ملی آمریکا بر اساس برابری قدرت خرید می باشد، چین در حال سرمایه گذاری های سنگین در زیرساخت های کشوری است و بانک های بین المللی را وادار به توسعه زیرساخت ها می کند، شامل بانک توسعه جدید (توسط کشورهای بریکس تاسیس شده است)، در شانگهای، و بانک سرمایه گذاری زیربنایی آسیا، در پکن. چین دو ابتکار ترویجی دارد، جاده ابریشم جدید (یک کمربند یک جاده) برای توسعه ظرفیت های لجستیک و تشویق توسعه اقتصادی در سراسر اوراسیا، و نوع دریایی اش، جاده ابریشم دریایی.۶۰ ساکس نگران آنچه که در حال وقوع است:

خیلی از کشورهای اروپایی چین را به عنوان کلیدی برای رشد قوی تر داخلی می بینند. سران آفریقا معتقدند که چین یک شریک ضروری جدید برای رشدشان می باشد، به ویژه در زمینه های زیربنایی و توسعه تجاری…..

با این وجود، قابل توجه است که در شرایطی که چین از نظر اقتصادی و ژئوپلیتیکی در حال بالارفتن است، آمریکا به نظر می رسد که تمام تلاش هایش را برای تلف کردن مزایای  اقتصادی، فناوری، و ژئوپلیتیکی خودش می کند. نظام سیاسی آمریکا در اسارت حرص و طمع  نخبگان ثروتمند بوده است، که اهداف محدودشان کاهش نرخ مالیات شرکتها و مالکیت شخصی است، به حداکثر رساندن ثروت های عظیم شان، و کاهش رهبری سازنده آمریکا در توسعه اقتصاد جهانی است. آنها با چنان تحقیری با کمک های خارجی برخورد می کنند که عملا درها را برای رهبری جهانی چین در توسعه مالی باز کرده اند.

حتی بدتر از آن، در شرایطی که چین قدرت ژئوپلیتیک اش را به نمایش می گذارد، تنها سیاست خارجی را که آمریکا بطور سیستماتیک پیگیری می کند جنگ بدون وقفه و بی ثمر در خاورمیانه است. آمریکا منابع و انرژی خود را در سوریه و عراق به طرز نامحدودی تلف می کند همان کاری را که در ویتنام کرد. چین، در این میان، از درگیر شدن در شکست های نظامی پرهیز کرده است، به جای آن تاکیدش ابتکارهای اقتصادی برد-برد بوده است.۶۱

آمریکا بیش از حد وابسته به راه حل های نظامی است. ارتش آمریکا مدت ها پیش جایگزین همه بخش های دولت آمریکا در خارج از خاک خود شدnone

نگرانی ساکس بدون دلیل نیست، ولی تحلیل او دو نکته را نادیده می گیرد. اول، که جزیی است، خاورمیانه تنها جایی نیست که آمریکا قدرت نظامی اش را به نمایش می گذارد. مطمئنا، آشکار ترینش است؛ اما بخش عمده آن هزار پایگاه و ماشین عظیم نظامی است که بر جهان احاطه دارد. مهمتر از آن، گسترش قدرت نظامی (و نظامی گری) است که نشانه درگیری عمیق تر و اغلب خصومت آمیز تر با جهان است. روزنامه نگار با تجربه هوارد اچ. فرنچ شکایت از سیاست خارجی “ارتش-اول” می کند:

آمریکا بیش از حد وابسته به راه حل های نظامی است. ارتش آمریکا مدت ها پیش جایگزین همه بخش های دولت آمریکا در خارج از خاک خود شد – شامل یک وزارت امور خارجه تضعیف شده است، که نه نیروی انسانی مورد نیاز را برای به وجود آوردن رابطه سازنده با بخش مهمی از جهان را دارد و نه امکانات مالی که بتواند  تاثیر قابل پیشبینی بگذارد۶۲ .

ساکس تنها نیست، در سال های اخیر موسسه کویینسی صدای قوی، اگرچه تنها، بر علیه نظامی گری جامعه آمریکا و سیاست خارجی بوده است: “شکست های عملی و اخلاقی تلاش های آمریکا برای شکل دادن یک جانبه آینده کشورهای دیگر از طریق زور نیاز به یک تجدید نظر فکری زیربنایی در مفروضات سیاست خارجی امریکا دارد”.

 ساکس و موسسه کویینسی انزواطلب نیستند، و موسسه کویینسی مشخصا تاکید می کند که “آمریکا باید با جهان ارتباط برقرار کند، و جوهر این ارتباط همکاری صلح آمیز میان مردم باشد. به همین دلیل، آمریکا باید از صلح و پیگیری آن از طریق بکارگیری دیپلماسی شدید دفاع کند.”۶۳

اگرچه نظامیگری و اقتصاد دائمی جنگی به عنوان ضرورتی برای سرمایه داری متصور شود، به منزله آن نیست که همه سرمایه دارها یا حتی صنایع آن را مفید بدانند. آنچه که برای یک نظام اقتصادی درست باشد به منزله این نیست که الزاما برای همه اجزای آن درست استnone

کلمات زیبایی هستند، ولی باید به خوبی بدانیم که وجوه اولیه مالی موسسه کویینسی از طرف جرج سوروس و چارلز کوچ بوده است، سرمایه دارهایی که ضد نظامی گری هستند چون معتقدند قوه قهر خشن و عریان روش ناکارآمدی برای دستیابی به اهداف است.۶۴ بعلاوه، اگرچه نظامیگری و اقتصاد دائمی جنگی به عنوان ضرورتی برای سرمایه داری متصور شود، به منزله آن نیست که همه سرمایه دارها یا حتی صنایع آن را مفید بدانند. آنچه که برای یک نظام اقتصادی درست باشد به منزله این نیست که الزاما برای همه اجزای آن درست است. جنگ فعال بازارها را تخریب می کند و مانع از تجارت می شود، جنگ اقتصادی هم یعنی تحریم های فیزیکی و مالی همان نقش جنگ فعال را بازی می کند. از جنگ جهانی دوم به بعد، این این نوع از جنگ ها قابل مدیریت بوده اند چرا که همه دشمنان آمریکا خیلی ضعیف تر بوده اند.۶۵ جنگ در این سطح باعث دردسرهایی برای بعضی از سرمایه دارها شده است، ولی نه برای همه، که در واقع، برعکس، از رونق اقتصادی که در اثر بالا رفتن هزینه دولت در جنگ بوجود آمده است، بهره مند شده اند، حتی اگر بخشی از صنایع نظامی نبوده اند. در واقع، جنگ کره بود که اقتصاد آمریکا را از رکود صلح نجات داد و آنچه را که سیمور ملمان “جنگ دائمی اقتصادی” نامید، آغاز کرد.۶۶ شرایط در دهه ۲۰۱۰ شروع به تغییر کردند وقتی که آمریکا در جهت برخورد با احیای روسیه و خیز چین حرکت کرد. جنگ تجاری ترامپ بر علیه چین منادی آنچه در پیش بود، چرا که نه تنها در به زانو درآوردن چین شکست خورد، بلکه به آمریکا ضرباتی زد که قبلا آنها را تجربه نکرده بود (نه تنها به مصرف کنندگان فقیر و کشاورزان خرده پا، بلکه به صنایع بزرگ و سرمایه داران). تحریم های تحمیل شده در طول جنگ اوکراین در سال ۲۰۲۲، در حال ظهور در هنگام نوشتن این مقاله، حتی مسائل پیچیده تری بوجود می آورند. در آوریل ۲۰۲۲، گزارش داده شد که روسیه نشان داد که به تحریم های آمریکا مقاوم است و  کمپانی های آمریکایی (و بین المللی)، شامل کوچ اینداستریس، تمایلی به احترام به پرچم و خروج از بازار روسیه نداشتند:

در این میان، از اینکه چند کمپانی بین المللی آمادگی ترک روسیه را دارند تردیدها باقیست. چند کمپانی اصلی آمریکایی مثل اینترنشنال پیپر و کوچ اینداستریس به فعالیتشان در روسیه ادامه میدهند، همانطور که گروهی از شرکت های اروپایی، هندی، چینی، شامل فولاد تیسن کروپ آلمان هنوز فعالند.

کمپانی های دیگری هستند که تلاش میکنند که ممنوعیت دولت بایدن برای سرمایه گذاری در روسیه را دور بزنند اگرچه دردسرهای بی سر و ته را بهمراه دارد، [جفری سوننفلد از دانشکده مدیریت ییل، که رهبری کمپین عدم سرمایه گذاری ییل را به عهده دارد] گفت. “واقعا آزار دهنده است که آن جایی که تحریم های اقتصادی برای سرمایه گذاری های آینده وجود دارد کمپانیها سعی می کنند که فشارهای سازمان تنظیم مقررات را فریب دهند، مثلا، می گویند که این تجهیزات برای کارگاه جدید نیست، بلکه برای تعمیرات است۶۷ .

امکان دارد که ما درست در یک نقطه عطف قرار داریم جایی که سرمایه داری آمریکا و روبنای آن بطور فزاینده ای در تضاد می باشند. نیازهای فوری امپریالیسم  منافع بخش عمده سرمایه داری را کنار می زند و اصول مقدس آن را نادیده می گیرد، مثل حرمت اموال خصوصی. اگرچه آمریکا رسما در جنگ نیست، آمریکا و متحدان وابسته اش همواره دارایی های افراد (برای مثال “الیگارش های روسی”) و موسسات را می دزدند. آمریکا دارایی های روسیه، افغانستان، ونزوئلا، کره شمالی را بدون کوچکترین  تردیدی تصرف کرد. اگرچه موسسه کویینسی ممکن است که بخواهد به دوران جان هی وقتی که برتری تجاری آمریکا غالب بود، بازگردد، آمریکا رقابت پذیری کمپانی هایش در حال افول است و دولت این اجازه را به خود می دهد که مرتکب آدم ربایی شود و حکم ممنوعیت رقبایش را صادر کند. برای درک این بحران در حال ظهور برای امپریالیسم آمریکا ما احتیاج به بررسی رابطه بین سرمایه داری بین المللی و امپریالیسم داریم.

سرمایه داری بین المللی و مراحل امپریالیسم مدرن

جان بلامی فاستر آغاز قرن بیستم را نقطه عطفی می داند، که یک مرحله جایگزین مرحله دیگری شد:

  در اواخر قرن نوزده، یک نوعی از مبارز کیفی جانشین رقابت بر سر مستعمرات که عمده کشمکش های اروپا را از قرن هفدهم شکل می داد، شد: رقابت بین دولت ها و شرکت هایشان، نه برای مناطق امپراتوری، بلکه برای هژمونی واقعا گلوبالی در نظام جهانی امپریالیستی که بطور فزاینده ای به هم پیوسته است.۶۸

ممکن است بهتر باشد که یک دوره انتقالی را در نظر داشت، جایی که، به گفته آنتونی گرامشی، “کهنه در حال مرگ است و نو ناتوان از زاده شدن.”۶۹ یک نظم جهانی و بازار بین المللی در واقع پیش بینی شده بود؛ در دهه ۱۸۹۰، فردریک راتزل ادعا کرد که ” در این سیاره کوچک فضای کافی فقط برای یک کشور بزرگ وجود دارد.” و در ۱۹۱۹ جغرافیا شناس انگلیسی هالفورد مکیندر پیش بینی کرد “که در نهایت یک امپراتوری جهانی منحصر به فرد بوجود خواهد آمد.” اگرچه، تا ۱۹۴۵ طول کشید تا یک بازار جهانی سرمایه داری به وجود بیاید، تحت قدرت آمریکا، و دردهه ۱۹۹۰ که فروپاشی شوروی و چرخش چین به سرمایه داری، که آخرین موانع را در هم شکست (جدا از قرارگاه های محدودی مثل کوبا و کره شمالی) جهانی شدن واقعی سرمایه داری به واقعیت تبدیل شد.

اگرچه، این در درونش دانه های انحلال را به همراه داشت. نه تنها قدرت آمریکا بود که با ابقای شوروی و چین به چالش کشیده شد، ولی برتری سرمایه داری آمریکا در حال تزلزل بود، عمدتا شاید به خاطر خواسته های امپراتور. سرمایه داری به عنوان یک نظام اقتصادی به شکلی توسعه پیدا کرد  که برای بقاء نیاز به اقتصاد جنگی دائمی داشت، به عنوان مرکز تجاری و تولید مازاد که به خاطر ماهیتش نمی توانست آن را مصرف کند. این در آمریکا مشهود بود، که قدرت غالب بود و تضمین کننده امنیت جهان سرمایه داری؛ مهیا کننده پکس آمریکانا (صلح آمریکایی). رقابت از ناحیه قدرت های شکست خورده، آلمان و ژاپن، پردردسر اما قابل مدیریت بود؛ ژاپن با پلازا آکورد ۱۹۸۵ (Plaza Accord) سر جای خود نشانده شد و بنابراین هرگز پیش بینی ازرا ووگل که “شماره یک” می شود برآورده نشد.۷۰ علیرغم این استفاده قدرت دولتی برای مقابله با رقابت اقتصادی، مباحثه های زیادی در دهه های اخیر درباره قدرت نسبی شرکت ها و دولت ها وجود داشته است، عمدتا بیشتر آن صحبت ها از آنچه که واضح است جلوتر نمی رود: شرکت های بزرگ روی دولت هایشان نفوذ دارند (طنزی که رایج است، “در چین دولت مالک بانک هاست، در آمریکا بانکها مالک دولت هستند،”) و شرکت های بزرگ از دولت های کوچک پر قدرت تر هستند.۷۱ بیشتر شرکت های بزرگ روابطی با دولت آمریکا دارند که تحلیل را پیچیده میکند. اما، جنگ اوکراین کاملا نشان داد که وقتی که دولت آمریکا بخواهد قدرتش را بر روی شرکت ها بکار می برد.

اگرچه، اقداماتی که در جنگ اوکراین صورت گرفت مثال آشکار و مهمی از جنبشی بود که برای چندین سال در حال پیشرفت بود، و در مقایسه پلازا آکورد فقط یک پیش درآمد بود. وقتی که آمریکا رقابت پذیری اش را ازدست داد (به ویژه در رابطه با چین) به طور فزاینده ای برای حفظ موقعیت اش در راس هرم جهانی به اقدامات سیاسی روی آورد. این هژمونی به خاطر خواهد ماند که در اصل بر اساس برتری اقتصادی بود. درست همانطور که هی می خواست که موانعی که بوسیله امپراتوری های قدیمی و در حال زوال برپا شده بود، پایین بیاورد و رقابت را به نحوی منصفانه تر کند که قدرت تجاری آمریکا غالب شود، حدود یک قرن بعد از آن جانشینانش در پی برپایی موانعی بر علیه چالش تجاری چین هستند. مهمترین آن، که مطلقا تنها مثال هم نیست هوآوی Huawei است. کمپانی غول پیکر چینی در خیلی از زمینه ها رهبر است، به ویژه در ۵جی. جدا از این که این بازار بزرگ، درحال رشد و متحول ساز است، همچنین پیامدهای امنیت ملی دارد؛ آمریکا از تسلط اش در محصولات فناوری درهای پشتی را به وجود آورد که از آن طریق می توانست بر دوست و دشمن جاسوسی کند، و نگرانی وجود داشت که چین نه تنها آژانس امنیت ملی را از این دارایی محروم کند، بلکه همان کار را خودش هم انجام دهد.۷۲ در حقیقت این نگرانی ها احتمالا اغراق آمیز بودند چرا که آمریکا، به عنوان پیشگام، می توانست کارهایی انجام دهد که پیروانش (در مواجهه با مشتریان مطلع) نمی توانستند. بعلاوه آمریکا از قدرت سیاسی برخوردار است که که دیگران، شامل چین، نمی توانند با آن برابری کنند؛ مشکل است که تصور کرد انگلستان همان اقدامات احتیاطی را بر علیه کمپانی های آمریکایی در پیش بگیرد که بر علیه هوآوی  Huawei انجام می دهد، جایی که سهم بازار هوآوی از شبکه غیر مرکزی ۵جی انگلستان به ۳۵ درصد محدود شود، به کمپانی برچسب فروشنده “ریسک بالا” بزند و استفاده از تجهیزاتش را در بخش های مرکزی ممنوع بکند، شامل اطلاعات و امنیت، ارتش و مراکز هسته ای.۷۳ آمریکا با استفاده از قدرت سیاسی هوآوی را از بازار داخلی خودش محروم کرد و دولت های خارجی را تحت فشار گذاشت، به درجات مختلفی از موفقیت، که همان کار را کنند. همچنین یکی از مدیران ارشد هوآوی، منگ وانزو، که دختر بنیانگذار کمپانی است، ربود. دلیل اصلی برای این نوع رفتارها این است که آمریکا نمی تواند با موفقیت با هوآوی رقابت کند که از قضا، از همان مزایایی برخوردار است که کمپانی های آمریکایی در زمان هی داشتند: دسترسی به یک بازار داخلی نیمه حمایت شده و متعهد به تحقیق و توسعه، که در سال ۲۰۱۹، گزارش داده شد که هوآوی ۱۵ تا ۲۰ میلیارد دلار سالیانه برای آن خرج می کند.۷۴

در نتیجه این دخالت، یک فاصله گیری از فضای واحد اقتصادی که جهانی شدن مهیا کرده بود، به وجود آمده است، با حرکت فزاینده نامحدود کالاها، خدمات، و سرمایه (ولی نه مردم)، به جهانی که دو شاخه شده است.۷۵ اقتصاد آمریکا و آنهایی که بتواند با خودش ببرد از چین جدا می شود، و خطوط عرضه کالا تغییر پیدا خواهد کرد.۷۶ جنگ اوکراین، و هیستری که به وجود آورد، این گرایش را به قدری شدید کرد که خیلی از کارشناسان معتقدند که جهانی شدن (گلوبالیزیشن) مرگ یا به پایانش نزدیک است.۷۷

آشکارا، داستان هنوز به پایان نرسیده است. اولا، این جدایی تا آنجایی که مربوط به نتیجه شکست در رقابت با چین باشد، با گذشت زمان حوزه آمریکا را ضعیف تر و عقب افتاده تر از حوزه تحت رهبری چین خواهد کرد. بعلاوه، حتی اگر آمریکا به یک “دژ آمریکا” عقب نشینی کند، چه کسانی به دنبال او خواهند افتاد؟ چی کسانی به درون دژ می روند، و بعد متوجه پیامدهای آن شده و سعی در بیرون آمدن از آن می کنند؟ چه کسانی به درون دژ نخواهند رفت؟

چه امپریالیسم آمریکا در حال زوال نهایی باشد یا اینکه یک دگرگونی به آن اجازه دهد که از این دوران سخت خود را بیرون بکشد و هژمونی اش را حفظ کند، شناخت نقش محوری آن در جهان معاصر ضروری است. واقعیت این است که هیچ کشوری، فناوری، و جنبه ای از اقتصاد جهانی وجود ندارد که آمریکا روی آن تاثیر نگذاشته باشد.

اوکراین

بحران اوکراین که در ۲۰۲۲ شعله ور شد (یا ۲۰۱۴، بسته به تعبیر آن دارد) خیلی از مسائلی را که در این مقاله مطرح شد روشن می کند. مطالب زیادی را در مورد طبیعت امپریالیسم معاصر آمریکا را عنوان می کند: چطور خود را می بیند و چطور خود را نشان می دهد؛ مشخصات قدرتش؛ بهره برداری از متحدان، شرکا و پروکسی هایش؛ و رابطه او با سرمایه داری جهانی. بطور خلاصه، نکات ذیل را توضیح می دهد:

  • امپریالیسم آمریکا، پنهان، اغلب تایید نشده ولی در مرکز
  • ضرورت افسانه سازی در زمینه:
  • ایجاد جنگ
  • به وجود آورنده احساس تهدید
  • به کارگیری و بهره برداری از گسل های جوامعی که مورد هدف هستند
  • نقش زیردستان:
  • متحدان و شرکا، هم کشورها و هم موسساتی مثل ناتو
  • پروکسی ها
  • مشتریان در نقش جانشین و همچنین به عنوان تحریک کننده با اهداف خودشان
  • نقش رسانه ها و جنگ اطلاعاتی و محدودیت های آن
  • قدرت نظامی و منابع، و قدرت محرک مجتمع نظامی صنعتی
  • تضادهای سرمایه داری بین المللی و قانونی بودن سرمایه داری

زمینه بحران

جنگ ۲۰۲۲ اوکراین را در دو سطح می توان تحلیل کرد:

  • ژئوپلیتیک: قدرت زدایی از روسیه به عنوان رقیب احتمالی یا مانعی بر هژمونی جهانی از طریق مهار، قدرت زدایی، و تجزیه آن با توسعه ناتو به عنوان ابزار اصلی برای اینکار
  • محلی: بکارگیری از اختلافات قومی در اوکراین به وسیله آمریکا، متحدانش در ناتو، و ملی گرایان قومی (اغلب نئونازی خطاب می شوند) برای ایجاد بحران و تشویق به شروع جنگ داخلی

نیروی حرکت دهنده اصلی ژئوپلیتیک استراتژی آمریکا بر علیه روسیه از زمان فروپاشی شوروی توسعه ناتو بوده است، که نه تنها ادامه دارد، بلکه با برنامه ورود سوئد و فنلاند تجدید قوا شده استnone

بعد از فروپاشی  شوروی، اوکراین در ۱۹۹۱ مستقل شد. اگرچه، میخائیل گورباچف به جرج اچ. دبلیو. بوش اخطار داد که، “اوکراین با مرزهای فعلی یک ساختار بی ثباتی خواهد بود.” او گوشزد کرد که مناطق روسی نشین خارکوف و دونباس در طول دو جنگ جهانی بوسیله بلشویک های محلی اضافه شده اند و کریمه، که از نظر تاریخی متعلق به روسیه بوده است، بوسیله نیکیتا خروشچف در دهه ۱۹۵۰ انتقال یافته است.۷۸  این استدلال بوسیله دیگران هم شده است، به ویژه، پوتین در سخنرانی ۲۴فوریه۲۰۲۲، وقتی که اصطلاح عملیات ویژه نظامی را اعلام کرد.۷۹ این بی ثباتی درونی خودش را در طول جنگ جهانی دوم نشان داده و تشدید شده بود، وقتی که خیلی از اهالی اوکراین در کنار نازی ها بر علیه ارتش شوروی جنگیدند.۸۰ بعد از پایان جنگ و تا دهه ۱۹۵۰، سازمان سیا از بقایای گروهای ضد شوروی حمایت کرد، تا اینکه تشکیلات فیزیکی آنها فروپاشید.۸۱ این بخشی از سیاست بلند مدتی بود که در تلاش برای تجزیه کردن (و بنابراین قدرت زدایی) شوروی، و متعاقبا فدراسیون روسیه، که با دخالت ۱۹۲۲-۱۹۱۸  در سیبری شروع شد و تا امروز ادامه دارد.

نیروی حرکت دهنده اصلی ژئوپلیتیک استراتژی آمریکا بر علیه روسیه از زمان فروپاشی شوروی توسعه ناتو بوده است، که نه تنها ادامه دارد، بلکه با برنامه ورود سوئد و فنلاند تجدید قوا شده است.۸۲ در تئوری، ناتو برای ممانعت از توسعه طلبی فرضی (اما هرگز به واقعیت تبدیل نشد) شوروی به وجود آمده بود. با از بین رفتن دلیل اصلی بوجود آمدنش، ناتو فعالیت هایش را متوقف نکرد، بلکه دلایل دیگری برای ادامه حیات خود بوجود آورد. زخمی برداشته از جنگ های صربستان، افغانستان، و لیبی، ناتو حالا تمرکزش را به چین معطوف می کند.۸۳ اگرچه، در واقع توسعه ناتو در اروپا، تا مرزهای روسیه،  بیشترین عواقب را تاکنون داشته است، تا اینکه ماجراجویی های خارج از منطقه. خیلی ها، در چپ، و در درون قدرت، اخطار دادند که توسعه ناتو امکان دارد که منجر به جنگ شود، که حالا نتیجه اش را شاهد هستیم.۸۴ مهمترین آنها، ویلیام جی. برنس، سفیر وقت در روسیه و رئیس فعلی سازمان سیا ، در تلگرامی به واشنگتن در سال ۲۰۰۸ اخطار داد که “نی یت یعنی نی یت (نی یت به زبان روسی یعنی نه م.): آمادگی توسعه ناتو در رابطه با روسیه.” تلگرام محرمانه بود ولی متن آن از طریق ویکی لیکس در دسترس است.۸۵

خلاصه نقل قول آن ارزش دارد چرا که بطور مضاعف آموزنده است. پیش گویی پیامبرانه است چرا که هرچه پیش بینی شده بود به واقعیت پیوست. مهمتر از آن، نشان میدهد که بالاترین مقامات دولت آمریکا می دانستند  که  نتایج سیاست هایشان چه خواهد بود،  و احتمالا می خواستند به آن دست یابند. جنگ اوکراین نه بدون دلیل بود و نه غافلگیرکننده؛ نتیجه انتخاب راهبردی عمدی در واشنگتن بود.

به دنبال یک واکنش خاموش به تصمیم اوکراین در پیگیری برنامه اجرایی عضویت (Membership Action Plan) ناتو در اجلاس بوخارست (ارجاع الف)، وزیر امور خارجه لاوروف و دیگر مقامات بلند پایه مخالفت جدی شان را تکرار کرده اند، تاکید کرده اند که روسیه توسعه بیشتر به جهت شرق را یک تهدید بالقوه نظامی میداند. توسعه ناتو، بویژه به اوکراین، مسئله “احساسی و عصبی”  اوکراین برای روسیه باقی مانده است، اما ملاحظات سیاست های راهبردی همچنین زمینه ای است بر مخالفت جدی با عضویت اوکراین و گرجستان در ناتو. در اوکراین، این ملاحظات شامل ترس از مسئله بوجود آمدن دودستگی، که منجر به خشونت، حتی بعضی ها مدعی اند، به جنگ داخلی شود، که روسیه را مجبور به دخالت کند. بعلاوه، دولت روسیه و کارشناسان به ادعا شان ادامه می دهند که عضویت اوکراین در ناتو تاثیر مهمی بر صنایع دفاعی روسیه، ارتباطات خانوادگی روسی اوکراینی، و بطور عموم روابط دوجانبه خواهد گذاشت. در گرجستان، دولت روسیه نگران بی ثباتی بلاانقطاع و اقدامات تحریک آمیز در مناطق تجزیه طلب بود.

نگرانی های دولت روسیه قابل توجیه بود.

قدم اصلی در این استراتژی کودتای ۲۰۱۴ میدان بود که شاهد برکناری رئیس جمهوری ویکتور یانوکویچ شد، کسی که می خواست نقشه راهی بین روسیه و غرب طرح کند، و جانشینی او با یک دولتی نزدیک تر به آمریکا، که در آن ناسیونالیست های قومی نقش عمده ای بازی کردند. کودتا ترکیبی بود از این ناسیونالیست های قومی و دخالت های ویکتوریا نولند، فردی که بطور گسترده ای معمار سیاست آمریکا در اوکراین در دو دهه گذشته شناخته شده است؛ همانطور که اندرو کاکبرن اشاره کرد، بازی شروع شد.۸۶

در واکنش به آن، به خاطر از دست ندادن پایگاه دریایی در سواستاپول به ناتو، که از اوکراین اجاره کرده بود،۸۷ پوتین بازگشت کریمه را به روسیه “تسهیل کرد،” حرکتی که در بین اهالی کریمه و روس ها محبوب بود. دولت جدید در کیف دست به اقدامات گوناگون تبعیض آمیز بر علیه روس زبان ها زد، و مردم روس الاصل در منطقه دونباس شورش کردند، که باعث بوجود آمدن دو جمهوری جدایی طلب با مرکزیت دونتسک و لوهانسک شد. واحد هایی از ارتش اوکراین به روسیه فرار کردند، ارتش اوکراین به وسیله مربیان آمریکایی و الحاق چندین گروه نظامی خصوصی و شبه نظامیان مثل گردان آزوف دوباره سازماندهی شد، الیگارشی ها تامین مالی آن را به عهده گرفتند، و کمپینی بر علیه دونباس براه افتاد که در طول هشت سال باعث مرگ حداقل ۱۳۰۰۰ نفر شد.۸۸ گردان آزوف و دیگر شبه نظامیان به خاطر شیفتگی به خلوص قومی و تمایل به خشونت معمولا تحت عنوان “نئونازی ها” شناخته می شوند، که باعث شرمندگی آمریکا شده است.۸۹ مثل همه شباهت های تاریخی نئونازی های اوکراین صددرصد مثل نازی ها نیستند (برای مثال رئیس جمهور ولودیمیر زلنسکی و حامی او، ایهور کولومویسکی یهودی هستند) ولی به اندازه کافی شبیه است که باعث تلاش شدید برای لاپوشانی کردن آن به شود، و یا الهام بخش “کشتار جمعی نژادپرستان سفید پوست” باشد.۹۰ از سال۲۰۱۴ فرایندی از”ناتویی کردن” در پیش بوده است، با رهبری آمریکا، با در اختیار گذاشتن مهمات و آموزش نظامی که ارتش اوکراین را تبدیل به یک “نیروی فزونگر” برای آمریکا کرده است. (درحال حاضربزرگترین ارتش اروپا را بعد از روسیه به لحاظ پرسنل دارد):

تا سال ۲۰۱۴ کشور ارتش مدرنی نداشت. (الیگارشی ها، نه دولت، شبه نظامیان را مسلح و تامین مالی کرده آنها را برای جنگیدن بر علیه جدایی طلبان که به وسیله روسیه حمایت می شدند به شرق کشور فرستادند. آمریکا شروع به مسلح کردن و آموزش دادن ارتش اوکراین کرد، اوایل آن با تردید تحت ریاست جمهوری باراک اوباما. اگرچه، تسلیحات مدرن در طی ریاست جمهوری ترامپ به اوکراین سرازیر شد، و امروز اوکراین تا دندان مسلح است….با در نظر گرفتن این واقعیت، مسخره کردن کارایی روسیه در جبهه جنگ نابجاست. روسیه به وسیله یک کشور کشاورزی شجاع که یک سوم اندازه اش است متوقف نشده است؛ در واقع روسیه خود را به خوبی حفظ کرده است، حداقل در حال حاضر، بر علیه اقتصاد پیشرفته ناتو، تسلیحات سایبری و میدانی و در زمینه تسلیحاتی خود را تطبیق داده است (و حتی در بعضی موارد جلو زده است)۹۱ .

در طی سالهای ۲۰۲۱ و ۲۰۲۲ روسیه اقدام به تمرینات نظامی کرد که احتمالا برای دادن اخطار بود. در دسامبر۲۰۲۱، روسیه پیشنهادی برای یک طرح امنیتی بین اروپا و روسیه ارائه داد، که سریعا به وسیله دولت بایدن رد شد.۹۲ علیرغم کمپین بدون توقف رسانه ها که ارتش روسیه قصد حمله به اوکراین دارد، بخش عمده ای از ارتش اوکراین در فوریه۲۰۲۲ در جبهه دونباس مستقر شد، ناظران سازمان امنیت و همکاری اروپا افزایش شدید حملات توپخانه بر علیه دونباس را ثبت کردند.۹۳ در شرایطی که به خاطر عدم موضع گیری قاطع در دونباس در سال ۲۰۱۴ مورد انتقاد قرار گرفته بود، پوتین مواجه با درخواست دومای روسیه (مجلس فدرال روسیه) در فوریه ۱۵ برای به رسمیت شناختن جمهوری دونباس شد. در فوریه ۲۱، موافقت کرد.۹۴ در این میان، در فوریه ۱۹، زلنسکی در کنفرانس سالانه امنیت مونیخ اشاره کرد که اگر اوکراین به ناتو پذیرفته نشود، در جستجوی بمب اتم خواهد بود.۹۵

صحنه برای جنگ آماده شد.۹۶

درس های اوکراین

امپریالیسم آمریکا، پنهان شده، غالبا ناشناخته اما در مرکز

جنگ اوکراین معمولا در رسانه ها اینطور تصویر شده است که جنگی است بین روسیه و اوکراین با آمریکا، و متحدانش (بویژه آنهایی که در ناتو هستند) به عنوان تماشاگران نگران و مشوش، مایلند که در دفاع از دموکراسی یا کلماتی مثل آن وظیفه خود می دانند که اقدام به کمک کنند، ولی مستقیما درگیر نشوند.

در واقع، توسعه ناتو تحت رهبری آمریکا علت اصلی این بحران ژئوپلیتیک است، چرا که حمایت تحریک آمیز کودتای ۲۰۱۴ میدان بیطرفی اوکراین را نابود کرد و ظهور نیروهای قومی ناسیونالیست را باعث شد که سیاست اشان بازگشت کریمه را به روسیه و تجزیه جمهوری دونباس را به همراه داشت. اوکراین را غرق تسلیحات کرد و ارتش اوکراین را تبدیل به یک ارتش عمده تقویت کننده قدرت آمریکا کرد. تلاش های روسیه، آلمان، فرانسه، و اوکراین (تحت حکومت پوروشنکو) را که می خواستند وضعیت را آرام کنند ( مثل توافقنامه مینسک، که  خودمختاری دونباس را به همراه داشت در حالی که تمامیت ارضی اوکراین حفظ می شد) متوقف کرد. روزنامه نگار معروف لیبرال کاترینا ون دن هول  اعلام کرد که مینسک ۲ “راه خروج از بحران بود که توجهی به آن نشد،” و سوال کرد، “آیا وقتش نیست که آمریکا به متحدین اش به پیوندد برای احیای یک راهی برای توافقی که منجر به صلحی پایدار شود؟”۹۷ اگرچه، در طبیعت امپریالیسم آمریکا نیست که “صلح پایدار” داشته باشد وقتی که به جای آن می تواند یک زخم چرکین در مرزهای روسیه داشته باشد.

ضرورت افسانه

امپریالیسم آمریکا یک واقعیت عینی است، اما همچنین یک ساخت تخیلی که بوجود آورنده و نگهدارنده افسانه هاست: افسانه عدم موجودیت اش، افسانه تمایلش به صلح و ثبات، و افسانه پیروی اش از قوانین بین المللی. اغلب در مورد نظم بین المللی قانون محور(rule-based international order) صحبت می کند، که سعی می کند آن را به عنوان نمادی از قوانین بین المللی و منشور سازمان ملل جا به زند، در حالی که هیچ ربطی به آن ندارد. قوانین بین المللی بر اساس برابری کشورهای مستقل بنا شده اند، اما نظم بین المللی قانون محور مبتنی بر قوانین آمریکا و متحدانش را در جایگاه مناسب تری می گذارد، و حقوق آنهایی را که مقاومت می کنند، انکار می کند.۹۸

در اینجا دو افسانه از مناسبت خاصی برخوردارند. اولی تمایل آمریکا برای صلح و امنیت جهانی است. یک پکس امریکایی (صلح آمریکایی یا صلح نسبی در نیمکره غربی) تصور می کند که محصول الحاق داوطلبانه کشورها به آن از ترس متجاوزین خارجی مشترک است، و صلح وقتی به خطر می افتد که این متجاوزین (بلوک شوروی، کمونیسم بین المللی، توسعه طلبی های شوروری یا چین، کره شمالی و غیره [لیست بازیگران بعضا تغییر می کند]) به آمریکا و متحدانش حمله کنند؛ به دیگران برای حمله کمک کنند؛ یا در شرف حمله باشند، بنابراین احتیاج به یک ضربه پیشگیرانه وجود دارد. آمریکا ادعا می کند که ذاتا دفاعی و صلح دوست است، و فقط به اندازه ای برای ارتش خرج می کند که بتواند آنهایی را که قصد نقض صلح را دارند بازدارد.

افسانه دوم این است که این دشمنان منصوب شده، از آنجایی که بطور طبیعی تجاوزگر هستند، تهدیدی برای همه هستند (نه فقط برای آمریکا)، ولی همچنین برای‌ همه آن کشورهایی که زیر چتر امنیتی آمریکا جمع شده اند (یا باید جمع شوند).

البریج کولبی، که، به عنوان معاون دستیار وزیر دفاع آمریکا در امور راهبردی و توسعه قوا در دولت ترامپ پیش نویس دفاع راهبردی ملی برای ۲۰۱۸ را تهیه کرد، کتابی که در سال۲۰۲۱ منتشر کرد با تیتر استراتژی انکار که ناخواسته این دو افسانه را توضیح میدهد.۹۹ طبیعتا با زبان وارونه اورولی توضیح داده می شود، با بکار گیری سخاوتمندانه کلمه دفاع، کولبی پیشنهاد می کند که تنها راه جلوگیری از عروج چین شروع یک جنگ بر سر تایوان است. در این رابطه، دو نکته مهم را مطرح می کند. اول، جنگ باید طوری شروع شود که طرف مقابل مانور داده شود به جهتی که اولین شلیک کننده گلوله باشد. کلاید پرستوویتس، هاوک (hawk) پژوهشگر دانشگاهی امور چین، آن را توضیح می دهد:

به گفته کولبی، زمان بسیار حیاتی است. نیروهای متحدین باید همیشه منتظر واکنش اولیه چین باشند. در واقع، آنها باید هرچه در توان دارند بکار ببرند برای اینکه مطمئن شوند که مسئولیت شروع و ادامه جنگ بر عهده پکن باشد، که کمک به استحکام روابط متحدین می کند. کولبی نبوغ آبراهام لینکلن را در هدایت شورشیان کارولینای جنوبی به شلیک گلوله اول در فورت  سامتر که جنگ داخلی را شروع کرد، ذکر می کند. این مسئولیت جنگ و خرابی های آن را و تحکیم حمایت از جنگ در ایالات شمال بر عهده….چین را باید در موقعیتی قرار داد که شلیک اول را انجام داده و حمله کند۱۰۰.

این یک تاکتیک آشنایی است، معمولا از طریق پرچم دروغین، مثل واقعه پل مارکوپولو که حمله ژاپن را به چین در سال ۱۹۳۷ ” مشروعیت داد،” یا واقعه خلیج تونکن در ویتنام.۱۰۱ لیست بزرگی از این نوع وقایع وجود دارد: جنگ اسپانیا و آمریکا، جنگ کره، حمله ۲۰۰۳ به عراق.۱۰۲ اگرچه، می توان با بکارگیری اشکال گوناگون فشار طرف مقابل را وادار به شروع جنگ کرد. این همان کاری است که احتمالا در دهه۱۹۳۰ با ژاپن شد ( واقعه پرل هاربر را بوجود آورد)، که فرانکلین دی. روزولت از آن استفاده کرد تا آمریکای بی میل  را وارد جنگ جهانی دوم کرد. هنری سیمسون، وزیر جنگ، مسئله را توضیح داد: “ما مواجهه با سوال حساس شمشیربازی دیپلماتیک هستیم این بازی طوری باید اجرا شود که ژاپن منحرف شده و اقدام به حرکت اشتباه اولیه کند….سوال این بود که چگونه آنها را به جهتی به کشانیم که اقدام به شلیک اولیه کنند، بدون اینکه خود را به خطر بیندازیم.”۱۰۳

بعد از اشاره به اینکه روسیه، و فقط پوتین را شامل نمی شود، توسعه ناتو را (به ویژه به اوکراین) یک تهدید وجودی می داند، پروفسور جان مرشایمر، متخصص برجسته روابط بین الملل آمریکا، استدلال می کند که سیاست آمریکا مطمئنا بوجود آورنده جنگ بود:

من تصمیم حمله ژاپن به پرل هاربر در سال ۱۹۴۱ را مطالعه کرده ام. تصمیم آلمان برای شروع جنگ جهانی اول را در خلال بحران جولای ۱۹۱۴ مطالعه کرده ام. نظری به تصمیم حمله مصر به اسرائیل  را در سال ۱۹۷۳ انداخته ام.

اینها مواردی بودند که تصمیم گیرندگان احساس کردند که در شرایط سختی بودند و همگی این را درک کردند که دست به قمار می زدند، آنها استراتژی شدیدا پر مخاطره ای را پیش گرفتند، اما احساس کردند که راه دیگری برایشان وجود نداشت. آنها احساس کردند بقای شان در خطر بود. بنابراین ما در مورد کشوری مثل روسیه صحبت می کنیم که فکر می کند مواجه با یک خطر وجودی است، که بقایش در خطر است و ما آن را به نقطه غیر قابل بازگشت کشانده ایم. ما صحبت از خرد کردن روسیه می کنیم. ما صحبت از این می کنیم که نه فقط آن را در اوکراین شکست دهیم، بلکه از نظر اقتصادی خردش کنیم. این وضعیت خارق العاده خطرناکی است، و برای من کاملا تعجب آور  است که کل این مسئله را به این شیوه اهانت آمیز برخورد می کنیم .

در این فرایند تهدید وجودی، باید یک عامل شروع کننده وجود داشته باشد. این عامل ممکن است که کوچک باشد و فقط نظر تصمیم گیرندگان را جلب کند؛ همچون آخرین پر کاهی که کمر شتر را شکست. اگرچه، این عامل شروع کننده امکان دارد که خیلی مهم و عمدی هم باشد. به نظر می آید که حمله قریب الوقوع کیف بر علیه دونباس در اواخر فوریه ۲۰۲۲ چنین عاملی بوده است.

در حال حاضر اینطور به نظر می رسد که عملیات ویژه نظامی روسیه فورت سامتر دیگری و یا پرل هاربر دیگری بودnone

کمپین شدیدی وجود داشت، با هدایت سازمان اطلاعات آمریکا که درنوامبر۲۰۲۱ شروع شد، ادعا شد که روسیه در یک قدمی حمله به اوکراین است.۱۰۴ بعد از آن یک آرامشی وجود داشت، وقتی که آنها ادعا کردند که پوتین تصمیمی نگرفته است. بعد، در اواسط فوریه ۲۰۲۲، کارمندان سفارت آمریکا کیف را ترک کردند، و گفته شد که حمله قریب الوقوع است. این نوع بیانیه پیشنهاد می کند که واشنگتن از نیات زلنسکی آگاه بوده و شاید در برنامه ریزی آن دست داشته است. پوتین هم ادعا می کند که حمله قریب الوقوع اوکراین او را مجبور به فرمان عملیات ویژه نظامی کرد. در اوایل مارچ، سازمان اطلاعات آمریکا این را عملا تایید کرد، ولی ادعا کرد که تهاجم کیف فقط یک “دستاویز” بود.۱۰۵ قضاوت قاطع زود است، اما احتمال دارد که آمریکا، با همکاری کیف، پوتین را هدایت یا مجبور کرد که گلوله اول را شلیک کند. جنگی که شروع شد قدرت نیروهای اوکراین را آشکار کرد، که با تسلیحات ناتو تعلیم دیده و تقویت شده بودند، بنابراین یک دخالت پیشگیرانه از جانب روسیه قبل از اینکه حمله اوکراین شتاب بگیرد از نظر نظامی قابل درک است. پوتین همچنین تحت فشار بود که، در دوما (مجلس فدرال روسیه) خود را نشان داد ولی احتمالا موضوع به جامعه روسیه خیلی عمیق تر کشانده شده بود، اقدام به محافظت از هموطنانشان (روس های مقیم اوکراین) بکند.۱۰۶

در حال حاضر اینطور به نظر می رسد که عملیات ویژه نظامی روسیه فورت سامتر دیگری و یا پرل هاربر دیگری بود.

دوم، کولبی اهمیت “متحدان” را تاکید می کند، و آنچه را که او “استراتژی الزامی” برای مهار آنها در جهت اهداف آمریکا تشریح می کند. بکارگیری متحدان و شرکا به عنوان قدرت تقویت کننده البته پدیده جدیدی نیست و تبدیل به یک تم تکراری (لایت موتیف) شده است، نه برای دولتی که او کار کرد، بلکه جانشین اش، یعنی دولت بایدن.۱۰۷ ولی کولبی در مورد مکانیزم مدیریت امپریالیسم دیدگاه جالبی را ارائه می دهد:

تمرکز بخش آخر کتاب روی آنچه که کولبی “استراتژی الزامی” خطاب می کند، می باشد، چطور “اراده” و “قدرت و عزم” مورد نیاز بوجود بیاید تا جنگ مورد نظر “انتخاب شود.” نقطه کلیدی در اینجا این است که چگونه چین وادار به یک “عمل عمدی” شود، طوری که برای اعضای ائتلاف به نظر شدیدا تهدیدآمیز بیاید: “به چین نباید اجازه داده شود جنگی را بر علیه تایوان یا فیلیپین شروع کند که به نظر برسد به اندازه کافی تهدید آمیز برای منافع دیگر کشورهای منطقه نیست…. آمریکا…بنابراین باید به شکلی آماده شود، وانمود کند، و نقش بازی کند که چین را وادار به در پیش گرفتن روشهایی کند که به نظر بیاید که تهدید بزرگتر و مضرتری است نه تنها برای کشوری که مورد هدف است اما تهدیدی است برای امنیت و احترام کشورهای دیگر که امکان داشته باشد برای دفاع از آن وارد شوند.۱۰۸’’

اگرچه کولبی تایوان در ذهنش است، تاکتیک “تهدید مشترک” بدیهی ترین نوع تهدید در اوکراین بوده است، و در واقع ممکن است که بر علیه چین موفقیت اوکراین را آنطور که پیش بینی کرده بود به همراه نداشته باشد. اگرچه، ظاهرا، این ابزار به شدت موفقیت آمیز بوده است، در حالی که کشورهای اروپای غربی از سرو کله هم بالا می روند تا برای “تهدید ادراکی روس” ثبت نام کنند: سوئد و فنلاند سیاست طولانی (و عاقلانه) عدم الحاق به ناتو را تغییر می دهند؛ آلمان بودجه نظامی اش را دوبرابر می کند؛ و همگی شان خود را درگیر تحریم هایی می کنند که بحران اقتصادی و سیاسی را وعده می دهد، شاید حتی فاجعه. “درک شده” لغت موثر است چرا که، در واقع، همانطور که مرشایمر به آن اشاره کرد، “مدارک و شواهد فراوان هستند که نشان می دهد این موردی نیست که پوتین به عنوان امپریالیست عمل می کند و در واقع موضوع توسعه ناتوست.”۱۰۹ به عبارت دیگر، روسیه برای برخورد با آنچه که به شکل یک تهدید وجودی در اوکراین می بیند اقدام کرده است و هیچ قصد، انگیزه، یا در واقع توانایی در حد بسیج عمومی (برای گسترش جنگ) ندارد. اگر توسعه ناتو باعث بحران شد، توسعه بیشتر آن مطمئنا آن را تشدید خواهد کرد. حداقل در کوتاه مدت، امپریالیسم آمریکا در ارائه یک تهدید مشترک افسانه ای برای پیشبرد اهدافش در اروپا خیلی موفق بوده است. اما، به جز به اصطلاح “اروپای آمریکایی” (مجارستان و صربستان مقاومت کنندگان در پیرامون) و متحدان اصلی مثل کانادا، استرالیا، کره جنوبی، ژاپن، و نیوزلند، عمده جهان زیر بار نرفتند، هند و عربستان بویژه متمرد به نظر آمدند.۱۱۰

بکارگیری و بهره برداری از شکاف های اجتماعی در کشورهای مورد هدف 

آمریکا در بهره برداری از تقسیمات قومی در اوکراین بی رحم بوده است. این تعجب آور نیست از آنجایی که تفرقه به انداز و حکومت کن یک ابزار استاندارد امپریالیسم است و بطور وسیعی به وسیله آمریکا بکار گرفته شده است. اوکراین را می توان حداقل به سه بخش تقسیم کرد. بخش اول کریمه است، برای مدت بسیار طولانی بخشی از روسیه بود که در دهه ۱۹۵۵ به اوکراین منتقل شد. بخش بعدی اوکراین قدیم است، که به گفته پژوهشگر استفن کوهن، “کشوری متنوع است. غرب اوکراین شبیه به لهستان و لیتوانی است، شبیه روسیه نیست. اما، عمده مرکز اوکراین و تقریبا تمامی جنوب اوکراین روسیه را به عنوان هم مذهب، خویشاوند، و فامیل می بینند.”۱۱۱

نظری به نقشه قومی-زبانی لایه های گوناگون اوکراین را نشان می دهد. البته، این امر غیر عادی نیست، چون بیشتر کشورهای معاصر دربرگیرنده علائم تاریخی شبیه به آن هستند. کشورهایی که به وسیله کلونی های اروپایی بوجود آمدند (بویژه در قاره آمریکا و استرالیا) متفاوت هستند چون مهاجرت انبوه و نسل کشی همه جانبه گذشت را محو کرده است.

نقشه قومی-زبانی اوکراین

pastedGraphic_1.png

<img data-lazy-fallback=”1″ decoding=”async” width=”480″ height=”335″ src=”https://i0.wp.com/www.akhbar-rooz.com/wp-content/uploads/2022/11/image.png?resize=480%2C335&#038;ssl=1″ alt=”” class=”wp-image-177152″ srcset=”https://i0.wp.com/www.akhbar-rooz.com/wp-content/uploads/2022/11/image.png?w=480&amp;ssl=1 480w, https://i0.wp.com/www.akhbar-rooz.com/wp-content/uploads/2022/11/image.png?resize=300%2C209&amp;ssl=1 300w” sizes=”(max-width: 480px) 100vw, 480px” data-recalc-dims=”1″ />

Source: Yerevanci. “Ethnolinguistic map of Ukraine,” Wikipedia, March 2012, 2012

این نقشه روشن می کند که اوکراین فقط با سرزمینی که از شوروی به ارث برده است می توانست به بقای خود ادامه دهد اگر به ساختار پیچیده قومی اش توجه نشان می داد، که تاحدودی  منعکس کننده موقعیت جغرافیایی آن به عنوان خط مرزی بین روسیه و بقیه اروپا بود. این خط مرزی یک شکلی از بیطرفی و تعدیل را ضروری می کرد. ساختار قومی اش سیاستی را ضروری می کرد که در آن به حقوق قومی احترام می گذاشت، بویژه در مورد زبان. این به بزرگترین اقلیت یعنی روس تبار ها مربوط می شد. بعلاوه، با توجه به ازدواج وسیع مابین روس ها و اوکراینی ها، کوهن صحبت از “دها میلیون” می کند، تشخیص آنها روشن نیست. این در توضیحات سردرگم (یا فریبکارانه) رسانه های غربی در مورد همکاری اوکراینی ها با نیروهای روسی بازتاب یافته است.۱۱۲ رسانه ها دوست دارند جنگ را به شکل درگیری دوگانه بین اوکراین و روسیه نشان دهند. واقعیت پیچیده تر است، و روزنامه نگارانی که با آن مواجه هستند در تلاش تطبیق آن واقعیت با انتشار پیام رسمی که شغلشان به آن بستگی دارد، باشند. برای مثال، توماس گیبنس-نف از نیویورک تایمز، فرستنده گزارش از لیسچانسک در دونباس وقتی که در اواسط ژوئن ۲۰۲۲ در دست اوکراین بود، دریافت که همه غیر نظامیانی که او با آنها صحبت کرد، به جز یک نفر، “طرفدار روسیه” بودند. این را او به حساب پروپاگاندای روسیه گذاشت، بدون اینکه از قومیت آنها یا سیاست های کیف از سال۲۰۱۴ صحبتی کند.۱۱۳

اگر هم آینده اوکراین با قومیت هماهنگ امکان موجودیت داشت، با کودتای میدان از بین رفت، کودتایی که ناسیونالیست های قومی (نئونازیها، فاشیست ها، ناسیونالیست های افراطی، و دست راستی اصطلاحات دیگری هستند که اغلب بکار برده میشود)۱۱۴ را با خود آورد، اگر چه در قدرت نبودند، حداقل آنقدر نفوذ داشتند که بوجود آورنده بحران باشند.

نقش ویکتوریا نولند و همکارانش در تحریک و تسهیل کودتا در پشت صحنه به زیر سوال کشیده شده است، اما خودش در سال ۲۰۱۳ با افتخار اعلام کرد که آمریکا ۵ میلیارد دلار در سیاست داخلی اوکراین “سرمایه گذاری کرده است.”۱۱۵ اگرچه مسئولیت ها بین ملی گراها و حامیان آمریکایی و تامین کنندگان مالی واگذار شده است، کودتای میدان اوکراین را به یک مسیر فاجعه آمیزی هدایت کرد، که نتیجه نهایی آن هنوز روشن نیست، ولی احتمال دارد که بخش عمده ای از کشور را ویران کند و بخش مهمی از سرزمین های قبل از کودتا را از دست بدهد و کشور را بر اساس خطوط قومی تقسیم کند. کریمه بخشی از روسیه باقی می ماند و دونباس به مرزهای سنتی اش به عنوان جمهوری های مستقل تحت حمایت روسیه  باز می گردد. این احتمالا تا سواحل دریای سیاه به اودسا تعمیم می یابد، که اوکراین را در خشکی محصور می کند. صحبت هایی در پیش است که بخش غربی اوکراین به لهستان ملحق شود ، و امکان دارد که اقلیت های دیگر قومی مثل مجارها هم جدا شوند.۱۱۶

وقتی که فیوز اختلافات قومی و فرقه گرایی روشن شود، آتشی که شعله ور شود اغلب خاموش کردن آن غیر ممکن است. یکی از اثرات امپریالیسم ایجاد، تشدید، و بهره برداری از چنان اختلافی است، همانطور که آفریقا، جنوب آسیا (تجزیه)، و، جدیدترینشان، خاورمیانه (به ویژه عراق و سوریه) گواهی دهنده آن هستند.

نقش زیردستان

ایده امپراتوری به عنوان یک سیستم سلسله مراتبی مرکب از  مجموعه ای از کشورها، گروه ها (محلی و بین المللی)، و افرادی که اساسا برای مرکز خدمت میکنند در بحران اوکراین به خوبی به نمایش گذاشته شده است.

“متحدان و شرکای” آمریکا همگی در چارچوب “همکاری های” دوجانبه خدمت می کنند، اما اکثر آنها از طریق نهادهای بین المللی کنترل می شوند، همراه با ناتو تحت کنترل آمریکا به عنوان ابزار اصلی، که اتحادیه اروپا آن را تکمیل میکند.۱۱۷ توسعه ناتو، همانطور که قبلا مطرح شد، محرک اصلی ژئوپلیتیکی این بحران بوده است، ولی توسعه و جهش اتحادیه اروپا به مرکز کنترل قدرت همچنین یک فاکتور اصلی بوده است.

پروکسی ها، که در آنها تنوعات بسیاری وجوددارد، نقش مهمی در پروژه قدرت امپراتوری دارند. این بویژه در مورد بحران اوکراین دیده شده است. متحدان و شرکا مطمئنا یک حس پایداری و اهداف مشترک بلند مدت دارند (هرچقدر هم که در واقعیت ساختگی باشد)، در حالی که روابط پروکسی بیشتر بر مبنای معامله و غیر دائمی است: یک رابطه زودگذر تا ازدواج.

جنگ اوکراین بهترین نوع جنگ پروکسی است. اگرچه طبیعتا کاخ سفید آن را انکار می کند، در طیف سیاسی گسترده ای بکار گرفته شده است.۱۱۸ اصطلاح، “آمریکا در حال جنگیدن بر علیه روسیه تا آخرین سرباز اوکراینی است،” بارها بکار گرفته شده است.۱۱۹ در واقع، در شرایطی که بایدن تسلیحات و مهمات به اوکراین سرازیر می کرد، او در مناسبت هایی مشخصا دخالت مستقیم در جبهه جنگ را رد کرد.۱۲۰ اوکراینی ها هستند که باید بکشند و کشته شوند. آدام شیف نماینده حزب دموکرات کنگره، مدیر دادگاه استیضاح ترامپ در رابطه با مسئله اوکراین در سال ۲۰۲۰، بیانیه جرج کنت، شاهد وزارت امور خارجه، را تایید کرد، که “آمریکا به اوکراین و مردم آن کمک می کند، طوری که ما بتوانیم با روسیه در آنجا به جنگیم، و مجبور نباشیم با روسیه در اینجا به جنگیم.”۱۲۱ کسی به نظر نمی آید که متوجه آن عبارت جغرافیایی مزورانه شده باشد، از آنجائیکه امکان حمله روسیه به آمریکا وجود نداشت. استفاده اوکراین به عنوان پروکسی برای دفاع نیست، آنطور که آن بیانیه پیشنهاد می کرد، بلکه تهاجمی بود.

نگرانی هایی وجود داشت  که آمریکا مستقیما درگیر خواهد شد، مثلا، با اعلام منطقه پرواز ممنوع. بایدن سریعا این ایده را رد کرد.۱۲۲ موقع نوشتن این مطلب، به نظر بعید می آید که آمریکا ماورای جنگ پروکسی پیش برود، و از دیدگاه آمریکا  مزایای ادامه جنگ پروکسی و نگهداری آن در سطح پروکسی به آسانی قابل درک است.

ارتش اوکراین سربازان روسی و سربازان (و احتمالا غیر نظامیان) جمهوری دونباس را می کشد، و تجهیزات نظامی ارتش روسیه را نابود می کند. علیرغم آرزوهای واهی، به نظر نمی رسد که روحیه مردم یا ارتش روسیه در حمایت از جنگ صدمه ای دیده باشد. معهذا، جنگ به روسیه آسیب می رساند، نه به آمریکا. نه تنها آمریکا تلفاتی نداده است، بلکه برای مجتمع نظامی صنعتی آن ثروت بادآورده به همراه داشته است، که به نوبه خود سیاستمداران از طریق ایجاد مشاغل بهره برداری می کنند.۱۲۳ جنگ بدون تلفات باعث تجدید قوا و گردهمایی مردم می شود و آنها را از مسائل دیگر منحرف می کند.۱۲۴ بعلاوه، همانطور که باراک اوباما متوجه آن شد، “اوکراین جزیی از منافع اصلی روسیه است ولی بخشی از منافع آمریکا نیست،” که آن را مکان ایده آلی برای یک جنگ پروکسی می کند.۱۲۵ اوکراین یک موضوع وجودی برای روسیه و برای همه سیاستمداران متنوع اوکراینی است، بنابراین آنها به سختی خواهند جنگید، اما اهمیت زیادی برای آمریکا ندارد. اگر در جنگ پروکسی شکست بخورد، می تواند آن را ترک کند. البته مطمئنا تحقیر آمیز خواهد بود، اما رسانه ها به اندازه کافی تجربه دارند که به لب خوک ها ماتیک بزنند. اپوزیسیون به رئیس جمهور وقت حمله می کند، ولی این بازی آشنای سیاستمداران است. درست همانطوری که افتضاح افغانستان با جنگ اوکراین به حاشیه رفت، فاجعه مفتضحانه در اوکراین هم با بحرانی در جای دیگری منحرف خواهد شد.

جبهه جنگ تنها حوزه عملیاتی نیست. دولت آمریکا مستقیما در جنگ اطلاعاتی، اقتصادی و دیپلماتیک درگیر است. جنگ اوکراین محدودیت ها و نقاط قوی آمریکا را بروز داده است.

واشنگتن از موفقیت فوق العاده ای در اروپا در تقویت ناتو برخوردار بوده است، فقط مخالفت ترکیه (به خاطر مسئله کردها) توسعه ناتو به سوئد و فنلاند را محدود کرده است.۱۲۶ کانادا، استرالیا، و نیوزلند مطیع بوده اند، به همان شکل که ژاپن و کره جنوبی به گروه پیوستند. اما در سایر نقاط، به خاطر عدم علاقه برای کمپین واشنگتن به وسیله کشورهایی که معتقد به مالکیت آنها بود دچار ناامیدی شده است، بویژه عدم همکاری عربستان و هندوستان.۱۲۷

اگرچه همه سران ناتو برنامه های خاص خود را دارند، برنامه های امانوئل ماکرون و اولاف شولتس طبیعتا مهمترینشان هستند. آلمان اهمیت ویژه ای دارد چرا که اقتصادش از بیشترین حساسیت  به هزینه گاز برخوردار است، و برنامه هایش برای دوباره نظامی شدن تعادل نظامی مابین کشورهای اروپای غربی را تغییر داده و عواقب جهانی خواهد داشتnone

عدم وفاداری خارج از اردوگاه در انگیزه های خودخواهانه در درون اردوگاه انعکاس پیدا کرده است. امکان دارد که این را عمدتا جنگی بین آمریکا و روسیه در نظر گرفت، از طریق اوکراین به عنوان ابزاری در خدمت سیاست آمریکا. اما همه بازیگران دلایل خودشان را دارند، که نقش تکمیل کننده را بازی می کنند و بعضا با اهدافی متقابلی از اطاعت به آمریکا حرکت می کنند. زلنسکی، حامی اش کولومویسکی، و دیگر کارگزاران قدرت در کیف به وابستگیشان به آمریکا واقفند، اما همچنین عصبانی هستند از این که خدمتشان به ارباب امکان دارد به سادگی لغو شود. کولومویسکی بود که در سال ۲۰۲۰ گزارش داده شد که تهدید کرد که “غرب را کنار بگذارد و به سمت روسیه برود.”۱۲۸ او این کار را در سال ۲۰۲۰ نکرد، ولی چه کسی می داند که اگر قراردادی بین کیف و روسیه شکل بگیرد موضع اش چه خواهد بود؟

بوریس جانسون بهترین نمود دمدمی مجازی بودن رفتار هم پیمان وابسته به قدرت مرکزی را عرضه می کند. قبلا از استعفایش، خودنمایی اغراق آمیز جنگ طلبانه اش در رابطه با اوکراین آشکارا با نیت انحراف افکار عمومی از شکست ها و رسواییهای داخلی بوده است.۱۲۹ اگرچه همه سران ناتو برنامه های خاص خود را دارند، برنامه های امانوئل ماکرون و اولاف شولتس طبیعتا مهمترینشان هستند. آلمان اهمیت ویژه ای دارد چرا که اقتصادش از بیشترین حساسیت  به هزینه گاز برخوردار است، و برنامه هایش برای دوباره نظامی شدن تعادل نظامی مابین کشورهای اروپای غربی را تغییر داده و عواقب جهانی خواهد داشت.۱۳۰ احتیاجی به گفتن ندارد که، همه سران ناتو باید مابین تقاضاهای راهبردی امپراتوری آمریکا و منافع ملی حرکت کنند، با توجه به اینکه حرکات آلمان مهمترین عواقب را خواهد داشت.۱۳۱

نقش رسانه ها و جنگ اطلاعاتی و محدودیت های آن  

جنگ اطلاعاتی بطور فزاینده ای بخشی از جنگ مدرن امپراتوری شده است، اما جنگ اوکراین اهمیت آن را به طور قابل ملاحظه ای افزایش داده است.۱۳۲ دلایلی برای این موضوع وجود دارد. برای اینکه برای آمریکا این اولین بار است، شاید از جنگ کره تاکنون، مهاجم علنی نبوده است و به عنوان دشمن اصلی به تصویر در نیامده است. طبیعتا رسانه های آمریکایی از فرصت استفاده کردند و جنگ اوکراین را در سطح وسیعی گزارش داده اند، در حالی که کوچکترین توجهی به جنگ همزمان و طولانی عربستان و یمن نشان نداده اند (که باعث تلفات و خرابی های خیلی بیشتری شده است). اروپای غربی مرکز دو از سه آژانس خبری مهم است، رویترز، خبرگزاری فرانسه (سومی اسوسیتد پرس در آمریکا)، بنابراین آنچه که برای خواننده های اروپایی مهم ارزیابی می شود در سطح جهان پخش می شود.۱۳۳ این نابرابری در گزارش اخبار طبیعتا منجر به اتهامات نژاد پرستی می شود و احتمالا به عدم حمایت از کمپین آمریکا بر علیه روسیه شده است.۱۳۴

روایت روسیه و دونباس تا حدودی به خاطر سانسور تاثیر کمی روی افکار عمومی جهان داشته است، اما همچنین به خاطر پروپاگاندای نامناسب آمریکا بوده است. پروپاگاندای کیف در موارد زیادی ضعیف بوده است، که باعث انتقاد رسانه های آمریکا شده است.۱۳۵ معهذا، از آنجایی که رژیم کیف پروکسی آمریکاست، روایتش عموما بدون سوال به وسیله رسانه های غربی در آمریکا و جهان گزارش داده شده است. تردیدی وجود ندارد که درغرب جنگ اطلاعاتی به شدت موفقیت آمیز بوده است و برای آنچه که به عنوان مقاومت شجاعانه “اوکراین” بر علیه حمله بی دلیل روسیه به تصویر درآمده است (و بنابراین درک شده است)، حمایت عمومی عظیمی وجود داشته است. اگرچه، جنگ همچنین کمبودهای گسترش پروپاگاندای آمریکا را در سطح جهان بروز داده است. یک مثال جالب کمبود جهانی غذا و بالا رفتن قیمت هاست. فایننشال تایمز، برای نمونه، تردیدی ندارد که “حمله روسیه ممکن است که باعث گرسنگی جهانی شود،” اما قبول میکند که “مسئله قیمت غذا برای جنگ اطلاعاتی تولید خطر می کند، موردی که روسیه در انتقال پیامش خارج از اروپای و آمریکای شمالی از موفقیت هایی برخوردار بوده است. برای مواجه شدن با خطر پایین آمدن حمایت عمومی برای مقاومت اوکراین، کشورهای دموکراتیک باید در زمینه مقصر دانستن روسیه برای شوک قیمت بهتر کار کنند.”۱۳۶

با توجه به اهمیت اوکراین به عنوان صادر کننده گندم، جنگ به طور اجتناب ناپذیری باعث اختلال آن میشود. در ۲۰۲۰، اوکراین پنجمین صادرکننده گندم در جهان بود، با در اختیار داشتن ۸ درصد.۱۳۷ اگرچه اقداماتی که انجام شده است اختلال بوجود آورده است، برای صادرات (در مقایسه با کل تولید) اختلالات به دو گروه تقسیم میشوند: توقف داوطلبانه صادرات برای تقاضای مصرف داخلی، و تحریمات، و دومی مهمتر است چرا که هم به خاطر خود تحریم و هم  تعلق آن به بخشی از جنگ اطلاعات. بیانیه واشنگتن پست مثال خوبی است “محاصره بنادر اوکراین به وسیله روسیه و تاثیرات ریزشی تحریمات غرب بر علیه روسیه قیمت جهانی مواد غذایی را بالا برده است، ترس کمبود قریب الوقوع غلات و تشدید نگرانی ها در مورد خیزش گرسنگی در سراسر جهان.”۱۳۸

در رابطه با جنگ اطلاعاتی، تحریمات غرب باید به دقت مدیریت شود. تاثیرات تحریمها روی قیمتها و دسترسی به محصولات (نفت، گاز، کود و گندم، در این مورد خاص) آشکار است، بنابراین، تقصیر باید از تحریم کننده (آمریکا و متحدانش) به تحریم شده منتقل شود، یعنی روسیه. موفقیت این تلاش، همانطور که ما شاهد بوده ایم، در سراسر جهان متفاوت بوده است. اگرچه، در غرب، جایی که مجرمیت روسیه بطور عام مقبولیت دارد، مخالفت فزاینده ای در رابطه با عواقب تحریم ها در حال بوجود آمدن است و دولت ها مجبور شده اند که آنها را تقلیل دهند. پوتین خلاصه شفافی از اینکه او چطور نتایج تحریم ها را می بیند، داده است، تعجب آور نیست که نظریات او در رسانه های غربی منعکس نمیشود.۱۳۹

جنگ اطلاعاتی بستگی زیادی به حقایق  و منطق ندارد، بلکه برخورداری از مهارت در ترغیب، بالا بردن احساسات، و داشتن منابع برای تکرار هر چه بیشتر پیام ها، روی  کانال های خودی و بستن روایت های آلترناتیوهای مهم استnone

در این شرایط همچنین تعجب آور نیست که رسانه ها، و سیاستمداران، به “محاصره بنادر اوکراین بوسیله روسیه” به عنوان علت اصلی بحران جهانی غذایی چسبیده اند. اگرچه، همانطور که اغلب در جنگهای رسانه ای پیش می آید، این اتهام صحت ندارد. روسیه بنادراوکراین را محاصره نکرده است؛ اوکراینی ها آن را مین گذاری کرده اند، که مانع ترک بنادر به وسیله  کشتی ها می شود. “مین های دریایی بوسیله اوکراین برای دفاع سواحلش از عملیات پیاده کردن قوای روسیه در آب های ملی اش از اودسا تا اوچاکیف نصب شدند،” دو نویسنده اوکراینی نوشتند.۱۴۰ این ممکن است با دلایل قابل درک نظامی انجام شده باشد، اما هر نوع محاصره نظامی از جانب روسیه را بی ربط میکند. بعلاوه، روسیه به صراحت گفته است که مانع از عبور غلات نخواهد شد و داوطلب محافظت از کشتیرانی شده است. روسیه با ترکیه برای برداشت مین های اودسا و عبور امن کشتیها در مکالمه بوده است اما در موقع نوشتن این مطلب، کیف با آن موافقت نکرده است.۱۴۱ به نظر منطقی می آید چون سرازیرشدن حمایت مالی آمریکا و ناتو به اوکراین جبران ضرر درآمد از صادرات را می کند، و “محاصره از جانب روسیه” پروپاگاندای خوبی را ارائه می دهد. البته، در تئوری، روسیه می توانست محاصره را تحمیل کند اگر مین ها جمع می شدند، یا از دریا حمله کند، اما تضمین بین المللی با میانجیگری ترکیه مانع آن می شد. یک طرح ترکیه هم برای دور زدن مین ها وجود داشت.۱۴۲ سفیر روسیه در آمریکا موقعیت کشورش را در مورد مسئله غذا در یک مقاله در مجله محافظه کار آمریکایی نشنال اینترست توضیح داده است، اتهاماتی که روسیه “قصد دارد که عمدا امنیت غذایی جهان را مختل کند، مانع از صادرات کشاورزی اوکراین از طریق دریا شود، و کمپین کاشت را در اوکراین را متوقف کند،”۱۴۳ را رد کرده است. اگرچه موقعیت روسیه به خوبی استدلال شده است، در اینکه تاثیری روی افکار عمومی در آمریکا یا بطور عموم در غرب داشته باشد تردید وجود دارد. جنگ اطلاعاتی بستگی زیادی به حقایق  و منطق ندارد، بلکه برخورداری از مهارت در ترغیب، بالا بردن احساسات، و داشتن منابع برای تکرار هر چه بیشتر پیام ها، روی  کانال های خودی و بستن روایت های آلترناتیوهای مهم است.۱۴۴ جنگ اطلاعاتی قدرت مرسوم امپریالیسم آمریکاست، اگرچه جنگ اوکراین محدودیت های جهانی اش را بروز داده است، همانطور که قبلا توضیح داده شد، و شاید حتی در داخل کشور.۱۴۵ 

یک زمینه ای که جنگ اطلاعاتی با رهبری آمریکا خیلی موفقیت آمیز بوده است، عمدتا در مرکز امپراتوری، شیطان سازی پوتین و تقدیس زلنسکی است. در یک مرحله ای، وقتی که آمریکا فکر میکرد پوتین ممکن است به راه بوریس یلتسین ادامه دهد و تابعیت روسیه را قبول کند، تصویر او در رسانه های اصلی خیلی مثبت بود. اما او وقتی که اقتصاد روسیه را احیا کرد و برای استقلال روسیه ایستادگی کرد، آن تصویر با سرعت تغییر کرد. این فرایند در سال۲۰۱۶ وقتیکه نخبگان آمریکایی می خواستند انتخاب ترامپ را مشروعیت زدایی کنند، شتاب گرفت، روسیه گیت ساخته شد تا ادعا شود که روسیه با دخالت در انتخابات ترامپ را (برچسب “نوکر پوتین زده شده”) در کاخ سفید گذاشته است.۱۴۶ در ۲۰۲۲، نظرسنجان تصمیم گرفتند که پوتین بخشی از منفورترین شخصیت های تاریخ اخیر آمریکاست‌.۱۴۷ این انعکاسی بود از نیازهای قدرت در آمریکا تا اینکه واقعا پوتین کاری کرده باشد که تاثیری بر زندگی پاسخگویان گذاشته باشد.

برخلاف پوتین که یک محافظه کار باوقار و متفکر است، زلنسکی یک دمدمی مزاج کاریزماتیک است. یک کمدین که با برنامه محبوب تلویزیونی خدمتگزار مردم به قدرت کشانده شد، با حمایت مالی  الیگارشی کولومویسکی، او نقش خود را خیلی خوب بازی می کند ولی مطمئن نیست که چقدر روی متن نمایشنامه نفوذ دارد. درسال۲۰۱۹ او با اکثریت مطلق بر علیه کاندیداهای طرفدار آمریکا با قول آوردن صلح به دونباس و ریشه کن کردن فساد  پیروز شد. همانطور که قابل پیشبینی بود، به خاطر محدودیت های شدیدی که به وسیله ملی گرایان قومی، اولیگارش ها، و آمریکا تحمیل شده بود،  به هیچ کدام از آنها دست نیافت. آمریکا اشتیاق زیادی به او نشان نمیداد، ولی خیلی هم نگران نبود، “اگرچه زلنسکی در مورد اهدافش در زمینه پایان دادن به جنگ دونباس صحبت کرده است، بعید است که در مورد عدم سازش با کرملین از گذشتگانش زیاد فاصله بگیرد.”۱۴۸ معهذا، تصویر زلنسکی در آمریکا در آن مقطع بد بود و آماده می شد که بدتر شود. ملیندا هارینگ از آتلانتیک کانسیل دست راستی و خیلی با نفوذ نوشت که در حالی که ممکن است از محبوبیت بالایی در کشورش برخوردارباشد، “اعتقاد جهانی در حال شکل گیری است و خیلی ها نگرانند که زلنسکی فرقی با انبوهی از رئیس جمهورهای بد پیش از او ندارد.”۱۴۹ علت آن ارتباط او با کولومویسکی بود، که شیطنت های مالی اش در آمریکا او را در نزد مقامات خیلی منفور کرد.۱۵۰ بدتر از آن، او نسبت به روسیه دیدگاهی مبهم داشت، شکایت داشت که آمریکا اوکراین را به سمت جنگ می کشاند، و “جنگ در اوکراین را جنگ داخلی خطاب کرد،” به جای آنکه توصیف واشنگتن را که آن را حمله روسیه می دانست بکار برد.۱۵۱ اگرچه، کولومویسکی بعدا به نظر آمد که از صحنه ناپدید شد ( یا حداقل از توجه رسانه های آمریکایی)، و هر تردیدی که در مورد زلنسکی وجود داشت در اثر حمله از بین رفت. زلنسکی در عرض یک شب تبدیل به یک قهرمان جنگی شد، و به عنوان یک هنرپیشه، نقش خود را به طور استثنایی بازی کرد. او همچنین نقش خود را کامبخش تلقی کرد، در مارس ۵ گفت که “زندگی من زیباست، احساس میکنم که به من نیاز است.”۱۵۲  تمایل آمریکا با زلنسکی به عنوان یک پروکسی قهرمان ضد روس به یک راه حل تمام عیار رسیده است، ماشین رسانه ای با سرعت به حرکت درآمد.

قدرت نظامی و اقتصادی

جنگ اوکراین قدرت محرک مجتمع نظامی صنعتی آمریکا و رابطه همزیستی آن با سیاستمداران را نشان میدهد. وقتی که بایدن برای جنگ در اوکراین درخواست ۳۵ میلیارد دلار کرد، کنگره آن را به ۴۰ میلیارد دلار افزایش داد.۱۵۳ اعضای کنگره دوست دارند که پول را خرج ارتش، به ویژه تولیدات تسلیحاتی کنند، چون آن نه تنها اعتبار میهن پرستانه شان را افزایش می دهد، بلکه در حوزه انتخاباتی هم کار تولید می کند.۱۵۴ 

از آنجایی که جنگ، تا حالا، یک جنگ پروکسی بوده است، در مورد تعادل نظامی بین آمریکا، متحدانش، و روسیه چیزی مطرح نکرده است. بدون تردید متخصصین نظامی کارایی سیستم های تسلیحاتی جدید، و تاکتیک های نظامی روسیه و کارایی آن را بررسی خواهند کرد.

در رابطه با کارایی روسیه در جنگ دو روایت کاملا متفاوت وجود دارد. اول، که رسانه اصلی با آن موافق است، این است که ضعیف ، یا بدتر، بوده است. “شکست های روسیه در اوکراین اعتماد نوظهور پنتاگون را بالا میبرد،” واشنگتن پست یک ماه بعد از شروع عملیات ویژه نظامی اعلام کرد.۱۵۵ بازتاب این نوع طرز تفکر بسیار عمیق است. اگر روسیه واقعا یک “ببر کاغذی” است، امکانات جدیدی برای به نمایش گذاشتن قدرت آمریکا، به خصوص در اروپا، بوجود می آورد. اگرچه، همچنین توام با مسئله ای خواهد بود، اگر روسیه ضعیف است پس چه احتیاجی به توسعه ناتو و بودجه اش وجود دارد؟ یک مقام آمریکایی سعی کرد که این کار غیرممکن را انجام دهد: “روسیه یک ببر کاغذی است، یک ببر ظالم و عصبانی، ببری که چنگ هایش ما را میکشد، اگر مراقب نباشیم.”۱۵۶ شاید راه حل با معنایی نیست، ولی غیر معمول هم نیست.

در مقابل این دیدگاه، کسانی هستند که استدلال می کنند که روسیه از کارایی خوبی بر برخوردار بوده است، علیه آنچه که گفته می شود دومین ارتش بزرگ اروپا (با تعداد سرباز بیشتر از روسیه در جبهه جنگ اوکراین) و دست و دلبازانه بوسیله آمریکا و ناتو ازسال۲۰۱۴ مسلح و تعلیم دیده شده است.۱۵۷ دیگران معتقدند که کارایی روسیه ناهمگون بوده است (ولی در مراحل اولیه جنگ این امری عادی است)، اشتباهات اصلاح شدند و “نیروهای اوکراینی در شرق اوکراین نابود یا دستگیر خواهند شد.”۱۵۸ هرچه که کارایی ارتش روسیه باشد، با گذر زمان نخبگان متوجه میشوند که نیروهای روسیه (و دونباس) در شرق اوکراین غالب خواهند شد و مذاکرات ضروری است.۱۵۹ در ۱۲ ژوئن ۲۰۲۲، ینس استولتنبرگ، دبیرکل ناتو، در فنلاند، برای تبادل نظر در مورد امکان الحاق آن به اتحادیه، پذیرفت که صلح نیاز به مذاکره و سازش دارد.۱۶۰ او همچنین ناخواسته پذیرفت که ناتو در شروع ناگهانی حمله روسیه نقش داشته است:

وقتی که حمله شروع شد، ما کاملا آماده بودیم. به  شکلی، ما از سال ۲۰۱۴ برای این رویداد آماده می شدیم، با بزرگترین تقویت دفاع جمعی از جنگ سرد، با واحد های نظامی در بخش شرقی اتحادیه، هزینه های بیشتر برای دفاع، آماده باش بالاتر، ساختار جدید فرماندهی و غیره.۱۶۱

یکی از دلایل ارتش آمریکا و استراتژیست هایی که تعبیر درستی از اوضاع ندارند این بود که روس ها یک جنگ کامل متفاوتی را با روشی متفاوت از تجارب جنگهای آمریکا پیش می بردند. ادعا شده است که “آخرین باری که نیروهای آمریکایی وارد جنگی بدون برتری مطلق شدند بر علیه نیروهای آلمان نازی در شمال آفریقا در سال ۱۹۴۳ بود.”۱۶۲ به جز آن یک مورد، در همه جنگ هایش، برتری عظیم تکنولوژیک بر علیه دشمنانش داشته است. در حمله ۲۰۰۳ به عراق،

قدرت هوایی لشکرهای نظامی را تبدیل به بقایای پیاده نظام های از هم پاشیده کرد. عملا تعداد دفعاتی که یک تانک عراقی که حتی تلاش برای شلیک به طرف نیروهای ائتلافی میکرد بیشتر از تعداد انگشت های دست نبود. در طی عملیات جنگی عمده، نیروهای آمریکایی کمتر از۱۰۰ نفر تلفات داشتند.۱۶۳ .

بعلاوه، حتی جنگ های امپراتوری وجود داشتند که در آن دشمن، به خاطر اینکه دشمن بود، پست تر و کم بها تر به حساب می آمد؛ مثل بیانیه ژنرال ویلیام وستمورلند، فرمانده کل قوای آمریکا در ویتنام که، “زندگی در شرق ارزان است.” یعنی اینکه آمریکا تردیدی در بکارگیری نیروی منکوب کننده نداشته است، و هر نوع تردیدی که بوجود آمد بعد از اشغال نظامی بود. برای مثال، در مورد روسیه ۲۴ روز طول کشید که همان تعداد بمباران های هوایی را بکار گیرد که آمریکا روز اول حمله “شوک وهیبت” به عراق را استفاده کرد.۱۶۴ همچنین، به جای نابود کردن شهرها با حملات هوایی به شیوه آمریکا، روس ها درگیر جنگهای خیابانی شدند  که از طریق هوایی حمایت می شدند، و عملا متحمل تلفات خیلی بیشتر(حتی شامل ژنرال ها) از آنچه که آمریکایی ها بتوانند آن را تحمل کنند، شدند.

علت اشتباه تحلیلگران آمریکایی این بود: “نه تنها خیلی از ناظران اهداف روسیه را شبیه به عملکردهای خودشان تصور کردند، آنها همچنین تفسیرهای عجولانه (و نادرست) ارائه دادند که روسیه در جنگی شبیه به جنگ های آنها درگیر بود.”۱۶۵

در حالی که تلفات غیرنظامی خیلی بوده است (تلفات جانبی یک اصطلاح مسکن است) کمتر، شاید به مراتب کمتر، از جنگ های آمریکا بوده است.۱۶۶ دلایل آن این است که “سیاست خود نگهداری” به صراحت به وسیله پوتین برای کنترل تلفات غیرنظامیان بیان شده است، که او را در معرض انتقاد در روسیه قرار داده است.۱۶۷ در سخنرانی اش در ۲۴ فوریه ۲۰۲۲، وقتی که “عملیات ویژه نظامی ” را اعلام کرد، پوتین در مورد تاریخ روسیه و اوکراین صحبت کرد، در حالی که واقعیت  کشور اوکراین را تایید کرد اما حق خودمختاری مردم را تاکید کرد، بویژه دونباس، و اظهار امیدواری کرد که یک آینده مشترک را که فراتر از مرزهای کشوری باشد، سهیم خواهند بود، خطاب به اوکراینی ها گفت:

برای عبور هرچه سریعتر از این دوران سخت و پیشروی مشترک، بدون اینکه به کسی اجازه دخالت در امور و روابطمان بدهیم اما بطور مستقل آنها را توسعه دهیم، طوری که شرایط مناسبی برای حل همه این مسائل و تحکیم انسجام درونی بوجود بیاوریم، علیرغم وجود مرزهای کشوری. من به این معتقد هستم، به آینده مشترکمان.۱۶۸

واکنش متداول تحلیلگران و سیاستمداران در غرب این است که این یک نقشه پنهانی امپریالیسم روسیه و پوتین است که می خواهد اوکراین را به روسیه جذب کند؛ هیلاری کلینتون او را به عنوان “یک دیکتاتور شرور که مصمم به بازگشت دوباره به امپراتوری از دست رفته و دشمن قسم خورده دموکراسی در همه جاست” توصیف می کند‌.۱۶۹ پژوهشگرانی چون جان مرشایمر با این دیدگاه مخالفند، می گویند که هیچ دلیلی برای رونشیسم روسیه وجود ندارد.۱۷۰

قدرت قهرآمیز به میدان جنگ محدود نمی شود، برای آمریکا، شکل های دیگری از قدرت (سیاسی، اطلاعاتی و اقتصادی) همگی نقشهای مهمی بازی می کنند. قدرت سیاسی ارتش اوکراین را به عنوان پروکسی ارائه می کند، و متحدان، ناتو و ماورای آن، به اشکال گوناگون مستقر میشوند. اینطور تصور شد که، قدرت اطلاعاتی افکار عمومی و قدرت اقتصادی را شکل داده و روس ها را به زانودرمی آورد. در نهایت، قدرت سیاسی حتی در حوزه محوری ناتو فرسوده شده است، و محدود به متحدان اصلی بوده است. در مورد قدرت اطلاعاتی هم همینطور بوده است جایی که حتی در مرکز، در آمریکا و اروپا، اشتیاق برای جنگ، در حالی که تورم در حال افزایش است، پایین می آید. بخشی از تورم به خاطر تحریم هاست که روی غرب بیشتر اثر گذاشته است تا روسیه. “تاثیرات” در اینجا ترکیبی است از اثرات فیزیکی و ارزش ادراکی سیاست هایی که بوسیله آن بوجود می آید. برای روس ها، جنگ اوکراین وجودی است، و “آزاد کردن اوکراین” عمق احساسی دارد. برای مردم غرب، این جنگ اهمیت جنبی دارد و عمدتا احساسشان به آن بستگی به گزارش رسانه ها دارد و علائم نشان می دهند که توجه اش، که اغلب بی ثبات است، در حال معطوف شدن به موضوعات دیگری است.۱۷۱

جنگ اوکراین و امپریالیسم آمریکا

بررسی اجمالیجنگ اوکراین اطلاعات عمیقی در مورد طبیعت و خصوصیات امپریالیسم آمریکا ارائه می دهد، اما پژوهش های بیشتر باید انجام داد. اول رابطه آمریکا و با مشتریان متحد اش در اروپا و سایر نقاط جهان است. متحدان اروپایی اش، عمدتا در ناتو، از آمریکا بیشتر دچار آسیب شده اند، در واقع به اشکالی حتی بیشتر از روسیه، و مواجه با بحران های سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی هستند که عامل آن تورم است؛ هجوم مهاجران؛ و افزایش بار تسلیحاتی. اگرچه بعضی افراد (مثل استولتنبرگ و جانسون) از این بحران بهره برده اند، همانطور که بعضی از صنایع هم نفع برده اند (بریژه صنایع نظامی) کشورها خودشان فقط سختی تجربه کرده اند. اوکراین به عنوان پروکسی در یک جنگ واقعی، به شدت ضربه خورده است، اما چون تسلط ناسیونالیستهای قومی (یا نئونازی ها) تکمیل کننده نفوذ آمریکا بر زلنسکی است این ضربه، اگرچه فاجعه آمیز است، قابل توضیح است. چنین توضیحی برای کشورهای دیگر آسان نیست. با فروپاشی شوروی، ناتو برای بقا مجبور به توسعه بود. وقتی که از خطر فرضی که آن را از سال ۱۹۴۹ حفظ کرده بود، محروم شد، اقدام به دو کار کرد. اول، به گفته جان کوئینسی آدامز، در جستجوی هیولاها و نابودی آنها رفت به خارج؛ نتیجه اش جنگ های تهاجمی در یوگسلاوی، افغانستان، و لیبی بود، که غنیمتی برای اروپا به همراه نداشت اما مسائلی چون هجوم مواد مخدر و مهاجران را بوجود آورد. دوم، به شرق اروپا توسعه پیدا کرد، که باعث تهدید روسیه شد. کاملا شناخته شده بود که این باعث بحران خواهد شد. چرا نخبگان اروپا با اشتیاق وارد مسیری شدند که قدرت آمریکا را افزایش می دهد اما مطمئنا به کشورشان آسیب (نه فایده) وارد میکند؟

دوم رابطه بین امپریالیسم و سرمایه داری بین المللی است. خیلی ها جنگ اوکراین را آغازی بر مرگ جهانی شدن (گلوبالیزیشن) می بینند.۱۷۲ این جنگ زوال رقابت پذیری آمریکا را (که تلاش برای جدا شدن از چین را رهبری می کند) با چین کامل میکند. بعضی ها صحبت از اقتصاد جهانی دو شاخه شده میکنند، دیگران، مثل پوتین، در رابطه با چند قطبی شدن صحبت می کنند: “گرایش های قابل ملاحظه فزاینده ای به نفع مدل توسعه چند قطبی به جای گلوبالیزیشن وجود دارد.”۱۷۳ به هر شکلی که به آن نگاه کنیم، امپریالیسم آمریکا گرایش طبیعی سرمایه داری را به طرف یک بازار واحد جهانی خنثی می کند، که بوسیله قوانین عادی اقتصاد کنترل می شود. مثال آن مصادره ۳۰۰ میلیارد دلار دارایی های بانک مرکزی روسیه است، که منجربه نگرانی هایی شده است که “کشورهای دیگر را از اتکا به آمریکا به عنوان پناهگاهی برای سرمایه شان  منصرف کند.”۱۷۴ این تضاد مابین عملکردهای امپریالیسم آمریکا و احتیاج سرمایه داری بین المللی برای وجود مقررات مقدس بازتاب های عمیقی دارد که احتیاج به بررسی بیشتر است.

در زمان نوشتن این مطلب، جنگ اوکراین هنوز ادامه دارد. زلنسکی، بر طبق وزیر امور خارجه روسیه، هر نوع مذاکره را رد میکند.۱۷۵ اما فشار برای یک نوع توافق که درگیری را به یک فاز دیگری منتقل کند در حال افزایش است.۱۷۶ امید است که این فشارها  یک قرارداد صلح پایدار همانطورکه ساکس و دیگران پیش بینی کرده اند  شود، اگرچه دیدگاه آنها در مورد یک دونباس خودمختار در اوکراین ساده لوحانه است.۱۷۷ مینسک ۳ به عنوان نوعی از مرزهای کشور اوکراین همچون مینسک ۲ بعید است. اوکراین امکان دارد که بیشتر  قطعه قطعه شده و لهستان، مجارستان، رومانی، و دیگران سهمی از آن به برند. ممکن است که آتش بسی بدون صلح بوجود بیاید، مثل شبه جزیره کره که نزدیک به هفتاد سال متحمل آن شده است.

به عبارت دیگر، ما به پایان این بخش خاص  از تاریخ نرسیده ایم و بلاتکلیفی های زیادی در پیش است. با این وجود، اگرچه آینده ممکن است گذشته را بیشتر روشن کند، آن را باطل نمی کند.درس هایی که در چهارماه اول تشدید جنگ در مورد امپریالیسم آمریکا آموخته شده است، و آنچه که منجر به عملیات ویژه نظامی یا حمله ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ شد، ممکن است که برای یک آینده بهتر نقشی داشته باشد.

***

درباره نویسنده: تیمبییل

تیم بییل آکادمیک اهل نیوزیلند است که به طور وسیعی در مورد آسیا نوشته است با تمرکز ویژه بر شبه جزیره کره. کار اخیرش شامل یادداشتی در         Korea for The Palgrave Encyclopedia of Imperialism and Anti-Imperialism (New York: Springer, 2019), ‘U.S. Imperialism, the Korean Peninsula and TrumpianDisruption’ (International Critical Thought, Beijing, 2020)

و

 ‘In Line of Fire: The Korean Peninsula in U.S.-China Strategy’ (Monthly Review, New York, 2021).

متن بالا برگردانی است از:

U.S. imperialism: Reflections from a Ukrainian mirror

<iframe class=”wp-embedded-content” sandbox=”allow-scripts” security=”restricted” style=”position: absolute; clip: rect(1px, 1px, 1px, 1px);” title=”&#8220;U.S. imperialism: Reflections from a Ukrainian mirror&#8221; &#8212; MR Online” src=”https://mronline.org/2022/08/29/u-s-imperialism-reflections-from-a-ukrainian-mirror/embed/#?secret=lLJPAgkl4j#?secret=DTLPzii5yb” data-secret=”DTLPzii5yb” width=”600″ height=”338″ frameborder=”0″ marginwidth=”0″ marginheight=”0″ scrolling=”no”></iframe>

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *