جنبش سراسری مردم ایران به ویژه جوانان نهمین هفتۀ خود را به پایان می‌رساند. دربارۀ آن بسیار گفته و نوشته‌اند، اما به نظر می‌رسد هنوز جنبه‌های مهمی از آن ناشناخته مانده است. فرق این جنبش با جنبش‌هایی که ایران در یک قرن اخیر از سر گذرانده در چیست؟ چرا می‌گویند این جنبش را نمی‌توان با مفاهیم آشنا و نظام‌های فکری کهنه تجزیه و تحلیل کرد؟

بسیار شنیده می‌شود که این جنبش را با کاربستِ مفاهیم سیاسی، فلسفی و جامعه‌شناختیِ رایج نمی‌توان توضیح داد و کارشناسانی که می‌کوشند آن را در قالب‌های فکری کهنه بگنجانند، در نهایت، تصویری کژ و کوژ و سر و دم بریده از آن به دست می‌هند. به نظر می‌رسد رهبران و تحلیل‌گران رژیم نیز هنوز نمی‌دانند با چه جنبشی سر و کار دارند.

کارشناسانی در ایران یا در خارج از ایران جنبش کنونی را بی‌سابقه می‌دانند و بر این عقیده‌‌اند که شناخت آن نیازمند «الگوی تفکر» یا «پارادایم» تازه است. به عبارت دیگر، قالب‌های فکری کهنه برای تجزیه و تحلیل آن کارساز نیستند. از جملۀ این کارشناسان می‌توان از مقصود فراستخواه، جامعه شناس ساکن ایران، نام برد.

این جنبشْ سراسری و دربرگیرندۀ کم و بیش همۀ گروه‌های اجتماعی است. بنابراین، نه منطقه‌ای است، نه قومی، نه دینی، نه صنفی، نه جنسیتی و نه طبقاتی. سراسری است از این نظر که دربرگیرندۀ همۀ مردمانی است که امروز در محدودۀ جغرافیاییِ واحد سیاسی به نام «ایران» زندگی می‌کنند و به نام «ملت ایران» شناخته می‌شوند.

اطلاعاتی که تاکنون از گفتارهای جوانان در شبکه‌های اجتماعی و از پژوهش‌های میدانیِ بعضی از پژوهشگران به دست آمده نشان می‌دهد که جوانانی که جنبش را پیش می‌رانند وابسته به طبقات و گروه‌های اجتماعی گوناگون در همۀ استان‌های کشورند. خواست اصلیِ آنان «آزادی» است و می‌دانند که جمهوری اسلامی بنا به سرشت دینی و ایدئولوژیکش نمی‌تواند به آن پاسخ دهد.

آنان خواهان همۀ آزادی‌هایی هستند که در کشورهای آزاد جهان مردم از آن‌ها برخوردارند. مانند آزادی‌های مدنی، آزادی وجدان، آزادی دین و مذهب، آزادی مطبوعات، آزادی بیان، آزادی نقل مکان، آزادی پوشش و به طور کلی همۀ آزادی‌هایی که در اعلامیۀ جهانی حقوق بشر بر آن‌ها تأکید شده است.

اعلامیۀ جهانی حقوق بشر در ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸ در مجمع عمومی سازمان ملل در پاریس به تصویب رسید. جوانانی که جنبش کنونی را به راه انداخته اند و پیش می‌رانند، همۀ این آزادی‌ها را، چنان که از گفتارهاشان در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی برمی‌آید، می‌شناسند.

نکته‌ای که کارشناسان بیش از همه بر آن تأکید می‌کنند این است که این جوانان وابسته به نسلی هستند که با موبایل و اینترنت زاده شده‌اند و، درنتیجه، بسیار بیش از نسل‌های پیش از خود با جهان و آنچه در جهان می‌گذرد، آشنا هستند. به همین سبب، بعضی از کارشناسان معتقدند که چون بسیاری از تحلیل‌گران و کنشگران سیاسی با مفاهیم و مقوله‌هایِ کهنه و رایج به این جنبش می‌نگرند، از فهم چند و چون آن عاجزند و بهتر است اول در مأنوسات ذهنی خود تجدید نظر کنند.

این جنبش با هیچ‌یک از جنبش‌های پیشین قیاس‌پذیر نیست. نه جنبش مشروطه‌خواهی و نه دیگر جنبش‌هایی که ایران در یک قرن اخیر از سر گذرانده، تا این اندازه سراسری و فراگیر نبوده‌اند. بعضی از کارشناسان از زایش واقعی «ملت ایران» به معنای مدرن کلمه سخن می‌گویند و معتقدند که برای نخستین بار با ملتی یکپارچه و یگانه سر و کار داریم. عَلَم کردن موضوع «تجزیه‌ طلبی» و ترساندن مردم از فروپاشی کشور شوخی نابهنگامی بیش نیست.

یکی از هدف‌های اصلیِ روشنفکران و کوشندگانِ جنبش مشروطه‌خواهی تبدیل کردن عامۀ مردم به «ملت» بود. در آن زمان، هنوز احساس یگانگی و یکپارچگی در میان باشندگانِ کشور وجود نداشت. مردم «رعیت» شمرده می‌شدند و وظیفه‌ای جز فرمان بردن از شاه و گماشتگان او نداشتند.

هدف جنبش مشروطه‌خواهی محدود کردن اختیارات شاه، تبدیل نظام پادشاهی مطلقه به پادشاهی مشروطه و، از همه مهم‌تر، پدید آوردن احساس یگانگی و همبستگی در میان مردم یا، به عبارت بهتر، تبدیل آنان به «ملت» بود.

کوشندگان آن جنبش می‌خواستند عامۀ مردم دیگر احساس رعیت بودن نکنند و تبدیل به شهروندان کشور شوند. سرآمدان سیاسی و فرهنگی آن دوره و دهه‌های پس از آن کوشیدند با ساختن و پرداختنِ هویتی جمعی برای ایرانیان و ترویج آن از راه آموزش همگانی احساس یگانگی و تعلق به کشور را در میان مردم ایجاد کنند.

اما با همۀ کوشش‌های آنان دیدیم که هربار در ایران قدرت مرکزی رو به ضعف گذاشت، نیروهای جدایی‌طلب و گریز از مرکز فعال شدند. این پدیده را در دو دهۀ پس از مشروطه، در سا‌ل‌های پس از شهریور بیست و پس از سرنگونی نظام پادشاهی در ایران دیدیم. اما جنبش سراسری کنونی برخلاف تبلیغات رژیم و وابستگان آن در داخل و خارج کشور، جریان‌های تجزیه‌طلب را به کل خلع سلاح کرده است. در این جنبش تعصبات و بدبینی‌های قومی مجال ظهور نیافته‌اند. قوم‌گرایان دوآتشه خاموشی گزیده‌اند یا به حاشیه رانده شده‌اند.

در آغاز جنبش، جریان‌های سیاسی، فرقه‌ای و جنسیتی کوشیدند با مطرح کردن شعارهای ویژۀ خود، مهر و نشان ایدئولوژیکی خاصی به این جنبش بزنند و سمت و سویِ فرقه‌ای یا جنسیتی به آن بدهند، اما با شگفتی دیدیم که کنشگران و فعالان جنبش اعتنایی به آن‌ها نکردند.

شعار «زن، زندگی، آزادی» الهام یافته از هر جنبش دیگری بوده باشد، باید بپذیریم که جوانان ایران در خیزش سراسری خود معنای تازه‌ای به آن دادند. آتش این خیزش با مرگ «مهسا امینی» برافروخته شد. دختران جوان در پیشاپیش آن بودند و تاکنون در صف مقدم آن باقی مانده‌اند. اما این جنبش برخلاف ادعاهای فمینیست‌ها که کوشیدند نشان فمینیستی به آن بزنند و گفتند مردان جوان برای نخستین بار با یک جنبش فمینیستی همراه شده‌اند، در درجۀ نخست، جنبشی آزادیخواهانه است.

این جنبش، چنان که از شعارها و گفتارهای کنشگرانِ اصلیِ آن برمی‌آید، جنبشی ملی‌گراست. اما نه از جنس «ملی‌گرایی شیعی» است و نه از جنس «ملی‌گرایی رمانتیک». ملی‌گرایی شیعی و ملی‌گرایی رمانتیک به همان اندازۀ جریان‌های قوم‌گرا جدایی‌طلب‌اند.

ملی‌گرایی شیعی یکی از سرچشمه‌های الهام جمهوری اسلامی در آغاز شکل‌گیری آن بود. جنبش کنونی جوانان در حال برچیدن بساط این ملی‌گرایی رسوا، خونریز و ضدایرانی است. ملی‌گرایی رمانتیک نیز جایی در جنبش کنونی جوانان ایران ندارد. این ملی‌گرایی از روی مدل ملی‌گرایی‌های رمانتیک اروپایی به ویژه آلمانی در قرن نوزدهم گرته برداری شده و با جست و جوی بیهوده در تاریکی‌های تاریخ می‌خواهد ثابت کند که همۀ باشندگان کشور خاستگاه قومی واحد، نیاکان مشترک و فرهنگ واحد دارند.

ملی‌گرایی جنبش کنونی جوانان «ملی‌گرایی وحدت‌بخش» است. این ملی‌گرایی در پی واقعیت بخشیدن به وحدت در کثرت ایرانیان است و بعید نیست که الهام‌بخش ملت‌های دیگری نیز در جهان باشد.

به گفتۀ مقصود فراستخواه، جامعه‌شناس ساکن ایران، این جنبش چرخشگاهی تاریخی است و درک ما را از مفاهیمی مانند دولت، سرزمین، دین، سیاست، دولت-ملت و زندگی تغییر خواهد داد.

علیرضا مناف زاده / رادیو فرانسه 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *