گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار!

با نام و خاطره تابناک جهانگیر .ج *
“چهره ها خاطره می شوند
نام ها نیز
در آینه
سال های گم شده
بی قرارت می کنند ”
گاهی انسان دچار حس و حالتی میشود که به هیچ زبان و معنی نمیتوان گفت و یا نوشت . حسی مثل خراش ناخن بر شیشه ،حسی مثل بغض بیصدای اندیشه !
گاهی کسی، چیزی ، حتی مکانی به گردن تو حقی دارد که باید ادا کنی ، اما گویا تمام سنگهای جهان روی دهانت نشسته اند ،گویا در حال خفه شدنی، گویا مرده ای و خودت خبر نداری ، این میشود که کلامی از تو در نمی آید این است که آرام آرام در خودت فرو میروی ،تو می مانی و همان درد ، همان فرد ، همان شیشه پر از خط .
خبر مرگش ، مرا چنان بهم ریخت که صدایم در نیامد . او سالها پیش ، شاید همان بار آخری که دیدمش مرده بود و ما خودمان را گول میزدیم.
آخرین بار در حیاط هواخوری زندان دیدمش ،وقتی که با شکایت دختران و زنان زندانی مسولین سپاه و زندان تصمیم گرفتند بند جدیدی برای ما بسازند و زندانیان عادی را جدا کنند. برای پیشبرد این کار از نیروی مردان زندانی بهره کشی کردند و دیوار بند دختران و زنان به قیمت بیگاری و شکنجه مردان زندانی بالا رفت ! بیل و کلنگ و بلوک سیمانی بود و جان دردمند ما و زندانیان کارگر . زندانیانی که بعضی از آنها از شدت شکنجه به سختی راه میرفتند ….جهانگیر همیشه خندان بود. از وقتی یادم می آید خندیده بود ! به که ؟ به چه؟ نمیدانم ! اما حتی همان بار آخر در حیاط زندان، وقتی که زمان هواخوری یک ساعته ی ما بود ،با فرغونی پر از شن و ماسه میخندید ومرا دچار قضاوتی کرد که بیش از بیست سال مثل خوره در جانم بود …
تابستان سال ۱۳۶۴ ،تابستان پر از خون و خبرهای هولناک .من مشغول گذراندن حکم سه ساله ام بودم ( هر چند هر لحظه سرنوشت این حکم میتوانست به “لعنت آباد” ختم شود؛ خیلی راحت )!
یکی از روزهای تابستان جهانگیر را خنده زنان دیدم و زیر لب به دوست هم زندانیم چنین گفتم : ناکس خودشو زده به خل و چل بازی که آزادش کنند ! بعد از آن دیگر او را ندیدم
بند ما ساخته شد ، عده ای آزاد ، عده ای تبعید و عده ای تواب شدند و جهانگیر رفت در پشت دیوار بیخبریهای من قایم شد ، اصلا دود شد رفت هوا …

سالها گذشت و من آن خنده و آن چهره در نظرم محو نشد / از یونس رفیق پیکاریم ، از شاهرخ همیشه حاًضر از سونیا ، از عصمت و از هر کسی حالش و هوایش را جویا شدم : این پسر بالاخره چه شد ؟ ترفندش محصولی داد؟
جهانگیر از پسران خوب و سالم شهرم بود ، بالا بلند ، مهربان ، نجیب با شیطنتی خاص سن و سالش . قبل از زندان یکی دو بار ( شاید هم بیشتر ) اتفاقی دیده بودمش. با تیپی موقر مثل تیپ ظاهری همه ی چپی های دیگر.  بچه کارگر بود با آرمانی انسانی و از خانواده ای خوش نام … ورق برگشت ، هر کدام به تیر غیبی محکوم شدیم ، خیلی از ما را بدون دادگاه تیر باران کردند. به خیلی از ما تجاوز شد و بسیاری از ماها هرگز پیدا نشدند.. جهانگیر را بسیار زده بودند ، کجایش را کوبانده بودند که بی هوا میخندید ؟ دیوانه اش کرده بودند یا نه، شاید ترس ، او را غیر خودش کرده بود؟ در هر حال همیشه احوالش را پرسیدم ، چه ها که نشنیدم ، چه آه ها که نکشیدم …
او بعد از زندان آن جهانگیر خوشحال و پر آرمان نبود  , دیگر اصلاً خودش نبود ! او را چنان شکنجه کرده بودند که غیر ارادی میخندید حتی به گاه گریه . بی قرار و زخم خورده به جنون رسید و یکی از همین روزها خبر مرگش به من رسید …روزها نالیدم و باریدم اما عاقبت خودم را جمع و نام جهانگیر را در لیست جانباختگان راه سوسیالیسم وارد کردم ،او را بغل دست دیگر خواهران و برادرانم گذاشتم با نگاهی پر از حسرت و امید …جهانگیر هوادار سازمان راه کارگر بود ، انسانی که نامش برازنده ی آرمانش بود ، او خواستار جهانی پر از خنده و خبرهای خوب بود ، جهانی پر از گندم با آسمانی پر ابر و ابرهایی پر رعد و برق… جهانگیر بعلت شکنجه های قرون وسطایی دشمنان ما ، دیگر نتوانست تاب بیاورد و بعد از جدالی طولانی با مشکل جسمانیش در تاریخ ۲۵ خرداد داغش را تا همیشه بر دل دوستداران و همرزمانش گذاشت ،در آخرین پنج شنبه از آخرین روزهای بهار او را بدست خاک سپردند تا با ریشه ها از آرزوهای شقه شقه اش بگوید ، تا همنشین و هم آواز دگر یاران به خون خفته اش باشد … او و آن خنده ی پر درد او تا همیشه جگرم را آتش میزند اما یک چیز را خوب می دانم ! می دانم که بهار آینده از راه نمیرسد مگر با روییدن گلی از خاک جهانگیر . گلی سرخ که رنگ آرمانش است.

یادت بخیر جهانگیر جان!
سوسن شهبازی

*به منظور رعایت موقعیت دیگر بازماندگان، از درج آدرس و نام فامیل خودداری نموده ام .


نظرات بسته شده است