پیش از ورود به بحث، باید یک پرسش جدی را مطرح کرد: واقعاً تا چه اندازه باید نوشت، تحلیل کرد، هشدار داد و درباره بحران سرمایهداری، جنگ، امپریالیسم و وظایف کمونیستها مقاله منتشر کرد، در حالی که جنبش کمونیستی و طبقه کارگر همچنان در پراکندگی و تفرقه به سر میبرند؟
واقعیت این است که هیچ اندیشهای صرفاً با انتشار مقاله، بیانیه و تحلیل نمیتواند جهان را تغییر دهد. مارکس نیز زمانی نوشت که فیلسوفان تاکنون جهان را فقط تفسیر کردهاند، در حالی که مسئله اصلی تغییر آن است. آگاهی طبقاتی، هرچند ضروری است، اما تا زمانی که به سازمانیابی، تشکلیابی و عمل متحد طبقاتی تبدیل نشود، قادر به تغییر موازنه قدرت در جامعه نخواهد بود.
امروز در شرایطی از بحران عمیق اقتصادی، جنگ، فقر و سرکوب زندگی میکنیم؛ شرایطی که بیش از هر زمان دیگری ضرورت یک آلترناتیو سوسیالیستی را آشکار ساخته است. اما در همان حال، جنبش کمونیستی با پراکندگی سازمانی، اختلافات فرقهای، رقابتهای گروهی و ناتوانی در ایجاد یک قطب واحد و مؤثر روبهرو است. نتیجه این وضعیت آن است که طبقه کارگر، با وجود آنکه بزرگترین نیروی اجتماعی جامعه را تشکیل میدهد، هنوز از ابزار سیاسی لازم برای اعمال قدرت طبقاتی خود برخوردار نیست.
هدف از انتشار این مقاله نیز صرفاً افزودن متنی دیگر به انبوه نوشتههای سیاسی نیست. هدف، تأکید دوباره بر این حقیقت است که بدون وحدت عمل کمونیستها، بدون تلاش برای ایجاد تشکلهای نیرومند و بدون پیوند زدن مبارزه نظری با مبارزه عملی در میان کارگران و زحمتکشان، حتی درستترین تحلیلها نیز در بهترین حالت به اسنادی برای آرشیو تاریخ تبدیل خواهند شد.
جهان معاصر در یکی از متناقضترین و بحرانیترین مراحل تاریخ سرمایهداری قرار گرفته است. در ظاهر، آنچه در برابر ما قرار دارد مجموعهای بحران سرمایهداری بهخودیخود سوسیالیسم نمیآورد. همانگونه که جنگ و فقر خودبهخود به انقلاب منجر نمیشوند. آنچه میتواند مسیر تاریخ را تغییر دهد، دخالت آگاهانه، سازمانیافته و متحد طبقه کارگر و نیروهای کمونیست است. از همین رو، بحث درباره بحران امپریالیسم جهانی، جنگهای معاصر و وظایف کمونیستها، تنها زمانی معنا پیدا میکند که با ضرورت غلبه بر پراکندگی موجود و حرکت به سوی سازمانیابی و وحدت طبقاتی پیوند بخورد.
جنگهای منطقهای، رقابتهای ژئوپلیتیکی، بحرانهای اقتصادی، تحریمها، مهاجرتهای گسترده و فروپاشیهای اجتماعی است. اما از دیدگاه مارکسیستی، این پدیدهها رویدادهایی پراکنده و مستقل از یکدیگر نیستند، بلکه جلوههای مختلف یک واقعیت واحد به شمار میروند؛ واقعیتی که ریشه در ساختار سرمایهداری جهانی و تضادهای درونی آن دارد. آنچه امروز بهعنوان بحران جهانی مشاهده میشود، نه انحرافی موقت از نظم موجود، بلکه محصول مستقیم منطق حاکم بر نظام سرمایهداری در مرحله امپریالیستی آن است
سرمایهداری نظامی است که بقای آن بر انباشت بیپایان سرمایه استوار شده است. سرمایه برای بازتولید خود ناچار است دائماً گسترش یابد، بازارهای تازه بیابد، حوزههای جدید سرمایهگذاری را تصرف کند، منابع طبیعی را تحت کنترل درآورد و نیروی کار ارزانتری را در مقیاس جهانی به خدمت گیرد. این ضرورت درونی موجب میشود که رقابت به قانون بنیادین حرکت سرمایه تبدیل گردد. اما با تمرکز و تراکم سرمایه، رقابت آزاد جای خود را به سلطه انحصارات عظیم مالی و صنعتی میدهد و سرمایهداری وارد مرحلهای میشود که لنین آن را امپریالیسم نامید؛ مرحلهای که در آن سرمایه مالی، دولت و ماشین نظامی در هم میآمیزند و سیاست جهانی بیش از هر زمان دیگری تابع منافع انحصارات بزرگ اقتصادی میشود.
در چنین شرایطی، جنگ دیگر یک حادثه استثنایی یا نتیجه شکست دیپلماسی نیست. جنگ به بخشی از سازوکار عادی بازتولید نظام سرمایهداری تبدیل میشود. تقسیم مجدد بازارها، تسلط بر منابع انرژی، کنترل مسیرهای تجاری و مهار رقبای اقتصادی و سیاسی، بدون اعمال خشونت سازمانیافته ممکن نیست. به همین دلیل، صلح در سرمایهداری ماهیتی شکننده و موقتی دارد. دورههای صلح نسبی در واقع فواصل میان بحرانها و درگیریهای بعدی هستند؛ دورههایی که طی آن تضادهای انباشتهشده به تدریج شرایط انفجارهای تازه را فراهم میکنند.
رقابت فزاینده میان قدرتهای بزرگ جهانی، گسترش مسابقه تسلیحاتی، افزایش بودجههای نظامی، تشکیل ائتلافهای امنیتی جدید و گسترش جنگهای نیابتی، همگی بیانگر تشدید همین تضادها هستند. جهان امروز شاهد انتقال تدریجی مرکز ثقل اقتصاد جهانی، رشد قدرتهای جدید و تضعیف نسبی هژمونیهای قدیمی است. این تحول، نظم بینالمللی را وارد مرحلهای از بیثباتی کرده است که شباهتهای قابل توجهی با دورههای پیش از جنگهای بزرگ قرن بیستم دارد. هر قدرتی تلاش میکند موقعیت خود را حفظ یا تقویت کند و همین تلاش، برخوردهای اقتصادی و سیاسی را به سطح رویاروییهای نظامی سوق میدهد.
در این میان، خاورمیانه همچنان یکی از مهمترین میدانهای این رقابت جهانی است. اهمیت این منطقه صرفاً به ذخایر عظیم نفت و گاز محدود نمیشود، بلکه موقعیت ژئوپلیتیکی آن نیز نقشی تعیینکننده دارد. خاورمیانه محل اتصال سه قاره، گذرگاه بخش مهمی از تجارت جهانی و یکی از حساسترین مناطق راهبردی جهان است. به همین دلیل تقریباً تمامی قدرتهای بزرگ جهانی به اشکال مختلف در تحولات آن دخالت میکنند. بسیاری از جنگها، کودتاها، تحریمها و مداخلات نظامی در این منطقه را نمیتوان صرفاً از زاویه اختلافات قومی، مذهبی یا سیاسی توضیح داد. در پس این تحولات، منافع عظیم اقتصادی و رقابتهای ژئوپلیتیکی نهفته است که منطقه را به یکی از کانونهای دائمی بحران در نظام سرمایهداری جهانی تبدیل کرده است.
ایران نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است. برخلاف روایتهایی که ایران را یک قدرت کاملاً مستقل و تعیینکننده در معادلات جهانی معرفی میکنند و یا روایتهایی که آن را صرفاً قربانی سیاستهای قدرتهای بزرگ میدانند، واقعیت پیچیدهتر است. ایران کشوری سرمایهداری با موقعیت ژئوپلیتیکی ویژه و منابع عظیم انرژی است که در شبکه جهانی روابط سرمایهداری ادغام شده است. اهمیت ژئوپلیتیکی ایران ناشی از موقعیت آن در اتصال آسیای مرکزی، قفقاز، خلیج فارس و مسیرهای مهم تجاری است. اما این اهمیت به معنای استقلال کامل از منطق حاکم بر سرمایهداری جهانی نیست. دولت ایران نیز همچون سایر دولتها در چهارچوب حفظ مناسبات موجود و تأمین منافع طبقات حاکم عمل میکند و از همین رو بخشی از مجموعه تضادهای گستردهتر نظام جهانی محسوب میشود.
در سالهای اخیر، رشد اقتصادی چین و تشدید رقابت آن با آمریکا بحثهای گستردهای را در میان نیروهای سیاسی و حتی بخشهایی از چپ جهانی برانگیخته است. برخی از چین بهعنوان یک نیروی ضد امپریالیستی یا جایگزینی برای هژمونی آمریکا یاد میکنند. اما از منظر مارکسیستی، مسئله را نمیتوان به رقابت میان دولتها فروکاست. چین اگرچه در بسیاری زمینهها با آمریکا رقابت میکند، اما خود نیز به شدت در اقتصاد جهانی ادغام شده و به انباشت سرمایه در مقیاس جهانی وابسته است. تفاوت میان چین و آمریکا بیش از آنکه تفاوت میان دو نظام اجتماعی متفاوت باشد، تفاوت میان دو قدرت بزرگ در شیوههای دفاع از منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود است. از این رو هیچیک از قطبهای موجود جهانی را نمیتوان حامل رهایی طبقه کارگر یا بدیلی برای سرمایهداری جهانی دانست.
این واقعیت اهمیت استقلال سیاسی طبقه کارگر را بیش از پیش برجسته میکند. یکی از بزرگترین خطراتی که جنبش کارگری و نیروهای کمونیست را تهدید میکند، قرار گرفتن در پشت سر یکی از بلوکهای قدرت جهانی به نام مبارزه با بلوک دیگر است. تجربه تاریخی نشان داده است که هرگاه جنبش کارگری استقلال طبقاتی خود را از دست داده و به دنبالهرو یکی از قطبهای سرمایهداری تبدیل شده است، نه تنها به اهداف خود دست نیافته بلکه به ابزاری در خدمت رقابت میان قدرتهای حاکم بدل شده است. کمونیستها نمیتوانند میان امپریالیسمهای مختلف یکی را به عنوان نیروی رهاییبخش انتخاب کنند، زیرا همه این قدرتها در نهایت در چارچوب مناسبات سرمایهداری عمل میکنند.
با این حال، بحرانهای سرمایهداری به خودی خود به سوسیالیسم منجر نمیشوند. این تصور که تشدید بحرانهای اقتصادی و سیاسی بهطور خودکار راه را برای انقلاب اجتماعی هموار خواهد کرد، بارها توسط تاریخ رد شده است. بحران میتواند زمینه رشد آگاهی طبقاتی و مبارزات اجتماعی را فراهم کند، اما میتواند به همان اندازه به رشد فاشیسم، اقتدارگرایی، جنگطلبی و اشکال جدید سلطه نیز منجر شود. تجربه قرن بیستم نشان داد که بحرانهای عمیق اقتصادی در غیاب یک آلترناتیو انقلابی سازمانیافته، میتوانند به تقویت نیروهای ارتجاعی بینجامند.
از همین رو، مسئله سازمانیابی طبقه کارگر به مهمترین وظیفه کمونیستها تبدیل میشود. طبقه کارگر صرفاً به دلیل موقعیت خود در تولید، به یک نیروی سیاسی انقلابی تبدیل نمیشود. این طبقه برای ایفای نقش تاریخی خود نیازمند سازمانیابی، آگاهی طبقاتی و تشکلهای مستقل است. مبارزه برای دستمزد، امنیت شغلی، مسکن، آموزش و خدمات اجتماعی اگرچه ضروری است، اما زمانی میتواند به نیرویی برای تغییر بنیادین جامعه تبدیل شود که به مبارزهای آگاهانه علیه کل ساختار سرمایهداری پیوند بخورد.
در همین راستا، مبارزه با جنگ و نظامیگری نیز بخشی جداییناپذیر از سیاست کمونیستی است. مخالفت با جنگ تنها یک موضع اخلاقی یا انساندوستانه نیست، بلکه بخشی از مبارزه علیه مناسباتی است که جنگ را تولید میکنند. تا زمانی که رقابت سرمایهها و دولتهای سرمایهداری بر جهان حاکم باشد، جنگ نیز به عنوان ابزار بازتوزیع قدرت و ثروت باقی خواهد ماند. بنابراین مبارزه برای صلح پایدار بدون مبارزه علیه نظام سرمایهداری امکانپذیر نیست.
همچنین کمونیستها وظیفه دارند با تمامی اشکال ناسیونالیسم، شوونیسم و ایدئولوژیهایی که طبقه کارگر را بر اساس مرزهای ملی، قومی یا مذهبی تقسیم میکنند مقابله نمایند. سرمایه جهانی عمل میکند و طبقه کارگر نیز تنها از طریق همبستگی بینالمللی میتواند در برابر آن مقاومت کند. شعار تاریخی «کارگران جهان متحد شوید» همچنان یکی از بنیادیترین اصول سیاست کمونیستی باقی مانده است.
در نهایت، بحران کنونی جهان را نمیتوان از طریق اصلاحات محدود، جابهجایی هژمونی جهانی یا امید بستن به قدرتهای کمتر بد حل کرد. ریشه بحران در خود مناسبات سرمایهداری نهفته است؛ در نظامی که تولید را نه بر اساس نیازهای انسانی بلکه بر اساس سود سازمان میدهد. تا زمانی که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، رقابت سرمایهها و منطق انباشت بر جامعه حاکم باشد، جنگ، بحران، فقر و استثمار نیز اجزای جداییناپذیر این نظام باقی خواهند ماند.
آینده جهان تنها به شدت بحرانهای سرمایهداری وابسته نیست، بلکه به توانایی نیروهای اجتماعی در تبدیل این بحرانها به پروژهای آگاهانه برای دگرگونی جامعه بستگی دارد. اگر طبقه کارگر و نیروهای کمونیست نتوانند چنین آلترناتیوی را سازمان دهند، جهان ممکن است وارد دورهای از جنگهای گستردهتر، اقتدارگرایی شدیدتر و اشکال خشنتر سلطه سرمایه شود. اما اگر آگاهی طبقاتی، سازمانیابی انقلابی و همبستگی بینالمللی گسترش یابد، همین بحرانها میتوانند به نقطه آغاز گسستی تاریخی تبدیل شوند؛ گسستی که در آن تولید اجتماعی به جای سود خصوصی در خدمت نیازهای انسانی قرار گیرد و راه برای گذار به جامعهای سوسیالیستی و رهایی از سلطه سرمایه گشوده شود.
کامیار سرخ
رفیق عزیز، ما هم از آشنایی با شما خوشحالیم و امیدواریم از این پس بیشتر از نظرات، پیشنهادها و نقدهای…
رفقا:: درود بر شما خوشحالم کہ۔ ا سایت شما آشنا شدم
با درود و سپاس از نقد و توجه شما من نیز معتقدم که بدون پیوند واقعی با کارگران و زحمتکشان…
با درود ؛ مقاله خوبی آست که به توضیح و تعریف کمونیسم و تفاوت ان با چپ پرداخته اما وقتی…
[…] https://www.ayenehrooz.com/?p=111012 […]