جنبش کمونیستی، بهمثابهٔ یک جنبش تاریخی و جهانی، همواره در بستر تضادهای مادی سرمایهداری و در پیوند مستقیم با مبارزهٔ طبقاتی شکل گرفته و تحول یافته است. مفاهیم، چارچوبها و واژگان نظریای که در این جنبش به کار میروند، ابزارهای زبانی خنثی نیستند؛ بلکه بازتابدهندهٔ توازن قوای طبقاتی، سطح آگاهی سیاسی و جهتگیریهای ایدئولوژیک هر دورهٔ تاریخیاند. ازاینرو، بررسی انتقادی مفاهیمی که در گفتمان چپ رواج مییابند، بخشی جداییناپذیر از دفاع نظری از کمونیسم علمی و صیانت از دستاوردهای تاریخی طبقهٔ کارگر بهشمار میرود.
در دهههای اخیر، واژهٔ آلترناتیو کارگری به یکی از مفاهیم پرکاربرد و درعینحال مناقشهبرانگیز در گفتمان بخشی از چپ ایران بدل شده است. این اصطلاح نخستینبار در دههٔ ۱۳۷۰ خورشیدی توسط فعالان جریانهای موسوم به حکمتیست وارد ادبیات سیاسی شد و بهتدریج در دیگر گرایشهای چپ نیز بازتولید گردید. بررسی تاریخی و نظری این واژه نشان میدهد که آلترناتیو کارگری نه صرفاً یک اصطلاح توصیفی، بلکه حامل جهتگیریای نظری است که در عمل به فاصلهگیری از دستاوردهای کمونیسم علمی و بازتعریف تجربهٔ دولت کارگری انجامیده است.
ورود این مفهوم به گفتمان چپ ایران با دورهای از عقبنشینی جهانی جنبش کمونیستی و تشدید تهاجم ایدئولوژیک سرمایهداری همزمان بود؛ دورهای که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بهعنوان شکست نهایی سوسیالیسم بازنمایی شد. بسیاری از جریانهای چپ، بهجای دفاع مستند و انتقادی از تجربهٔ تاریخی دولت کارگری، به بازتعریف مفاهیم بنیادین سوسیالیسم روی آوردند. در چنین بستری، مفهوم آلترناتیو کارگری بهعنوان چارچوبی ظاهراً نو برای سیاست طبقاتی مطرح شد، اما در سطح نظری حامل نقدی ضمنی به مبانی کمونیسم علمی و بهویژه تجربهٔ انقلاب اکتبر بود. این رویکرد با نسبیسازی تجربهٔ تاریخی سوسیالیسم و تقلیل آن به یک مدل خاص ، دستاوردهای انقلاب اکتبر را از جایگاه تجربهای راهبردی و جهانی به سطح نمونهای محدود فروکاست؛ حال آنکه از منظر کمونیسم علمی، انقلاب اکتبر نخستین تجسم تاریخی دیکتاتوری پرولتاریا و اثبات عینی امکان سازمانیابی سیاسی طبقهٔ کارگر برای درهمشکستن دولت بورژوایی و آغاز گذار به سوسیالیسم بود.
یکی از جلوههای بارز بحران نظری در گفتمان بخشی از چپ معاصر، رویکردی است که در عین ادعای دفاع از سوسیالیسم، تحقق آن را صرفاً به دورهٔ رهبری ولادیمیر لنین محدود کرده و تداوم تاریخی تجربهٔ سوسیالیستی در اتحاد شوروی را بهطور کلی نفی میکند. چنین رویکردی از منظر ماتریالیسم تاریخی با تناقضی بنیادین روبهرو است، زیرا سوسیالیسم را نه بهمثابهٔ فرایندی تاریخی، پیچیده و دیالکتیکی در تحول مناسبات تولید، بلکه به رویدادی مقطعی و وابسته به یک دورهٔ سیاسی خاص تقلیل میدهد. این قرائت غیرتاریخی، بهجای تحلیل عینی تداوم ساختارهای اقتصادی و اجتماعی دولت کارگری، با مرزبندیهای ارادهگرایانه کل یک دورهٔ تاریخی را از حوزهٔ تجربهٔ سوسیالیستی خارج میسازد.
در همین چارچوب، نفی دستاوردهای گستردهٔ دورهٔ رهبری ژوزف استالین از صنعتیسازی شتابان و استقرار برنامهریزی متمرکز اقتصادی گرفته تا تثبیت مالکیت اجتماعی بر ابزارهای اساسی تولید و نقش تعیینکننده در شکست فاشیسم، نه حاصل تحلیل مشخص از شرایط مشخص، بلکه بیان گسستی نظری ازمبانی کمونیسم علمی و پذیرش ضمنی روایتهای مسلط دربارهٔ تاریخ سوسیالیسم است. پیامد چنین رویکردی، تهیسازی مفهوم گذار سوسیالیستی از محتوای مادی و تاریخی آن و فروکاستن سوسیالیسم به مفهومی انتزاعی، اخلاقی و فاقد تعین عینی در روندهای واقعی تحول اجتماعی است.
بااینحال، دفاع از تداوم تاریخی تجربهٔ سوسیالیستی بههیچوجه به معنای انکار خطاها، تناقضات یا محدودیتهای نخستین تجربهٔ انقلاب سوسیالیستی در جهان نیست. بررسی علمی این تجربه مستلزم رویکردی تاریخی و مشخص است که انقلاب سوسیالیستی را نه الگویی ایستا و قابل تکرار مکانیکی، بلکه بهمثابهٔ فرایندی مشروط به شرایط مادی، سطح توسعهٔ نیروهای مولد، توازن قوای جهانی، محاصرهٔ اقتصادی و فشارهای نظامی قدرتهای امپریالیستی درک کند. هیچ ضرورتی وجود ندارد که انقلابهای آتی در دیگر کشورها دقیقاً همان مسیر تاریخی را طی کنند؛ بلکه هر تجربهٔ انقلابی ناگزیر در بستر شرایط مشخص تاریخی و اجتماعی خود شکل خواهد گرفت.
بااینحال، هرگونه داوری نظری دربارهٔ نخستین تجربهٔ دولت کارگری تنها زمانی اعتبار علمی خواهد داشت که مجموعهٔ شرایط عینی آن، از جمله نقش تعیینکنندهٔ مداخلات قدرتهای امپریالیستی و فشارهای ساختاری نظام سرمایهداری جهانی، بهطور همهجانبه تحلیل شود. در غیر این صورت، نقدی که از تحلیل تاریخی و مادی تهی باشد، آگاهانه یا ناآگاهانه در خدمت بازتولید روایتهای ایدئولوژیک سرمایهداری جهانی و تضعیف آگاهی طبقاتی قرار خواهد گرفت.
از منظر کمونیسم علمی، سوسیالیسم نه انتخابی اخلاقی یا بدیلی اجتماعی در کنار سایر گزینهها، بلکه نتیجهٔ ضروری تضادهای درونی شیوهٔ تولید سرمایهداری است و رهایی طبقهٔ کارگر تنها از مسیر تشکل طبقاتی آگاهانه، تصرف قدرت سیاسی و اجتماعیکردن ابزار تولید امکانپذیر است. تأکید بر مفهوم «بدیل» در گفتمان آلترناتیو کارگری دقیقاً این مؤلفهٔ اساسی را تضعیف کرده و سوسیالیسم را از ضرورتی تاریخی به گزینهای سیاسی در کنار سایر گزینهها تقلیل میدهد. در نتیجه، مسئلهٔ دولت، ضرورت درهمشکستن ماشین دولتی بورژوازی، اعمال قدرت سیاسی طبقهٔ کارگر و مبارزهٔ سازمانیافتهٔ بینالمللی با امپریالیسم به حاشیه رانده میشود و سوسیالیسم به پروژهای اصلاحی، گفتمانی یا اخلاقی فروکاسته میگردد. پیامد این جابهجایی مفهومی، تضعیف سیاست قدرت، گسترش گرایشهای اصلاحطلبانه، پراکندگی نظری و فاصلهگیری از راهبردهای انقلابی است.
گسترش این گفتمان همچنین پیامدهای اجتماعی و سازمانی گستردهای داشته است. نزاع بر سر مشروعیت گفتمانی و ادعای نمایندگی آلترناتیو کارگری در بسیاری موارد جایگزین مبارزهٔ واقعی طبقاتی شده و سیاست طبقاتی را به مجموعهای از رقابتهای هویتی تقلیل داده است. نتیجهٔ این روند، اتمیزهشدن نیروهای چپ، فرسایش اعتماد متقابل، تضعیف مرزبندی نظری با امپریالیسم و کاهش توان عملی جنبش کارگری در مواجهه با سرمایهداری جهانی بوده است. هنگامی که سوسیالیسم از پروژهای انقلابی و تاریخی به بدیلی گفتمانی تقلیل مییابد، طبقهٔ کارگر ابزار نظری و سیاسی لازم برای تبدیل ظرفیت بالقوهٔ خود به قدرت بالفعل را از دست میدهد.
افزون بر این، برخی جریانها با ادعای دفاع از سوسیالیسم، تنها به این تکیه میکنند که سوسیالیسم در اتحاد شوروی فقط تا زمان لنین واقعاً سوسیالیست بوده است و دستاوردهای عظیم تاریخی پس از آن را نفی میکنند. چنین رویکردی با تحلیل تاریخی و ماتریالیستی تضاد دارد و موجب میشود تجربهٔ انقلابی کارگری در سطح جهانی نادیده گرفته شود و نقدهای سطحی به جای تحلیل علمی، آگاهانه یا ناآگاهانه در خدمت روایتهای سرمایهداری و امپریالیسم قرار گیرد.
ازاینرو، افق آیندهٔ جنبش کمونیستی مستلزم بازسازی آگاهانهٔ چارچوب نظری کمونیسم علمی است. کمونیسم علمی نه سنتی ایستا، بلکه روشی مادی، تاریخی و انقلابی برای تحلیل جامعهٔ سرمایهداری و سازماندهی مبارزهٔ طبقاتی است. تمرکز بر قدرت سیاسی طبقهٔ کارگر، بازسازی تشکلهای طبقاتی واقعی، نقد علمی گفتمانهای تحریفشده و تقویت همبستگی بینالمللی کارگران، پیششرطهای بازگرداندن سوسیالیسم به عرصهٔ سیاست و عملاند. همانگونه که سرمایهداری و امپریالیسم پدیدههایی جهانیاند، سوسیالیسم نیز بدون همبستگی عملی و زندهٔ طبقهٔ کارگر در مقیاس جهانی نمیتواند پایدار بماند و تجربهٔ انقلاب اکتبر نشان داد که تثبیت قدرت پرولتاریا تنها در چارچوب سازمانیابی بینالمللی امکانپذیر است.
در جمعبندی، آنچه امروز در قالب گفتمان آلترناتیو کارگری بازتولید میشود، بیش از آنکه نشانهٔ پیشروی سیاست طبقاتی باشد، بیان بحران نظری، سازمانی و راهبردی در جنبش کمونیستی است. تبدیل سوسیالیسم به بدیل، جایگزینی سیاست قدرت با رقابتهای گفتمانی و فروکاستن کمونیسم به مواضع هویتی، به تضعیف توان تاریخی طبقهٔ کارگر میانجامد. وظیفهٔ امروز جنبش کمونیستی نقد بیامان تحریفهای نظری، بازگشت آگاهانه به مبانی کمونیسم علمی و بازسازی سیاست طبقاتی در مقیاس ملی و جهانی است؛ تنها در این چارچوب است که سوسیالیسم میتواند بار دیگر از سطح گفتمان به عرصهٔ قدرت و عمل بازگردد.
کامیار سرخ
قتل فرهنگی زنان و نظم سرمایهداری جهانی
از خودبهخودیگری تا سازمانیابی انقلابی
خیزشهای کارگری در سال۲۰۲۶
دربارۀ انقلاب راست ایران