پیگیری باقی مانده ی وظایف بورژوازی از لحاظ تاریخی به عهده ی طبقه ی کارگر (به عنوان آخرین سوژه ی انقلابی تاریخ) است. اگر بخواهیم به این وظایف در حوزه ی جغرافیایی ایران اشاره کنیم چند مولفه خصلت نما خواهد بود. از جمله: تکمیل روند مدرنیته که با مسئولیت تاریخی بورژوازی شروع شده و در برخی کشورها از قبیل ایران هنوز در بخش های فرهنگی به تکامل نرسیده است. رفع ستم ملی از موارد دیگر است. می خواهم نتیجه بگیرم نه سوسیالیست ها و نه طبقه ی کارگر نمی توانند زیر پرچم مندرس مطالبات “بورژوا دموکراتیک” در کنار بورژوازی بایستند و از منافع مشترک با این طبقه سخن بگویند

یک توئیت کار را تمام کرد. فقط یک توئیت ده بیست کلمه یی از جانب جناب رضا پهلوی. نه تحلیل های مستند ما از مباحثی همچون در خواست اعلام “منطقه پرواز ممنوع” بر فراز آسمان ایران، التماس از ناتو و امریکا برای تشدید تحریم ها، حمایت مستقیم از زلینسکی، حمله ی مکرر به روسیه و حمایت از بلوک ناتو در نبرد اوکراین (سخنرانی در راهپیمایی “عظیم” برلین) و نه حتا شرکت در “کنفرانس امنیتی هالیفاکس” و تکرار دستبوسی جاستین ترودو و نشست و برخاست با کارمند-خبرنگار VOA و مشاوره گرفتن از اروین کاتلر و “رویای” مکرر رژیم چنج ( ح. اسماعیلیون) و ملاقات های مکرر با وزرای خارجه ی امریکا و دیدار متملقانه و با تمنای تحریم از ماکرون و پیوند تشکیلاتی با لوپز (اپوزیسیون کنترایی مادورو) و گاسپاروف (اپوزیسیون اولترا راست روسیه) و نه آستان بوسی رضا پهلوی و غش کردن در آغوش “ملکه” (م. علی نژاد) و نه تطهیر ارتش “خوب” شاهنشاهی (علی کریمی) و نه عضویت فلان موتلف متوهم (ن. بنیادی) در اتاق فکر CFR و شورای روابط خارجی امریکا و نه البته هشدارهای مکرر ما و رفقای مان در ارزیابی اهداف راست برای “شازده خورکردن” جنبش اعتراضی مردم زحمتکش و نه حتا تاکید راست ها بر احیای “بازار آزاد” و کشیدن تسمه از گرده ی کارگران و قتل عام شبه سوهارتویی و پینوشه یی کمونیست های ایرانی از سوی فاشیست های فرشگردی و…..هیچکدام بخش وسیعی از چپ تبعیدی و غیر تبعیدی و متشکل و منفرد ایران را تکان نداد. چپ ما که از اکسیون های ده پانزده نفره در لندن و استکهلم و تورنتو و پاریس(شهرهای بزرگ و اصلی و در واقع تبعیدگاه ها) و تظاهرات “بی نتیجه” معلمان و بازنشستگان و کارگران پروژه یی نفت و غیره طرفی نبسته و خسته شده و حوصله اش سر رفته بود با شروع خیزش جاری ابتدا با تحرکات میلیتانسی کم سابقه در شهرهای کردستان و بلوچستان به شعار ناسیونالیستی “کردستان/ زاهدان- چشم و چراغ ایران” بالید و سپس با یک اکسیون پرجمعیت در تورنتو و متعاقباً “راهپیمایی شکوهمند و هشتاد هزار نفره برلین” به اوج لذت رسید. ماه عسل بی مانندی بود. اتحادی بی نظیر. غروب های دلگیر پائیز ۴۰۱ فراخوان های خیلی خیلی “رادیکالِ” صادره از طرفِ “جوانان محلات تهران” در رسانه ی اصلی خوشنویسی می شد و در کنار سایر فراخوان ها “گل می کاشت.” بی آنکه حتا بدون حدس و گمان و تحلیل بر فعالان سیاسی با تجربه و استخوان خرد کرده دانسته آید که “اتاق فکر” این فراخوان ها کجای پاریس و آمستردام و واشنگتن و تورنتو است! در داخل مردم معترض ساچمه می خوردند و در خارج  یکی پس از دیگری طرح و برنامه های رضا پهلوی و کل راست پوچ از آب در می آمد. با این حال یک “حادثه ی مهم” بسیار توهم برانگیز شد. راهپیمایی برلین!  شهری که درواقع می باید نماد پیروزی ارتش سرخ بر فاشیسم باشد اما نیست. و در مقابل علمدار فروپاشیِ سوسیالیسم اردوگاهی است و با گورباچف و کراوچوک و شوشکویچ و یلتسین و ریگان تداعی می شود. پرچم های سه رنگ “شیر و خورشید نشان این مرز پرگهر” در کنار پرچم دو رنگ باندراها و آزوفیست ها و رایت سکتورهای اوکراین و بیرق های دولت فاسد اقلیم کردستان با افتخار در کنار هم بالا و بالاتر می رفت. ناگهان چوپ های خوش تراش و بلندِ بلندِ بلند در اروپا و امریکا و کانادا نایاب شد! اوج این پرچم هواکنی برلین بود. “همه” می خواستند بر فراز دیگری دیده شوند! نوعی از اتحاد جدید. این “اتحاد رمز پیروزی” فقط یک چیز کم داشت: پیام مولوی عبدالحمید! تدارک تجمع هشتاد هزار نفر در شهر کلیدی برلین نمی توانست بدون موافقت دولت شولتز و ناتو و پشتیبانی مالی و لجستیکی و امنیتی تمام عیار بروکسل (مرکز تبهکاران اتحادیه  اروپا) شکل گرفته باشد. سخنران اصلی با طرح “رویاهای” خود آب پاکی را روی دست همه ریخت. در اجتماعی که قرار بود محور اصلی آن تحولات داخل ایران باشد بیشترین دفاع ممکن از دولت نئوفاشیست زلینسکی به عمل آمد. جناب اسماعیلیون کوشید سرنوشت مردم معترض ایران را – نه به مردم آواره ی اوکراین- بلکه به دولت باندراهای متحد رایش سوم پیوند زند. فی الحال بحث من پیرامون چیستی “نبرد اوکراین” و حقانیت یا بطالت فدراسیون روسیه نیست. صحبت پیرامون طرح “رویاهایی” عمیقاً ارتجاعی است که طراح آن می کوشد برای تحقق شان از “جامعه جهانی” و ناتو کمک بگیرد. معادل بی کم و کاست چنین مطالبه یی یعنی که ایران را افغانستان و عراق و لیبی و سوریه و یمن کنید تا “ما” حامد کرزای و ایاد علاوی شویم! نه مگر کل”دستاوردهای” این “جامعه جهانی” و صدور “دموکراسی” و “حقوق بشر” و ساقط کردن دیکتاتورهایی چون نجیب الله و صدام و قذافی شخم زدن مدنیت این کشورها بوده است؟ اما عده یی گفتند “ایشالله گربه است!” عده یی دیگر گفتند” طرف سوگوار فاجعه ی سقوط هواپیما است و گناه دارد!” عده یی گفتند “دمش گرم! پوتین فلان فلان شده ی متحد جمهوری اسلامی و بشار اسد دیکتاتور را محکوم کرد و به دفاع از مقاومت ارتش شجاع اوکراین پرداخت!” عده یی دیگر هم گفتند “درست که صحبت های سخنران و پوشش با آب و تاب آن از سوی رسانه ی اصلی سلطنت طلبان برای جنبش مفید نبود اما الان وقت این حرف ها نیست و باید همه با هم متحد باشند!” چنین توجیهی برای نسل من چندان بیگانه نیست.  ماه-های منتهی به بهمن ۵۷ و به ویژه پس از راهپیمایی “وحدت تاسوعا و عاشورا” هرگاه که صحبت از چیستی جایگزین حکومت پهلوی به میان می آمد خیلی ها با قاطعیت در می آمدند که :”بحث بعد از مرگ شاه.” مفهوم فالانژی این عبارت چیزی نبود جز اینکه “خفه شوید و همه به خدمت در آئید.” روی دیگر سکه ی “همه با هم” انقلاب ضد سلطنتی در واقع همان “همه با من” بود. اکنون نیز همان داستان عیناً تکرار می شود. وقتی فرد یا جریانی خودش را به خواب زده باشد با اردنگی هم نمی شود بیدارش کرد چه رسد با اخطار فاجعه ی ملاقات در الیزه و هالیفاکس و ساخت و ساز اپوزیسیون ضدکمونیستی! نقد شفاف این اتحاد ارتجاعی و تحلیل تلاش های مذبوحانه ی معطوف به آلترناتیو سازی راست سگرمه های رضا پهلوی را تو هم برد. چنین بود که ایشان “متواضعانه” در قبال “تفرقه افکنی” ها “فرمودند”:

« هر کسی خواست نفاق افکنی بکند- یکی از قیافه من خوشش نمیاد، یکی از قیافه مسیح خوشش نمیاد….- باید بگوئیم این نفاق افکنی قابل قبول نیست. باید اتحاد را تشویق کنیم. تفرقه افکنی خیانت به خون مهساها است. باید با این رفتار خط کشی داشته باشیم و در برابرش قوی باشیم.» (همه ی تاکیدها از من است.)

 رضا پهلوی البته از خیانت به خون بهرام آرام و امیر پرویز پویان و صفایی فراهانی و احمدزاده و سعید محسن و صدها انسان مبارز دیگری که به دستور پدر تاجدارشان به خاک افتادند سخنی نمی گوید. هرگز نگفته است! حتا نسبت به خروش خون حسین فاطمی جانب زاهدی و نصیری و شعبان بی مخ را گرفته است! او که از “شورای ملی ایرانیان” و “ققنوس” و “فرشگرد” و “دولت در تبعید” و “تحریم های حداکثری” و ترامپ و بایدن خیری ندیده و طرح های “استراتژیک” اش یکی پس از دیگری به خنس خورده است؛ اخیراً تغییر ریل داده و با جماعت سلبریتی و فوتبالیست و خبرنگار صدای امریکا و سخنگوی “محبوب” خانواده های داغدار هواپیمای پرواز شماره ۷۵۲ بین المللی اوکراین جفت و جور شده است. در فراخوان-های جدید جناب پهلوی دیگر خبری از سلطنت طلبان و طالبان سرسخت پادشاهی نیست. خود او هم “شاهزاده مبارزی” است که نمی خواهد شاه شود! سلطنت طلبان مانده اند با این “پدیده” چه کنند! از سوی دیگر ستاره ی بخت آقای پهلوی روز به روز کم سوتر می شود. سلطنت طلبان “رادیکال” افول امکان احیای پادشاهی پهلوی سوم را به ضعف اتوریته ی “شاهزاده” نسبت می دهند و از او می خواهند که بر خلاف پدرش مانند پدر بزرگش “جنم” داشته باشد! با اینهمه نه مردم معترض خیزش اخیر در داخل کشور لبی به یاد “شادی روح رضا شاه” تر کرده اند و نه فالانژ بازی فرشگردی ها جواب داده است. “موفقیت” فراخوان راهپیمایی های تورنتو و برلین و پذیرفته شدن مبتکران آن از سوی بلینکن و ترودو و ماکرون حتا دوزاری یک آدم سیاسی با هوش متوسط همچون رضا پهلوی را نیز انداخته است. حالا آقای پهلوی استراتژی پاخورده ی سعید حجاریان را ارزان خریده و در صدد گرانفروشی به اپوزیسیون است. رمز پیروزی “انقلاب” های “جدید” جمع آوری کلکسیونی از سلبریتی ها است. به شهرت رونالدو و مسی و آنجلینا جولی دقت کنید. ببینید گل های کیلیان امباپه به آرژانتین در فینال جام جهانیِ  خونین و کارگرکش قطر چگونه زیر صندلی ماکرون بمب شادی منفجر می کند. علی کریمی در کشور خود چه کم از ژرژ وه آ و گری گاسپاروف دارد؟ بر مبنای همین فرضیه های از پیش اثبات شده است که سیاست جدید “شاهزاده” تدوین می-شود: اتحاد با افرادی “مشهور” که هم “به درد بخورتر” از شهریار آهی و نوریزاده هستند و هم در کاخ ها و هم در خیابان ها شنونده و گیرنده زیاد دارند! فراخوان “اتحاد” طبق توصیه ی “ملوکانه” باید “تفرقه افکنان” و کسانی که از “قیافه” ی ایشان و خانم علی نژاد “خوش شان نمیاد” را از میدان بیرون کند! اگر به جمع “متحدین” جدید خانم ها بنیادی و فراهانی هم اضافه می-شدند این مشکل آقای پهلوی نیز مرتفع می گردید. بالاخره وقتی شکوه مبارزه ی طبقاتی به ابتذال کشیده می-شود باید به فرمالیسم سطحی فروغلتید. زمانی نه چندان دور شاید دو سال پیش بود که جناب پهلوی در “صدا و سیمای الف. اینترنشنال” گفته بود: “اگر پدر من صدای وزوز کمونیست ها را خاموش می کرد این فاجعه اتفاق نمی افتاد.” (نقل قول مستقیم) منظور آقای پهلوی از “فاجعه” بی شک انقلاب ضد سلطنتی منجر به سقوط حکومت پدرشان بود. البته ایشان و ذوب شدگان در سلطنت که از مخالفان سرسخت انقلاب بهمن هستند هرگز به ما نگفته اند که اگر فروپاشی رژیم پدرشان ناشی از یک انقلاب توده یی نبود چرا شخص “اعلاحضرت همایونی” در تاریخ ۱۴ آبان ۵۷ با صدایی لرزان از “رادیو تلویزیون ملی ایران” به صراحت گفت: “متعهد می شوم که خطاهای گذشته هرگز تکرار نشود، بلکه خطاها از هر جهت نیز جبران گردد…. من نیز صدای انقلاب شما ملت ایران را شنیدم.” البته علاوه بر تاخیر تاریخی در شنیدن صدای انقلاب مردم – که سنت همه ی مستبدان سیاسی است – شاه در آن لحظه ابزار سرکوبش را از دست داده بود و چاره یی نداشت جز اینکه انشای رضا قطبی را عیناً روخوانی کند. اینک نیز”متاسفانه” ساواک و پرویز ثابتی دم دست جناب رضا پهلوی نیستند تا دخل تک تک این “خرابکاران ضد اتحاد” را در “تپه های اوین” بیاورند. اما ترول ها تا دل تان بخواهد فله یی موجودند! یک راه سرکوب “منافقان” و تخریب فعالان و نویسندگان مقالات “وحدت شکنانه” و “تفرقه افکنانه” ارسال ایمیل های فحش و بد و بیراه و تهدید و نوشتن کامنت های تهمت آمیز و قیاس آنان با سردبیر روزنامه ی کیهان و افتراهای سخیف از سوی افراد “ناشناس” است. ناشناس یا ترول یا ارتش سایبری! نام و عنوانش چندان مهم نیست. مهم این است که روی مخالفانِ اتحادِ جلاد و قربانی کم شود. بیهوده نیست زمانی که نویسنده درگیر نقد اپوزیسیون راست و ابتذال این “اتحاد شوم” بود تا کلاه ۵۷ سر چپ نرود عده یی خوش خیال معترض بودند که چرا به سپاه گیر نمی دهید. رئیسی که بدتر از رفسنجانی و خاتمی و روحانی است چرا چسبیده اید به نقد پهلوی و مجاهد و اصلاح طلبان! این جماعت آخری که در “هسته سخت قدرت” کاره یی نیستند. و این ترم “هسته ی سخت قدرت” برای من چقدر آشنا است. هم سازندگانش و هم کاربران کله گنده اش! طفل معصوم بهزاد نبوی! هواداران دو آتشه اش برای من نامه نوشتند که طرف “رفیق” مصطفا شعاعیان بوده! عجب!! بابا خودش را هلاک می کند اما موفق به تعیین قرار با شعاعیان نمی شود بعد یک عده آدم بیکار – که خود را “چپ دموکرات” می نامند- بهزاد نبوی را به شعاعیان می چسبانند. همان شعاعیانی که با رفقایش در استادیوم امجدیه برای گل پرویز قلیچ به اسرائیل آبروی نداشته ی پهلوی را برد. باز هم خدا جد و آبادشان را بیامرزد که برایم ننوشتند “جناب نبوی و خسرو تهرانی و محسن سازگارا ( امنیتی-های دوران پیشا دهه ی شصت) سعید سلطانپور را از مراسم عروسی اش بیرون کشیدند تا برای شان شعر بخواند و اتفاقی دست شان رفت روی ماشه!”

باری یک خط توئیت ده بیست کلمه یی “شاهزاده” دست خانم های محترم علی نژاد و عبادی و گلشیفته و بنیادی و آقایان به ترتیب قد و شهرت و فالوور علی کریمی و حامد اسماعیلیون را برای ساده لوحان سیاسی رو کرد. [ با پوزش از دوست قدیمی و عزیزم بهزاد فراهانی که با وجود تمام اختلافات سیاسی کماکان دوستش دارم. گلشیفته می تواند نماد و نماینده ی خلاق سینمای مدرن ایران باشد و از ابتذال سیاسی راست پرهیز کند.] حالا رفقا بیدار شده اند و علیه نامبرده گان حامی توئیت مورد نظر “مقاله”ی افشاگرانه پشت “مقاله” می نویسند. پنداری مثلاً آقای اسماعیلیون یا خانم عبادی دچار حواس پرتی شده و اشتباهی از اردوی راست سر در آورده اند و یا ناگهان خواب نما شده و به اعجاز رضا پهلوی مومن شده اند! به هر حال و لابد آمپریسم و پراگماتیسم هم برای خودش روشی است در تحلیل سیاسی! در این دوره زمانه کسی حال و حوصله ی فحش شنیدن برای نقد “برای بوسیدن به وقت رقصیدن” – یا برعکس- ندارد. کسی از خواندن نامه های توهین و تهدید و کامنت های تهمت خوشش نمی آید. چرا باید در کشوری که سال ها زیر تبلیغات طبقه ی بورژوازی حاکم – از رضا شاه تا کنون – افکار عمومی ضد روس ساخته است علیه زلینسکیِ “شجاع” و “ارتش قهرمان” او چیزی گفت! نه مگر روس ها از جمهوری اسلامی پهپاد گرفته اند و مشغول کشتار مردم بی گناه اوکراین هستند. حالا در این میانه دو سه تا هیمارس و جاولینگ و سی چهل میلیارد دلار ناقابل هم از سوی ناتو به نئوفاشیست های اوکراین هدیه شده است. چه اشکالی دارد؟ اصلاً این روسوفیل ها چرا نمی روند در مسکو یا بلاروس یا کره شمالی و کوبا و ونزوئلا زندگی کنند؟ چینی ها هم که با قرارداد ۲۵ ساله تمام ماهی های خلیج البته فارس را به یغما بردند و آخرش با بن سلمان ساختند! بفرما! کرونا را هم که چینی های “سوسک خور” – چیزی تو مایه-های “عرب سوسمار خور” – عمداً به جان مردم دنیا انداختند. آزمایشگاه های بیولوژیک ناتو در اوکراین هم کشکی بیش نبود! به ما چه لنین بعد از انقلاب اکتبر تمام بدهی های ایران را بخشید. ساعدی هم بیخود کرده گفته اولین خیابان آسفالت تبریز در زمان جعفر پیشه وری و حکومت کوتاه فرقه ی دموکرات ساخته شد. همه ی اونا استالینیست و مائوئیست بودند. از دم! این همان فرهنگ طبقه ی حاکم است! جایی که مجله ها ی “شهروند امروز” و “اندیشه پویا”یش برای تقی شهرام و بیژن جزنی و حمید اشرف پرونده ی تروریستی می سازند! جایی که ضد روس و چین بودن و برای برجام رقصیدن و بوسیدن فضیلت است! و از ظریف لوس “مصدق” ساختن ابهت است!

بعد از تحریر

به لحاظ نظری آخرین میخ بر تابوت”بورژوازی ملی و مترقی” با نقد رادیکال آن در جزوه ی معروف “اسطوره” کوبیده شد. پیش از آن “گروه اتحاد کمونیستی” در تاریخ آذر ۱۳۵۷ و در جزوه یی به نام “در تدارک انقلاب سوسیالیستی” بخش “اصول مرامی سازمان وحدت کمونیستی” صص: ۴ و ۵ / فاتحه ی ترقی خواهی بورژوازی را خوانده و پنبه ی آن را زده بود. در نوشته های صفایی فراهانی و احمدزاده و شهرام نیز می توان ردی از انقضای نقش انقلابی “بورژوازی ملی” دید. از نظر تاریخی نیز با وجود انکشاف سرمایه داری در تمام کشورهای جهان و رشد نیروهای مولد و شکل بندی نهایی دو طبقه ی اصلی جامعه (بورژوازی – پرولتاریا) و البته ظهور امپریالیسم داستان خرده تضادها به پایان رسیده است. مابه ازای تاریخی و نظری چنین فرجامی به این مفهوم است که پیگیری باقی مانده ی وظایف بورژوازی از لحاظ تاریخی به عهده ی طبقه ی کارگر (به عنوان آخرین سوژه ی انقلابی تاریخ) است. اگر بخواهیم به این وظایف در حوزه ی جغرافیایی ایران اشاره کنیم چند مولفه خصلت نما خواهد بود. از جمله: تکمیل روند مدرنیته که با مسئولیت تاریخی بورژوازی شروع شده و در برخی کشورها از قبیل ایران هنوز در بخش های فرهنگی به تکامل نرسیده است. رفع ستم ملی از موارد دیگر است. می خواهم نتیجه بگیرم نه سوسیالیست ها و نه طبقه ی کارگر نمی توانند زیر پرچم مندرس مطالبات “بورژوا دموکراتیک” در کنار بورژوازی بایستند و از منافع مشترک با این طبقه سخن بگویند. اتحاد با طیف های راست ساحت سیاسی ایران – از اصلاح طلبان و طالبانِ سلطنت و انواع  ناسیونالیست ها و خرده محفل هایی همچون “شورای مدیریت گذار” و “تصمیم” و “هواپیمای اوکراینی” و غیره – برای پرولتاریا یک سم کشنده است که در همان نخستین گام طبقه را سمت زوال و ابتذال و انحلال می برد. سوسیالیست ها نباید فریب پروپاگاند رسانه ی اصلی را بخورند و در تمکین به توصیه ی ارتجاعی امثال رضا پهلوی – که در متن یادداشت نقل شد- صرفاً برای افزایش کمیت در اکسیون ها زیر پرچم راست جمع شوند. نام این امتناع بر خلاف خیال خام جناب پهلوی “نفاق افکنی” نیست. انحلال طبقاتی است.

نکته ی دیگر اینکه اختلاف ما با جناب پهلوی و دوستان و دشمنان شان – که ذیل نوشته های من “هل من مبارز” می طلبند- مطلقاً و اکیداً و برخلاف ادعای خودشان ربطی به خوش آمدن یا نیامدن از “قیافه” ی جناب شان و خانم علی نژاد و غیره ندارد. لطفاً مبارزه ی سیاسی را با اینگونه مباحث سخیف به گند نکشید. این بحث را با نقد و تحلیل “جمهوری سوم” و دولت رئیسی ادامه خواهیم داد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *