مقدمه
پیامد تضعیف و دگرگونی تجربهی تاریخی دولتهای سوسیالیستی، بهویژه در اتحاد شوروی سابق و در ادامه در روند تحولات جمهوری خلق چین، بحران عمیقی در جنبش کمونیستی جهانی و ازهمگسیختگی هویت مستقل کمونیستی ایجاد کرد. پس از این دوره، بسیاری از نیروهایی که پیشتر خود را صریحاً مارکسیست یا کمونیست معرفی میکردند، بهتدریج زیر عناوین عام و مبهمی چون «چپ»، «چپ رادیکال»، «ضدنئولیبرال» یا «جنبشهای اجتماعی» ظاهر شدند. در نتیجه، مرز میان کمونیسم علمی و انواع گرایشهای رفرمیستی، خردهبورژوایی و لیبرالچپ کمرنگ شد.
از آن زمان تاکنون، این روند را میتوان در درون احزاب، محافل و نهادهای مختلف، بهویژه در میان نیروهای کمونیست و جنبش کمونیستی ایران مشاهده کرد. این وضعیت موجب نوعی سردرگمی، تشتت نظری و تضعیف توانایی کمونیستها برای سازمانیابی و وحدت سیاسی شده است، زیرا بخش قابل توجهی از کمونیستها پیش از آنکه بتوانند در قالبی مستقل، متحد و متشکل سازمان یابند، در فضای درهمتنیده و نامشخص «چپ» دچار اختلاط و گمگشتگی هویتی شده و مسیر مستقل خود را از دست دادهاند.
از این منظر، تبیین روشن و دقیق تفاوت میان «چپ» با هویت نامشخص و کمونیسم و کمونیستها ضرورتی اساسی دارد.
کمونیسم صرفاً یک احساس عدالتخواهانه، یک گرایش اعتراضی یا عنوانی کلی برای چپ بودن نیست. کمونیسم یک جهانبینی، جنبش تاریخی و برنامهی انقلابی برای پایان دادن به جامعهی طبقاتی و الغای استثمار انسان از انسان است و این را هر کمونیستی میداند. کمونیسم بر این پایه استوار است که تاریخ جوامع طبقاتی، تاریخ مبارزهی طبقات است و در سرمایهداری، تضاد اصلی میان کار و سرمایه قرار دارد؛ یعنی میان طبقهی کارگر که تولید میکند و طبقهی سرمایهدار که مالک ابزار تولید است و ارزش اضافی حاصل از کار کارگران و زحمتکشان را تصاحب میکند.
از اینرو، کمونیسم صرفاً خواهان اصلاح نظام سرمایهداری یا «عادلانهتر» کردن آن نیست، بلکه هدف آن از میان بردن کلیت نظام سرمایهداری، مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و دولت طبقاتی است. روشن است که تحقق این هدف یک روند کوتاهمدت و ساده نیست، اما پیچیدگی و طولانی بودن این مسیر نباید به کنار گذاشتن اصول کمونیسم علمی یا جایگزینی آن با راهحلهای کوتاهمدت منجر شود.
از این منظر، کمونیسم هم یک هدف تاریخی است و هم یک جنبش واقعی اجتماعی. هدف تاریخی آن جامعهای بدون طبقات، بدون استثمار و بدون دولت طبقاتی است؛ جامعهای که در آن تولید نه برای سود، بلکه برای رفع نیازهای انسانی سازمان مییابد. اما کمونیسم فقط آرمان آینده نیست، بلکه جنبش آگاهانهی طبقهی کارگر برای تحقق این هدف نیز هست.
از این منظر، هر فرد یا جریانی که صرفاً علیه نابرابری یا فساد سخن بگوید، الزاماً کمونیست نیست. کمونیست کسی است که حداقل نکات زیر قبول داشته باشد:
- مبارزهی طبقاتی را محور تحلیل جامعه بداند؛
- طبقهی کارگر را نیروی اصلی تحول انقلابی بشناسد؛
- سرمایهداری را یک نظام تاریخی قابل سرنگونی بداند؛
- به ضرورت سازمانیابی مستقل کارگران و انقلاب اجتماعی باور داشته باشد؛
- و برای الغای استثمار و مالکیت سرمایهدارانه مبارزه کند.
- دیکتاتوری پرولتاریا( یعنی دموکراسی برای اکثریت و اعمال قدرت طبقاتی علیه اقلیت استثمارگر) را قبول داشته باشد
به همین دلیل، کمونیسم با بسیاری از گرایشهای موسوم به «چپ» تفاوت دارد. بخشی از چپ صرفاً خواهان اصلاحات، دولت رفاه یا کنترل محدود سرمایهداری است، در حالیکه کمونیسم مسئله را در درون خودِ مناسبات سرمایهدارانه و مالکیت طبقاتی میبیند.
کمونیسم همچنین به معنای پیوند نظریه و پراتیک است؛ یعنی صرفاً یک عقیده یا هویت سیاسی نیست، بلکه مبارزهای واقعی و سازمانیافته برای دگرگونی انقلابی جامعه است. از همینرو آموزگاران کمونیسم علمی تأکید میکردند که کمونیسم یک آرمان خیالی نیست که واقعیت باید خود را با آن تطبیق دهد، بلکه جنبشی واقعی است که وضع موجود را دگرگون میکند. بنابراین، کمونیسم علمی را نمیتوان به یک عنوان کلی «چپ» یا صرفاً مخالفت اخلاقی با بیعدالتی تقلیل داد.
کمونیسم بیان آگاهانهی مبارزهی تاریخی طبقهی کارگر برای پایان دادن به سلطهی سرمایه و ساختن جامعهای آزاد و بیطبقه است.
هر فرد کمونیستی بر این نکات آگاه است، اما بسیاری از کمونیستها در درون «چپ» با هویتی مبهم و نامشخص پراکنده ماندهاند و هنوز نتوانستهاند خود را بهعنوان یک نیروی مستقل، متحد و متحرک بازسازی کنند؛ نیرویی که بتواند اعتماد طبقهی کارگر و حمایت نیروهای ، مترقی و گرایشهای ضدسرمایهداری و ضدامپریالیستی را جلب نماید.
بنابراین بحران امروز فقط بحران سازمانی و ارائهی برنامه نیست، بلکه پیش از هر چیز بحران هویت طبقاتی و نظری است. تا زمانی که نیروهای کمونیست نتوانند هویت مستقل طبقاتی و انقلابی خود را بازسازی کنند، خطر حل شدن در «چپ» عام، رفرمیسم و سیاستهای غیرپرولتری همچنان باقی خواهد ماند.
در واقع میتوان گفت پس از فروپاشی اتحاد شوروی، بسیاری از جریانها آگاهانه یا ناآگاهانه از مارکسیسم فاصله گرفتند و به هویت مبهم «چپ» پناه بردند. بورژوازی جهانی میتواند با «چپ» کنار بیاید، اما با مارکسیسم نه؛ زیرا مارکسیسم مالکیت خصوصی، دولت طبقاتی و کلیت نظم سرمایهداری را به چالش میکشد. در نتیجه، مفهوم «چپ» به ابزاری برای رقیقکردن محتوای طبقاتی و انقلابی مبارزه تبدیل شده و پیامد آن رشد التقاطگرایی، سیاستهای هویتی و عقبنشینی سیاست طبقاتی بوده است.
بخش مهمی از «چپ» امروز، سرمایهداری را نه بهعنوان یک شیوهی تولید تاریخی، بلکه صرفاً بهعنوان نظمی غیراخلاقی نقد میکند. در چنین نگاهی، مسئلهی اصلی نه استثمار و مالکیت، بلکه فساد یا نابرابری است و در نتیجه مبارزه از افق انقلاب اجتماعی به مطالبهی سرمایهداری انسانیتر تنزل پیدا می کند. همزمان، بسیاری از سازمانهایی که نام کمونیسم را حفظ کردهاند نیز در عمل به اصلاحطلبی، ناسیونالیسم یا سیاستهای صرفاً دموکراتیک گرایش یافتهاند. در اینجاست که مسئلهی رویزیونیسم مطرح میشود؛ یعنی بازنگری در اصول اساسی مارکسیسم در جهت سازگاری با نظم موجود. هرگاه مبارزهی طبقاتی جای خود را به همکاری طبقاتی بدهد، انقلاب اجتماعی به اصلاحات تدریجی تقلیل یابد و طبقهی کارگر از مرکز سیاست کنار گذاشته شود، با اشکالی از رویزیونیسم روبهرو هستیم که امروزه در جنبش کمونیستی، جهانی مشاهده میشود.
در چنین شرایطی، مسئلهی استقلال سیاسی و سازمانی کمونیستها اهمیتی حیاتی پیدا میکند. تجربهی تاریخی نشان داده است که هرگاه جنبش کارگری استقلال خود را از دست داده، به دنبالهروی از لیبرالیسم، ناسیونالیسم یا پوپولیسم سقوط کرده است. از اینرو، کمونیستها ناگزیرند صف مستقل خود را بر پایهی برنامهای روشن و طبقاتی سازمان دهند و هویت مارکسیستی خود را حفظ کنند.
البته استقلال سیاسی و طبقاتی به معنای جدایی از مبارزات واقعی مردم نیست. کمونیستها باید در اعتصابات، مبارزات ضد جنگ امپریالیستی، جنبشهای اعتراضی و نبردهای اجتماعی علیه سرکوب و نابرابری در جامعه حضور فعال داشته باشند، اما نباید در ائتلافهای مبهم «چپ» حل شوند. اتحاد عملی ضروری است، اما تنها زمانی مؤثر است که استقلال کمونیستی در آن حفظ شود؛ در غیر اینصورت، حل شدن در رفرمیسم به یک انحراف خطرناک تبدیل خواهد شد.
لذا مسئلهی اساسی امروز، فقدان هژمونی مستقل کمونیستها در درون مبارزات اجتماعی، جنبش کارگری و نیروهای مترقی جامعه است. روشن است که سرمایهداری تنها از طریق زور حکومت نمیکند، بلکه از طریق هژمونی فرهنگی و سیاسی نیز سلطهی خود را بازتولید میکند و در قالب یک بلوک متحد عمل مینماید. از اینرو، کمونیستها اگر بخواهند به نیرویی واقعی تبدیل شوند، باید از پراکندگی عبور کرده و متحد شوند تا بتوانند سازمانیابی سراسری ایجاد کنند، پیوندی واقعی با طبقهی کارگر و نیروهای مترقی جامعه برقرار سازند و توانایی ارائهی یک آلترناتیو مستقل سیاسی ـ طبقاتی را بهدست آورند.
در نتیجه، وحدت کمونیستی صرفاً با شعار یا اعلامیه شکل نمیگیرد، بلکه نیازمند برنامهای روشن، تحلیل مشخص از شرایط مشخص، رابطهای واقعی با طبقهی کارگر، نیروهای مترقی و پراتیک مشترک است. این امر تنها زمانی میتواند تحقق یابد که کمونیستها پیشاپیش در درون یک تشکل و صف مستقل کمونیستی متحد شوند و بر پایهی اصول، برنامه و اهداف مشترک در کنار یکدیگر قرار گیرند. تنها در چنین صورتی است که میتوانند به نیرویی جدی، مؤثر و مورد اعتماد و احترام در میان کارگران و نیروهای مترقی جامعه تبدیل شوند. در غیر اینصورت، پراکندگی، محفلگرایی و چنددستگی، جنبش کمونیستی را در وضعیت ضعف و بیتأثیری نگه خواهد داشت و طبقهی کارگر و نیروهای مترقی نیز، همانگونه که تاکنون نشان دادهاند، اعتمادی به نیروهای پراکنده و متشتت نخواهند داشت.
کامیار سرخ
با درود ؛ مقاله خوبی آست که به توضیح و تعریف کمونیسم و تفاوت ان با چپ پرداخته اما وقتی به نتیجه گیری رسیده ، پیش شرط تاثیر گذاری در جنبش کارگران و زحمت کشان را ایجاد تشکل مستقل کمونیستی دانسته . بنظر من اساسا تا زمانی که پیوند و یکی شدن با کارگران و زحمت کشان در داخل صورت نگیرد، چنین تشکلی حتی اگر صورت بگیرد محکوم به پراکندگی است/ با سپاس
با درود و سپاس از نقد و توجه شما
من نیز معتقدم که بدون پیوند واقعی با کارگران و زحمتکشان داخل کشور، هیچ جریان کمونیستی نمیتواند به نیرویی مؤثر تبدیل شود. اما دقیقاً به همین دلیل، اتحاد و متشکل شدن کمونیستها اهمیت اساسی دارد.
پراکندگی نیروهای کمونیست و فعالیتهای جداگانه، باعث شده توان و ظرفیت موجود بهجای آنکه در خدمت سازماندهی طبقهٔ کارگر قرار گیرد، پراکنده و فرسوده شود. تا زمانی که کمونیستها نتوانند در قالب یک تشکل متحد و منسجم عمل کنند، ارتباطگیری و کمک مؤثر به طبقهٔ کارگر نیز دشوارتر خواهد بود.
طبقهٔ کارگر امروز بیش از هر زمان دیگری به یک نیروی کمونیستی متحد، ریشهدار و سازمانیافته نیاز دارد، نه محفلها و گروههای پراکندهای که هرکدام جداگانه فعالیت میکنند.
به باور من، اتحاد کمونیستها و پیوند با کارگران دو مسئله جدا از هم نیستند، بلکه این دو یکدیگر را تقویت میکنند. هرچه . اتحاد کمونیستها بیشتر باشد، امکان حضور و تأثیرگذاری آنان در میان کارگران و زحمتکشان نیز بیشتر خواهد شد.
با احترام
کامییار سرخ