نامه زندانی سیاسی مجید اسدی در مورد سالگرد شهادت زندانی قهرمان غلامرضای خسروی

خرداد ۹۸– زندان گوهردشت

لبخند، رازی است!

سارتر می‌گوید: «انسان با اضطراب‌ زاده می‌شود و می‌میرد، چرا که زندگی او پیوسته موقوف به مرگ است.»

ولی وجود او به تنهایی برای ابطال این حکم سارتر کافی بود. هیجان او برای زندگی و عطش حیرت آورش برای آموختن، آن هم وقتی که در یک قدمی مرگ قرار داشت، محیط اش را یک‌سره دچار تناقض می‌کرد. 

بعضا ساعتها فرانسه می‌خواند و تمرین ساز می‌کرد. تا جایی پیش رفته بود که پس از یک سال از شروع مشق ساز، یک روز «پارتیتور» قطعه‌ای را برایم آورد و گفت ببین درست است؟ پرسیدم کدام قطعه است؟ گفت «سرود مرگ ظالمان». وقتی چک کردم و دیدم درست نوشته است میخکوب شدم! از شدت ذوق بی‌اختیار اشکم جاری شد. بعدها به خودش گفتم انتظارم این بود که دست کم دو سال دیگر طول بکشد تا به این نقطه برسی اما نگذاشتی خیلی منتظر بمانم. 

جدیت و اخلاصش آن‌قدر او را با آرمانش یگانه کرده بود که وقتی می‌گفت: «اگر مرگ من، مردم را حتی به اندازه یک سر سوزن هم که شده به آزادی نزدیک کند، همین برایم کافی است»، دیگر همه درست یقین می‌کردند که این حرفها شعار و شعر نیست. شاید‌ترس، یا خساست، حسد و تکبر از آن جهت هم خون و هم خانه باشند که جملگی انسان را در انزوای تاریک درونش دفن می‌کنند، راه انطباق او را با واقعیت می‌بندند و سرچشمه‌های جوشان سرشار عشق و عواطف انسانی را نسبت به دیگران، در او می‌خشکانند. اما وجود او به کلی آنتی‌تز‌ترس بود و بی‌آن که بخواهد کباده شجاعت بکشد، در خرد کردن‌ترس دیگران و ارعاب شکنی بی‌همتا بود. سرمایه و توان آن را هم از خزانه مقاومت، عشق و اعتماد یکسویه‌اش به آدمهای دور و بر هزینه می‌کرد. چرا که به‌خوبی می‌دانست وقتی با نفی خود، دیگران را اثبات کنی، راه جنایت بسته و دریچه‌های آزادی بر روی همگان گشوده خواهد شد. زمانی که دشمن غدار با مانور جنایت و اعدام، انسان‌ها را شعبه شعبه، پراکنده و از هم دور می‌کند دیگر‌ترس و بی‌اعتمادی مجال تکثیر و جولان می‌یابد و درست در اینجاست که عنصر «فدا» روح تکه‌تکه شده جمع و جامعه را دوباره‌ترمیم و جلاد خدعه‌گر را برای همیشه خلع‌سلاح و مغلوب می‌کند. این همان کاری بود که او می‌کرد: «فدای بی‌وقفه!»

سالها انفرادی و زیر حکم اعدام بودن، دست و پایش را مطلقاً نمی‌بست و در حالی که یک راه باریکه «جان به در بردن به شرط تسلیم و التماس» همواره پیش رویش باز بود اما هر لحظه مصمم‌تر می‌شد. هیچگاه به شرایط موجود تن نمی‌داد. می‌گفت: «یک‌سال در انفرادی با آت و آشغالهای ظروف غذا، یک سفره هفت سین تهیه کردم و چیدم. یکی از نگهبانها کمی بعد از تحویل سال، پنجره سلولم را باز کرد و وقتی چشمش به آن هفت سین ساده و ابتکاری افتاد، ناگهان زار زار گریست و گفت: «به خدا که بیگناهی و جای تو زندان نیست…» یک بار الگویی از یک کلاه درآورد و از روی آن بالای صد کلاه دوخت و به بچه‌های بند هدیه داد. دیدن خوشحالی دیگران برایش یک دنیا ارزش داشت و به‌خصوص این جور وقتها تازه آدم می‌فهمید که معنای وارستگی چیست. طوری که روزی از سر سفره ناهار، غذا نخورده بدو بدو سمت هواخوری می‌رفت که نیمه راه با هم تلاقی کردیم و فوراً «دوزاریم» افتاد و به شوخی بهش گفتم: باز «قربون صدقه» کی داری میری؟!

سطله بیرحمانه‌اش بر خود و لگامی که بر توسن سرکش قوای خود به خودش درونش می‌زد، سبب شده بود تا بر پیرامونش سیطره و نفوذ و درکی عمیق داشته باشد. آن‌گونه که بودنش برای همه وحدت‌بخش و برای آن فضا، امیدآفرین و تلطیف کننده بود. در شکل عرف و معمول، برای حل مسائل و اختلافات میان افراد، قبل از هر چیز به خود آنان رجوع می‌شود. اما روح مسئولش او را متعهد می‌ساخت تا برای حل مسائل، ابتدا خود را مستقل از هر چیز و هر کس قربانی کند و از دادن تخت محل خوابیدنش تا سهم غذا و آبرویش، ذره‌یی به خود رحم نمی‌کرد! از «دیده شدن» و «ویژه شدن» به‌شدت گریزان بود و نیک می‌فهمید که این کار تا کجا می‌تواند او را «ذهنی» کند و به فساد کشد. از این‌رو همیشه در هر مراسمی، دورافتاده‌ترین نقطه را برای نشستن برمی‌گزید و هیچگاه اجازه نداد تا کسی بفهمد که همواره چندین بسته وسایل ضروری اولیه می‌خرد و کنار می‌گذارد و به زندانیان تازه ورودی که غریب و گمنام و بی‌بضاعت بودند، پنهانی می‌دهد. رازی که پس از غیاب همیشگی‌اش برملا شد!

Share: