بررسی تضاد میان کمونیسم علمی و رویزیونیسم دموکراتیک در جنبشهای رادیکال
یکی از پدیدههای تکرارشونده در جنبشهای سیاسی، بهویژه در جوامعی که درگیر بحرانهای ساختاری سرمایهداریاند، ظهور کنشگرانی است که در محافل محدود خود را کمونیست مینامند، اما در عرصهٔ عمومی با عنوانهایی چون دموکرات انقلابی یا آزادیخواه رادیکال ظاهر میشوند. این دوگانگی صرفاً بازی زبانی یا تاکتیکی ارتباطی نیست، بلکه بازتاب تضادی عمیق در افق طبقاتی، جهتگیری سیاسی و جایگاه اجتماعی این نیروهاست.
از منظرکمونیسم علمی، هویت سیاسی همواره بازتاب موقعیت طبقاتی نیروهای اجتماعی تلقی میشود. مارکس و انگلس در تحلیل خردهبورژوازی نشان دادند که این قشر، بهواسطهٔ موقعیت ناپایدار خود میان سرمایه و کار، گرایشی ساختاری به نوسان سیاسی دارد: در شرایط بحران به گفتمانهای رادیکال جذب میشود، اما در لحظات تعیینکننده به سازش با نظم موجود روی میآورد. این منطق طبقاتی در تجربههای تاریخی بارها تکرار شده است؛ نیروهایی که با زبان انقلاب وارد میدان شدهاند، اما در بزنگاهها به مانعی در برابر دگرگونی بنیادین جامعه بدل گشتهاند.
این نوسان در جریان انقلاب روسیه بهروشنی نمایان شد. حزب سوسیالیستهای انقلابی که خود را نمایندهٔ دموکراسی انقلابی و مدافع تودههای زحمتکش معرفی میکرد، پس از انقلاب فوریهٔ ۱۹۱۷ به دولت موقت بورژوایی پیوست، از تداوم جنگ امپریالیستی حمایت نمود و در برابر انتقال قدرت به شوراهای کارگری ایستادگی کرد. بدینترتیب، نیرویی که با گفتمان عدالتخواهانه بسیج شده بود، در عمل به سدی در برابر تعمیق انقلاب سوسیالیستی تبدیل گردید.
لنین این گرایش را نه انحراف فردی، بلکه شکلی ساختاری از اپورتونیسم سیاسی میدانست؛ یعنی فدا کردن اهداف انقلابی در برابر مصلحتهای کوتاهمدت و امنیت سیاسی. او تأکید میکرد که پناهبردن به مفاهیم مبهم دموکراتیک، بدون تعرض به بنیانهای اقتصادی سرمایهداری، نهایتاً به بازتولید همان نظم موجود میانجامد. از این منظر، جایگزینی کمونیسم با عنوانهایی چون دموکراسی انقلابی اغلب بیانگر عقبنشینی نظری و سیاسی است، نه مانوری تاکتیکی برای پیشروی.
نمونهای دیگر از این روند را میتوان در آلمان پس از جنگ جهانی اول مشاهده کرد. حزب سوسیالدموکرات که دههها با شعارهای سوسیالیستی و نمایندگی طبقهٔ کارگر شناخته میشد، پس از فروپاشی سلطنت قیصری قدرت دولتی را در دست گرفت، اما بهجای تعمیق انقلاب اجتماعی، با نیروهای نظامی راستگرا همپیمان شد و قیام کمونیستها را سرکوب کرد. قتل رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت نماد آشکاری از تبدیل نیرویی بهظاهر سوسیالیستی به ضامن ثبات نظم سرمایهداری بود.
در چین دههٔ ۱۹۲۰ نیز حزب کومینتانگ با شعار جمهوریخواهی انقلابی و عدالت اجتماعی توانست بخشهایی از تودهها و حتی کمونیستها را در ائتلافی موقت گرد آورد. اما در سال ۱۹۲۷، چیانگ کایشک با کشتار سازمانیافتهٔ کارگران و کمونیستها در شانگهای این اتحاد را درهم شکست و نشان داد که دموکراسی انقلابی بدون گسست از سرمایه و قدرت طبقاتی، میتواند مستقیماً به ابزار نابودی انقلاب بدل شود.
در ایرانِ پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز نیروهای موسوم به ملی ـ دموکراتیک یا ضداستبدادی که با زبان عدالت و آزادی بسیج شده بودند، در نهایت یا در تثبیت نظم نوین سرمایهداری ـ مذهبی مشارکت کردند یا در برابر سرکوب شوراهای کارگری و نیروهای کمونیستی سکوت اختیار نمودند. حاصل این روند، مهار ظرفیتهای رادیکال انقلاب و بازتولید روابط طبقاتی در شکلی تازه بود.
این تجربهها با تحلیل آنتونیو گرامشی از هژمونی بورژوایی همخوانی دارد. گرامشی نشان میدهد که طبقهٔ حاکم تنها از طریق اجبار حکمرانی نمیکند، بلکه با جذب، بازتعریف و تهیسازی مفاهیم رادیکال، نیروهای مخالف را در درون نظم موجود ادغام میسازد. بسیاری از جریانهای بهظاهر انقلابی، با حفظ زبان عدالتخواهانه اما حذف محتوای طبقاتی آن، عملاً به ابزار مهار جنبشهای رادیکال بدل میشوند. دوگانگی میان کمونیسم محفلی و دموکراسی انقلابی علنی یکی از جلوههای همین سازوکار هژمونیک است.
البته باید میان سادهسازی زبان برای ارتباط با تودهها و تغییر هویت سیاسی تمایز قائل شد. یک کمونیست میتواند از آزادی، دموکراسی و عدالت سخن بگوید، اما این مفاهیم را همواره در افق لغو مناسبات سرمایهدارانه تعریف میکند. آنچه مسئلهساز است، پنهانسازی اهداف کمونیستی و جایگزینی آن با مفاهیم مبهمی است که با هر نظم اقتصادی سازگارند.
رزا لوکزامبورگ بهدرستی هشدار میداد که جداسازی مبارزه برای دموکراسی از هدف انقلاب اجتماعی، نهایتاً به ادغام جنبش در نظم بورژوایی منجر میشود. تجربهٔ تاریخی نیز نشان داده است که نیروهای میانی و خردهبورژوایی، هرگاه فاقد افق طبقاتی روشن باشند، در لحظات تعیینکننده یا دچار تزلزل میشوند یا مستقیماً در برابر رادیکالیسم کارگری قرار میگیرند.
از این رو، دوگانگی هویتی میان کمونیسم محفلی و دموکراسی انقلابی علنی نه نشانهٔ هوشمندی سیاسی، بلکه بیانگر فشارهای طبقاتی، اپورتونیسم و نفوذ هژمونی بورژوایی است. این دوگانگی در خوشبینانهترین حالت محصول ناپختگی نظری و در بدبینانهترین حالت ابزاری آگاهانه برای انحراف جنبشهای اجتماعی است.
پیشروی جنبش کمونیستی تنها بر پایهٔ سه اصل ممکن است: شفافیت در اهداف، صداقت سیاسی و حرکت آشکار در جهت رهایی نیروی کار اجتماعیِ آگاه و انقلابی.
در پیوند با این تجربهٔ تاریخی، باید اذعان نمود که در شرایط معاصر، فساد سیاسی تا حد زیادی جایگزین کنشگری رادیکال انقلابی شده است و جریانهای رویزیونیستی با گرایشهای خردهبورژوایی، نه صرفاً در نقلقولها، بلکه در ساختار عمل خود، نقش مهارکنندهٔ مبارزهٔ طبقاتی را ایفا میکنند. دگرگونیهای اجتماعی تنها از طریق پراتیک سازمانیافته و مداخلهٔ آگاهانه تحقق مییابد و آنچه در گفتمان این جریانها کمتر دیده میشود، بازاندیشی انتقادی دربارهٔ کارآمدی نظریههای خودساختهشان در سازماندهی واقعی تودهها، اعم از محیطهای کار، محلات یا سایر عرصههای اجتماعی است.
کامیار سرخ
دوگانگی میان کمونیسم محفلی و دموکراسی انقلابی علنی چیزی جز عقبنشینی طبقاتی و سازش نظری نیست از منظر مارکس مسئلهٔ محوری سرمایهداری نه صرفاً استبداد سیاسی بلکه رابطهٔ بنیادین کار مزدی و استثمار نیروی کار است. هر جریانی که به جای طرح صریح ضرورت لغو کار مزدی به مفاهیم کشدار و بیخطرِ دموکراسی آزادی یا عدالت اجتماعی پناه میبرد عملاً در چارچوب نظم سرمایه باقی میماند رویزیونیسم دقیقاً همینجاست جایگزینی افق رهایی پرولتاریا با اصلاحاتی که مناسبات مزدی را دستنخورده حفظ میکنند تجربهٔ تاریخی بارها نشان داده است که نیروهای خردهبورژوایی در بزنگاههای انقلابی به جای پیشروی به سوی قدرت شورایی و الغای سرمایه به سازش با نظم موجود میلغزندو به ابزار مهار رادیکالیسم کارگری بدل میشوند. کمونیسم تنها زمانی معنا دارد که هدف اصلی(لغو کار مزدی و نابودی رابطهٔ سرمایه–کار )پنهان یا معلق نشود