پوتین تزاریسم را می پسندد «درباره معاشقه پوتین با تزار»

پوتین، این قهرمان ناسیونال شوینیسم روسیه، این پهلوان «اعاده حیثیت از گذشته بزرگ و نیرومند روسیه» در سخنرانی دوشنبه ۲۵ ژانویه خود در جلسه «جبهه خلقی سراسر روسیه»، ضمن تأکید بر آنچه همواره به آن اشاره می کرد و تأیید عظمت و خدمات شوروی سوسیالیستی در زمینه های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاست خارجی و غیره؛ باز هم برآن است که: «من کمونیسم را می پسندم». اما او کمونیسم را نه به خاطر کمونیسم و وحدت سوسیالیستی خلق های شوروی، بلکه به آن دلیل پسندیده و می پسندد که توانسته است کشوری عظیم و متشکل از ملت های گوناگون را تا سطح بالای رشد اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جهانی برساند. برای او ـ حداقل با استدلالات قبلی وی ـ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی توانسته است «عظمت، بزرگی و وحدت» روسیه تزاری را پس از جنگ جهانی اول و پیروزی انقلاب اکتبر مجددا تأمین نماید. تا این جا پوتین همان است که بود: یک ناسیونالیست عظمت طلب که خواب احیای دوران گذشته را می بیند و در این راه حاضر است؛ پس از خفت و خواری دوران رویزیونیست ها و سرانجام بویژه زمان یلتسین، به درگیری و مصاف با امپریالیسم غرب و بویژه امپریالیسم آمریکا تن در دهد. و این نکوست و تا آنجا که به طور عینی منافع خلق ها و دولت های ضعیف تحت نفوذ و یا سرکوبی امپریالیسم جهانی را حتی با انگیزه امپریالیستی خویش حافظ  بوده و زیرپا ننهد؛ تا آنجا که در این زمینه به سازش خفت آور با امپریالیست ها ـ همانند نمونه های لیبی و ایران ـ نیانجامد؛ مورد پشتیبانی  همه مردم دموکرات، مترقی و انقلابی جهان و هم چنین حزب ما بوده و خواهد بود.
اما پوتین چه در این جلسه و چه در جلسه «شورای پژوهش و آموزش فدراسیون  روسیه» که در تاریخ ۲۱ ژانویه ۲۰۱۶ در مسکو تشکیل یافت، مواضع خود را در قبال «سوسیالیسم و کمونیسم» و اتحاد جماهیر شوروی دقیق تر کرده به افشای خویش دست می زند. او هرگز طرفدار سوسیالیسم و کمونیسم ـ برخلاف ادعای دروغین خویش در این جلسات ـ نبوده و کمونیسم را نمی پسندیده است. دست آوردهای شگرف شوروی در زمان لنین و استالین چنان چشم گیر بوده و هستند که پوتین را مجبور می ساخته به آنها اذعان کند تا مبادا محبوبیت خود را در میان خلق های روسیه از دست بدهد.
وی در جلسه اول(۲۱ ژانویه ۲۰۱۶) چنین می گوید: «مهم آن است که این افکار(در اینجا منظور پوتین افکار لنین است ـ توفان) به نتایج مطلوب منتج شوند ولی نه آن طوری که در مورد لنین، حتی چنانچه افکار نیز به خودی خود درست باشند. در تحلیل نهائی این افکار به ازهمپاشی شوروی انجامید… نظراتی وجود داشتند از این قبیل: خودمختاری و قس علیهذا. این افکار بمب اتمی زیر ساختمان گذاشتند.»( پوتین در جلسه «جبهه خلقی سراسر روسیه»).
دوشنبه ۲۵ ژانویه ۲۰۱۶ پس از اظهار ارادت به «ایده های سوسیالیسم و کمونیسم» و این که این ایده ها «همواره مورد پسند من بوده و هنوز نیز هستند» و این که این نظرات او را به یاد انجیل مقدس می اندازد، دوباره به جان شوروی سوسیالیستی می اوفتد و علیرغم اشاره به دست آوردهای شوروی(اقتصاد با نقشه،  بهداشت عمومی، آموزش و پرورش، صنعتی کردن ساختمان جامعه کهنه، پیروزی در جنگ ضد فاشیستی دوم ، …) بر آن است که «خودمختاری فرهنگی یک مساله است، خوب و زیبا ولی خودمختاری با اختیارات گسترده یک چیزی است سوای آن. و حق خروج از یک دولت(منظور حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا سر حد جدائی است ـ توفان) باز هم چیز دیگری است. نهایتا در کنار اقتصاد و سیاست ناکارآمد این امر به تلاشی دولت کمک نمود. این همان بمب ساعتی بود که لنین کاشت.» و در جای دیگر می گوید: «ایده او(یعنی لنین ـ توفان) تساوی حقوق کامل و از جمله حق خروج از اتحاد جماهیر شوروی بود.»
این سخنان از پوتین بعید نیست و با شخصیت سیاسی و طبقاتی وی به مثابه ناسیونالیست قدرت طلبی که وابستگی ایده ای و طبقاتی اش به دوران تزار به مراتب بیشتر است از علاقه ظاهری و «ارادت» او به دوران قدرت شوروی سوسیالیستی، مطابقت دارد. فراموش نکنیم که پوتین در رأس یک کشور امپریالیستی ضربت خورده ای قرار گرفته که دولت اش بر مبنای حاکمیت بورژوائی مافیائی و الیگارشی های متحده در آن شکل یافته است. پوتین رؤیای برگشت به دوران تزار را در سر می پروراند و نه دوران مترقی و رشد جامعه در زمان لنین و استالین را.
این که او ایده «حق تعیین سرنوشت ملل» در شوروی را «بمب ساعتی» و یا «بمب اتمی» معرفی می کند، چیزی جز یک اتهام بی معنی نیست و برای تبلیغات به منظور کسب حیثیت خویش و شاید نقشه آینده برای سرکوبی و به زنجیر کشاندن ملت های متشکله روسیه ـ همچنان روسیه تزاری ـ و به ویژه زحمتکشان این ملت ها بیشتر قابل فروش است تا یک اعتقاد کامل او . چه کسی است که نداند عملا تمام همت و مساعی حزب کمونیست شوروی تحت رهبری استالین بود که توانست عموم ملت های متحده در اتحاد جماهیر شوروی را همچنان یک تن واحد به هم پیوند دهد. کجاست افکار «بمب انداز» لنین مبنی بر حق تعیین سرنوشت ملل تا سر حد جدائی؟ کجا این جدائی صورت پذیرفت و چه کسی بمب ساعتی زیرِ بنای شوروی سوسیالیستی نهاد؟
آیا واقعیت آن نیست که پس از کودتای رویزیونیستی خروشچفی در شوروی و تصرف قدرت سیاسی از سوی رویزیونیست ها وسپس هم قطاران و هم ردیفان پوتین و یلتسین و باندهای شبیه آنان این بمب های ساعتی کاشته شدند و سرانجام منفجر گشته و ملت های متحده در اتحاد جماهیر شوروی را از هم جدا ساختند؟ و آیا این انفجارها درست به خاطر انصراف و انحراف از مارکسیسم و کمونیسم ـ که پوتین را مدت ها مجذوب خود نگاه داشته و اکنون بنابر اظهارات جدیدش گویا جذبه اش را به یک بار از دست داده است ـ به مرور صورت نپذیرفت؟ انتقاد پوتین به اعدام خانواده تزار همراه فرزندانشان و نابودی روحانیونی که با نظام شوروی به مبارزه برخاسته بودند، بیش از آن که نشانه انسان دوستی او باشد، علامت علاقه و پیوند درونی او نه به دوران شوروی بلکه به گذشته تزار و «عظمت» استبدادی و ضد مردمی آن زمان است. پوتین همانطور که اشاره رفت، چه از لحاظ طبقاتی و چه از نظر ایده ای و حتی وابستگی اجتماعی و اقتصادی خود یک بورژوای عظمت طلبی بیش نیست. چه نیکو می گویند که «از کوزه همان برون تراود که در اوست» .
این امر که پوتین به درگیری با کمونیسم و شوروی سوسیالیستی و اظهار علاقه و ناز و کرشمه با دوران تزاریسم دست یافته است، از نهاد بورژوایی او سرچشمه می گیرد. بورژوازی «دولت ملی» خود را می خواهد تا تحت لوای آن ملت های دیگر را به بند کشاند. تزار مظهر ستم طبقاتی و ملی بود. علاقه وافر پوتین به دوران تزار و حمله به «بمب ساختن» لنین و وحدت ملت های متشکله در اتحاد جماهیر شوروی، ترس بورژوامابانه او از همترازی و هم ردیفی خلق ها و ملت های متشکل در روسیه است، تا مبادا از زیر فرمان و اسارت حکومت بورژوازی امپریالیستی مرکزی در رفته به حق دموکراتیک و برابری با خلق های دیگر دست یابند. تزاریسم و کلیسای ارتدوکس روسیه درست به این لحاظ مورد محبت پوتین قرار گرفته اند که نمونه خوب و برجسته ای را برای استحکام درونی روسیه در آینده، زیر سایه تزاریسم پوتین به دست داده و تأمین می نماید.
ما همواره کشور روسیه را در زمره کشورهای امپریالیستی شناخته ایم. و همانطور که اشاره رفت پوتین در رأس حکومت امپریالیستی روسیه قرار گرفته و در واقع از او انتظار عجیب و غریب نداشته و نخواهیم داشت. آن چه او را به درگیری صریح تر با لنین و افکار او، با سوسیالیسم و کمونیسم واداشته است، محتملا نتیجه تقویت نسبی مواضع او در سطح جهان و دست یابی به مقام «رقیب امپریالیسم غرب» و رشد و ترقی از یک «قدرت منطقه ای و کناری» به قدرتی که در آینده نقش فعال تری را به عهده خواهد داشت، می باشد.
چنین ارتقاء مقام و رشدی او را به خط کشی و مرزبندی با سوسیالیسم می کشاند تا متحدین آینده خود را از دست ندهد. تا زمانی و تا آنجایی که روسیه و پوتین با سیاست درگیری و مبارزه با امپریالیستهای مهاجم و جنگ طلب غرب، نقش تضعیف خطر تجاوز و توسعه طلبی آنان را بازی می کنند، عملشان بطور عینی مثبت، به نفع جلوگیری از جنگ و مورد حمایت ماست و آن جا که به تبانی تن می دهد(نگاه کنیم به ایران و مساله انرژی هسته ای و هم چنین فاجعه لیبی) آن ها را افشاء خواهیم کرد. اساس سیاست ما در سطح جهان دفاع از صلح مبارزه با جنگ طلبی و تهاجم، حمایت از حق حاکمیت ملت ها بدون دخالت از خارج، تمامیت ارضی کشورها به ویژه گروه ضعیف و تحت ستم آنان و مبارزه با سیاست تجاوز و توسعه طلبی و چنگ اندازی امپریالیسم است، با هر نام و نشانی که ظاهر شوند.
بر گرفته از توفان شـماره 192


Leave a Reply