15/02/2026

از خودبه‌خودی‌گری تا سازمان‌یابی انقلابی

چرا بدون تشکل طبقاتی، اعتراضات به رهایی نمی‌انجامند؟

مارکس از نخستین آثار خود بر این نکته تأکید می‌کند که تضادهای سرمایه‌داری خودبه‌خود مبارزه را می‌آفرینند، اما این مبارزه لزوماً به آگاهی رهایی‌بخش منتهی نمی‌شود. او در فقرفلسفه توضیح می‌دهد که طبقهٔ کارگر در ابتدا صرفاً طبقه‌ای در خود» است؛ یعنی مجموعه‌ای از افراد که موقعیت مشترک اقتصادی دارند، اما هنوز به‌عنوان یک نیروی آگاه سیاسی عمل نمی‌کنند. تنها از مسیر مبارزهٔ سازمان‌یافته و شکل‌گیری آگاهی طبقاتی است که این طبقه به طبقه‌ای برای خود بدل می‌شود؛ طبقه‌ای که قادر است نه فقط علیه مظاهر ستم، بلکه علیه کل نظام سرمایه‌داری قد علم کند.

لنین این تمایز مارکسی را به‌طور مشخص به مسئلهٔ سازمان و رهبری سیاسی پیوند می‌زند. او در اثر بنیادین خود چه بایدکرد؟ صراحتاً می‌نویسد که مبارزهٔ خودبه‌خودی کارگران، در بهترین حالت، به آگاهی سندیکایی می‌انجامد؛ یعنی مطالبهٔ دستمزد بهتر، ساعات کار کمتر و اصلاحات محدود در چارچوب نظام موجود. چنین آگاهی‌ای، هرچند ضروری است، اما هرگز به نفی سرمایه‌داری منجر نمی‌شود. بنا به تجربهٔ تاریخی جنبش کمونیستی، آگاهی سوسیالیستی باید از طریق سازمان انقلابی به جنبش کارگری وارد شود، زیرا طبقهٔ حاکم با تمام ابزارهای مادی و ایدئولوژیک خود مانع شکل‌گیری این آگاهی به‌طور خودبه‌خودی می‌گردد.

این تحلیل نظری و تاریخی نه یک فرض انتزاعی، بلکه نتیجهٔ تجربهٔ تاریخی جنبش‌های کارگری و انقلابی است. مارکس در تحلیل شکست کمون پاریس نشان می‌دهد که شجاعت و فداکاری توده‌ها، بدون ساختار سازمانی منسجم و رهبری سیاسی روشن، در برابر ماشین متمرکز دولت بورژوایی شکننده است. لنین نیز با مطالعهٔ انقلاب‌های شکست‌خوردهٔ قرن نوزدهم به این نتیجه رسید که فقدان حزب انقلابی، مهم‌ترین عامل تداوم سلطهٔ سرمایه است.

اعتراضات گستردهٔ سال‌های اخیر در ایران نمونهٔ معاصر همین قانونمندی تاریخی است. مردم با خشم انباشته از فقر، سرکوب و بی‌عدالتی به خیابان‌ها آمدند و مشروعیت رژیم جمهوری اسلامی را به‌طور جدی زیر سؤال بردند. اما این خیزش‌ها، با وجود گستردگی و رادیکالیسم شعارها، فاقد سازمان‌یابی طبقاتی سراسری بودند. نه شوراهای مستقل کارگری وجود داشتند که بتوانند نقش رهبری‌کننده ایفا کنند و نه تشکل سیاسی انقلابی‌ای که بتواند انرژی اعتراضات را به قدرتی پایدار بدل سازد.

نتیجه همان بود که آموزگاران پرولتاریا دهه‌ها پیش هشدار داده بودند: سرکوب خونین، پراکندگی جنبش و بازتولید نظم موجود. کشتار معترضان در خیابان‌ها، زندان‌ها و حاشیهٔ شهرها بیانگر برتری سازمانی دولت سرمایه‌داریِ دینی جمهوری اسلامی بر توده‌های پراکنده است. این دولت، همچون هر دولت بورژوایی که در هجدهم برومر لوی بناپارت توصیف شده است، نه داور بی‌طرف، بلکه ابزار سازمان‌یافتهٔ سلطهٔ طبقاتی است؛ ابزاری که در لحظهٔ بحران، تمام قوا را برای حفظ نظم سرمایه‌دارانه به کار می‌گیرد.

در مانیفست کمونیست تأکید می‌شود که بورژوازی با تمرکز ابزار تولید و قدرت سیاسی، پرولتاریا را در وضعیتی پراکنده نگه می‌دارد و تنها در شرایط خاص تاریخی است که کارگران می‌توانند از این پراکندگی عبور کنند. اما این عبور خودبه‌خود رخ نمی‌دهد؛ بلکه نیازمند سازمان، ارتباط سراسری و آگاهی مشترک است. بدون این عناصر، هر شورش توده‌ای محکوم به شکست یا انحراف خواهد بود.

در ایران امروز، رژیم جمهوری اسلامی به‌عنوان دولتی فاشیستیِ سرمایه‌داری، دقیقاً همین منطق را دنبال می‌کند: سرکوب هرگونه تشکل مستقل کارگری، جلوگیری از پیوند اعتراضات پراکنده و حفظ توده‌ها در وضعیت انزوا و ترس. اعتصابات کارگران نفت، پتروشیمی، فولاد، معلمان و بازنشستگان بارها نشان داده است که طبقهٔ کارگر قدرت بالقوهٔ فلج‌کردن اقتصاد را دارد؛ اما این قدرت هنوز به یک نیروی سیاسی منسجم بدل نشده است.

در تحلیل انقلاب ۱۹۰۵ روسیه نشان داده می‌شود که اعتصابات وسیع، هرچند زمینه‌ساز تحول‌اند، اما بدون رهبری آگاهانه به شکست می‌انجامند. تنها زمانی که شوراها و حزب انقلابی در سال ۱۹۱۷ نقش سازمان‌دهنده را ایفا کردند، انقلاب به پیروزی رسید. این تجربهٔ تاریخی برای ایران امروز درس روشنی دارد: بدون نهادهای سازمان‌یافتهٔ طبقاتی، هیچ میزان فداکاری فردی قادر به سرنگونی نظم موجود نیست.

مشکل اصلی جنبش‌های اعتراضی معاصر در ایران فقدان انسجام طبقاتی است. اعتراضات اغلب در قالب انفجارهای احساسی آغاز می‌شوند، اما به‌سرعت پراکنده می‌گردند، زیرا فاقد ساختارهایی‌اند که بتوانند آن‌ها را تداوم بخشند، گسترش دهند و به یک پروژهٔ سیاسی روشن پیوند بزنند. این همان وضعیتی است که از آن به‌عنوان اسارت در خودبه‌خودی‌گری یاد می‌شود.

تا زمانی که پیشروان طبقهٔ کارگر به ضرورت تاریخیِ سازمان‌یابی سراسری، ایجاد شوراهای مستقل طبقاتی و تکوین یک رهبری انقلابیِ آگاه و منسجم دست نیابند، جنبش توده‌ای ناگزیر در چرخهٔ فرسایندهٔ قیام‌های خودانگیخته و سرکوب سازمان‌یافته گرفتار خواهد شد. این چرخه نه نتیجهٔ کمبود شجاعت یا فداکاری توده‌ها، بلکه پیامد مستقیم فقدان ابزارهای عینی قدرت‌یابی طبقاتی است. بدون سازمان و رهبری انقلابی، انرژی انفجاری توده‌ها یا به هدر می‌رود یا در چارچوب‌های بورژوایی و وابسته مهار می‌شود. در این میان، قربانیان اصلی همواره کارگران، جوانان و فرودستانی هستند که در خط مقدم مبارزه ایستاده‌اند، اما به‌دلیل فقدان تشکل، استراتژی و رهبری آگاه، هزینهٔ شکست‌هایی را می‌پردازند که ریشهٔ آن نه در فداکاری ناکافی، بلکه در ناتمام‌ماندن وظیفهٔ تاریخیِ سازمان‌یابی انقلابی است.

افزون بر این، اگر نیروهای کار اجتماعی به سازماندهی جمعی دست نزنند، حتی پس از سقوط یا تضعیف جمهوری فاشیست اسلامی، این احتمال جدی وجود دارد که قدرت‌های سرمایه‌داری و امپریالیستی جهانی، با پشتیبانی عناصر داخلی وابسته، دولتی مرتجع‌تر با نقابی تازه بر سر کار آورند. در چنین شرایطی، تفاوتی نمی‌کند چه شاه باشد و چه شیخ؛ فقدان ساختارهای واقعی قدرت طبقاتی به معنای تداوم چرخهٔ سرکوب و وابستگی است. تجربهٔ تاریخی نشان می‌دهد که تنها با سازماندهی سراسری، شکل‌دادن شوراهای مستقل و ایجاد رهبری انقلابی آگاه می‌توان انرژی توده‌ها را به قدرتی اجتماعی و سیاسی مؤثر بدل کرد و از قربانی‌شدن بی‌دلیل کارگران و فرودستان جلوگیری نمود.

بنابراین، وظیفهٔ تاریخی پیشروان طبقهٔ کارگر نه صرفاً مشارکت در اعتراض‌ها، بلکه ایجاد ابزارهای عینی قدرت طبقاتی است؛ ابزارهایی که بتوانند نه فقط در برابر سرکوب مقاومت کنند، بلکه مسیر واقعی گذار به جامعه‌ای مستقل از سلطهٔ داخلی و قدرت‌های سرمایه‌داری و امپریالیستی جهانی را هموار سازند.

رهایی مردم ایران نه از مسیر انفجارهای پراکندهٔ خشم، بلکه از راه سازمان‌یافتگی آگاهانهٔ طبقهٔ کارگر خواهد گذشت. هر روز تأخیر در تحقق این وظیفهٔ تاریخی، به معنای تداوم قربانی‌شدن توده‌ها در برابر نظامی است که بقای خود را بر استثمار و سرکوب بنا کرده است. تاریخ، بی‌رحمانه اما روشن، نشان داده است: یا طبقهٔ کارگر متشکل می‌شود و قدرت سیاسی را به دست می‌گیرد، یا همواره سوژهٔ سرکوب و استثمار باقی خواهد ماند.

کامیار سرخ

Instagram did not return a 200.