22/06/2026

بحران امپریالیسم جهانی و چشم‌انداز نبرد طبقاتی

جهان امروز در یکی از بحرانی‌ترین و متناقض‌ترین مراحل تاریخ سرمایه‌داری ـ امپریالیستی قرار گرفته است. رقابت فشرده میان قدرت‌هایی چون آمریکا، چین، روسیه و دیگر قدرت‌های منطقه‌ای، صرفاً نزاع میان دولت‌ها یا اختلافات دیپلماتیک معمولی نیست، بلکه بیان تضادهای عمیق و ساختاری نظام سرمایه‌داری جهانی در مرحله امپریالیستی آن است. از منظر مارکسیسم، آنچه امروز در قالب جنگ‌های نیابتی، بحران‌های اقتصادی، تحریم‌ها، مسابقه تسلیحاتی، قطب‌بندی‌های جهانی و رقابت‌های سیاسی ـ جغرافیایی دیده می‌شود، در حقیقت محصول مستقیم بحران تاریخی نظام سرمایه‌داری جهانی است؛ نظامی که بر پایه انباشت سرمایه، استثمار نیروی کار و رقابت بی‌پایان برای سود بنا شده است.

آموزگاران کمونیسم نشان دادند که سرمایه‌داری نظامی ایستا نیست، بلکه نظامی است که برای بقا ناچار به گسترش دائمی است. سرمایه نمی‌تواند در مرزهای ملی محدود بماند، زیرا منطق درونی آن بر انباشت بی‌وقفه استوار است. در مرحله‌ای که لنین آن را مرحله امپریالیسم نامید، سرمایه‌داری وارد دوره‌ای می‌شود که در آن انحصارات مالی و صنعتی عظیم، بانک‌ها، شرکت‌های فراملی و بلوک‌های قدرت اقتصادی، سیاست جهانی را تعیین می‌کنند. در این مرحله، جهان میان قدرت‌های بزرگ تقسیم می‌شود و هر قدرت می‌کوشد بازارها، منابع خام، مسیرهای انرژی، مناطق راهبردی و نیروی کار ارزان را تحت کنترل خود درآورد. از همین رو، جنگ و رقابت نظامی نه یک انحراف موقت، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از منطق امپریالیسم است.

جهان امروز دقیقاً در چنین وضعیتی قرار دارد. بحران‌های مزمن اقتصادی، رکودهای پی‌درپی، تورم جهانی، بدهی عظیم دولت‌ها، سقوط قدرت خرید توده‌ها، بحران انرژی و تشدید شکاف طبقاتی، همگی نشانه‌های ورود سرمایه‌داری جهانی به مرحله‌ای از بحران تاریخی‌اند. سرمایه‌داری امروز، برخلاف دوران صعود تاریخی خود، دیگر قادر نیست حتی همان ثبات نسبی گذشته را نیز حفظ کند. رشد فناوری و خودکارسازی تولید، به‌جای آنکه رفاه عمومی ایجاد کند، به بیکاری، ناامنی شغلی و تمرکز هرچه بیشتر ثروت در دست اقلیتی کوچک منجر شده است.

امروز بخش بزرگی از ثروت و اقتصاد جهان عملاً در کنترل شمار محدودی از ابرکنسرن‌ها، بانک‌های فراملی و غول‌های مالی، صنعتی، فناورانه و انرژی قرار گرفته است. این انحصارات تنها آمریکایی نیستند، بلکه در چین، روسیه، اروپا و دیگر قدرت‌های اقتصادی نیز حضور دارند. شرکت‌هایی مانند بلک‌راک، ونگارد، استیت استریت، اپل، مایکروسافت، آمازون، آلفابت، متا، اکسون‌موبیل و شل در غرب؛ هواوی، علی‌بابا، تنسنت، بایت‌دنس و سینوپک در چین؛ گازپروم، روس‌نفت و اسبربانک در روسیه؛ و همچنین زیمنس، فولکس‌واگن، توتال‌انرژیز، بی‌پی و سامسونگ در اروپا و آسیا، بخش عظیمی از اقتصاد، فناوری، انرژی، اطلاعات، حمل‌ونقل، رسانه و سرمایه مالی جهان را در کنترل خود دارند.

این ابرکنسرن‌ها صرفاً شرکت‌های اقتصادی نیستند، بلکه به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم بر سیاست دولت‌ها، جنگ‌ها، رسانه‌ها، بازارهای جهانی و جهت‌گیری‌های ژئوپلیتیکی تأثیر می‌گذارند. بسیاری از دولت‌ها عملاً در پیوندی تنگاتنگ با منافع همین انحصارات عمل می‌کنند. از منظر مارکسیسم، این همان مرحله انحصاری سرمایه‌داری است؛ مرحله‌ای که رقابت آزاد سرمایه‌داری کلاسیک جای خود را به سلطه انحصارات عظیم مالی و صنعتی داده و بخش عمده ثروت جهان در دست اقلیتی بسیار کوچک متمرکز شده است.

در چنین شرایطی، سرمایه برای حفظ سودآوری به سوی مالی‌سازی، سوداگری، خصوصی‌سازی، غارت منابع طبیعی، استثمار شدیدتر نیروی کار و نظامی‌گری سوق پیدا می‌کند. به همین دلیل، همزمان با افزایش ثروت میلیاردرها و ابرشرکت‌ها، فقر، ناامنی شغلی، بحران مسکن، تخریب محیط زیست و شکاف طبقاتی در سراسر جهان عمیق‌تر می‌شود. این تناقض آشکار نشان می‌دهد که بحران کنونی صرفاً نتیجه اشتباه دولت‌ها یا سیاست‌های مقطعی نیست، بلکه ریشه در ساختار خود نظام سرمایه‌داری جهانی دارد؛ نظامی که تولید اجتماعی را گسترش داده، اما مالکیت و سود آن را در دست اقلیتی کوچک از سرمایه‌داران و انحصارات فراملی متمرکز کرده است.

در این میان، افول نسبی هژمونی آمریکا یکی از مهم‌ترین تحولات دوران معاصر است. آمریکا پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، برای مدتی قدرت بی‌رقیب جهان بود و تلاش کرد نظم تک‌قطبی خود را بر جهان تحمیل کند. جنگ‌های افغانستان و عراق، گسترش پیمان آتلانتیک شمالی و سلطه مالی دلار بخشی از این پروژه بودند. اما بحران‌های داخلی، بدهی عظیم، فرسایش صنعتی، شکاف طبقاتی، بحران مشروعیت سیاسی و ظهور رقبای جدید، موقعیت برتر آمریکا را متزلزل کرده است. آمریکا هنوز قدرتمندترین نیروی نظامی جهان است، اما دیگر نمی‌تواند مانند دهه ۱۹۹۰ بدون مقاومت بر جهان فرمان براند.

در مقابل، ظهور چین مهم‌ترین چالش ساختاری برای نظم آمریکامحور محسوب می‌شود. چین در قالب شکلی از سرمایه‌داری دولتی و انحصاری عمل می‌کند که در آن دولت، حزب حاکم و ابرکنسرن‌های مالی و صنعتی در پیوندی تنگاتنگ با یکدیگر قرار دارند. اقتصاد چین بر پایه کار مزدی، انباشت سرمایه، رقابت جهانی، صادرات عظیم صنعتی و گسترش نفوذ اقتصادی و سیاسی ـ جغرافیایی بنا شده است. آنچه چین را از مدل کلاسیک بازار آزاد غربی متمایز می‌کند، نه حذف مناسبات سرمایه‌داری، بلکه شکل متمرکز و دولتی مدیریت سرمایه است که توانسته با برنامه‌ریزی بلندمدت، قدرت اقتصادی و فناورانه عظیمی ایجاد کند. پروژه‌هایی چون «کمربند و جاده» نیز بخشی از تلاش چین برای گسترش نفوذ اقتصادی و ژئوپلیتیکی در آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین و اروپا هستند.

بنابراین، برخلاف ادعاهای رویزیونیست‌ها، رقابت چین با آمریکا را نباید تقابل سوسیالیسم و سرمایه‌داری دانست، بلکه این رقابت را باید در چهارچوب تضادها و رقابت‌های درونی نظام سرمایه‌داری جهانی و کشمکش میان قدرت‌های امپریالیستی تحلیل کرد.

از سوی دیگر، نزدیکی امروز میان چین و روسیه نیز باید در همین چارچوب فهمیده شود. این نزدیکی بیش از آنکه یک اتحاد فکری و آرمانی باشد، محصول فشار مشترک غرب و بحران نظم جهانی است. روسیه پس از جنگ اوکراین و تحریم‌های گسترده غرب، بیش از گذشته به چین وابسته شده است. صادرات انرژی، همکاری مالی و نیاز روسیه به بازارهای آسیایی، مسکو را به سمت پکن سوق داده است. با این حال، در زیر این همکاری نوعی بی‌اعتمادی تاریخی و رقابت خاموش نیز وجود دارد. روسیه از تبدیل شدن به شریک ضعیف‌تر چین هراس دارد و چین نیز نمی‌خواهد به خاطر روسیه وارد تقابل مستقیم و پرهزینه با غرب شود. بنابراین، رابطه پکن و مسکو بیش از آنکه یک اتحاد پایدار راهبردی باشد، نوعی همگرایی تاکتیکی و موقت در برابر فشار بلوک غرب است.

اما از نگاه کمونیسم علمی، نباید این رقابت را به اشتباه نبرد میان «اردوگاه خیر و شر» تصور کرد. نزاع امروز عمدتاً رقابت میان بلوک‌های مختلف سرمایه‌داری جهانی است. هر یک از این قدرت‌ها، با وجود تفاوت‌های سیاسی و تاریخی، در چهارچوب منطق انباشت سرمایه عمل می‌کنند. حتی پروژه‌هایی مانند بریکس نیز، گرچه نشانه تضعیف نظم تک‌قطبی‌اند، اما لزوماً به معنای گذار به سوسیالیسم نیستند. این بلوک‌ها بیشتر تلاشی برای بازتقسیم قدرت در نظام جهانی‌اند تا نفی بنیادهای سرمایه‌داری.

یکی از خطرناک‌ترین نتایج این وضعیت، گرایش فزاینده جهان به سوی نظامی‌گری و جنگ است. تاریخ سرمایه‌داری نشان داده که در دوره‌های بحران عمیق، رقابت اقتصادی به‌تدریج شکل نظامی به خود می‌گیرد. همان‌گونه که تضاد میان قدرت‌های امپریالیستی در نهایت به جنگ جهانی اول و سپس جنگ جهانی دوم انجامید، امروز نیز رقابت بر سر اوکراین، تایوان، خاورمیانه، دریای چین جنوبی و منابع انرژی می‌تواند جهان را به سمت درگیری‌های گسترده‌تر سوق دهد. صنایع نظامی و اقتصاد جنگی در دوران بحران، به یکی از ابزارهای مهم سرمایه‌داری برای حفظ سودآوری تبدیل می‌شوند. از همین رو، افزایش بودجه‌های نظامی، گسترش پایگاه‌های نظامی و مسابقه تسلیحاتی بخشی از منطق کنونی سرمایه‌داری جهانی است.

همزمان با این روند، رشد اقتدارگرایی و گرایش‌های فاشیستی نیز قابل مشاهده است. در دوره‌های بحران، طبقه سرمایه‌دار جهانی برای حفظ نظم موجود به سرکوب داخلی، کنترل رسانه‌ها، محدودکردن آزادی‌ها، تحریک ملی‌گرایی افراطی و ایجاد فضای امنیتی متوسل می‌شود. فاشیسم از نگاه مارکسیستی صرفاً محصول افراد مستبد یا جریان‌های افراطی نیست، بلکه واکنش بخشی از سرمایه‌داری در دوره بحران عمیق اجتماعی و ترس از خیزش توده‌هاست. رشد راست افراطی، نژادپرستی، سرکوب اعتراضات کارگری و اقتدارگرایی در بسیاری از کشورها نشانه‌هایی از همین روند است.

اما مهم‌ترین مسئله از منظر کمونیسم علمی این است که بحران سرمایه‌داری به‌طور خودکار به سوسیالیسم ختم نمی‌شود. مارکس هرگز نگفت که سرمایه‌داری به شکل خودبه‌خودی فرو می‌پاشد و سوسیالیسم جای آن را می‌گیرد. اگر طبقه کارگر نتواند به آگاهی طبقاتی، سازمان‌یابی مستقل و رهبری انقلابی دست یابد، بحران می‌تواند به جنگ، فاشیسم، فروپاشی اجتماعی و بربریت منجر شود؛ همان هشداری که بعدها در قالب عبارت «سوسیالیسم یا بربریت» بیان شد.

در شرایط کنونی، یکی از مشکلات اساسی، ضعف تاریخی جنبش کمونیستی جهانی است. پس از فروپاشی شوروی، بخش بزرگی از جنبش‌های چپ یا دچار پراکندگی و فرقه‌گرایی شدند، یا به اصلاح‌طلبی و سازش با سرمایه‌داری روی آوردند. در نتیجه، در حالی که تضادهای سرمایه‌داری عمیق‌تر شده، بدیل انقلابی هنوز به نیرویی جهانی و سازمان‌یافته تبدیل نشده است. این خلأ سیاسی باعث شده بخش‌هایی از توده‌ها، به‌جای گرایش به سوسیالیسم، به ملی‌گرایی، راست افراطی و جریان‌های ارتجاعی کشیده شوند.

از نگاه کمونیسم علمی، تنها نیرویی که می‌تواند چرخه بحران، جنگ و استثمار را متوقف کند، طبقه کارگر جهانی است؛ زیرا این طبقه برخلاف سرمایه‌داران منفعتی در جنگ‌های امپریالیستی ندارد و تولیدکننده اصلی ثروت اجتماعی است. اما این ظرفیت تنها زمانی بالفعل می‌شود که کارگران بتوانند فراتر از مرزهای ملی، قومی و مذهبی، به همبستگی طبقاتی و سازمان‌یابی انقلابی دست یابند. بدون ایجاد احزاب انقلابی، تشکل‌های مستقل کارگری و آگاهی سوسیالیستی، سرمایه‌داری حتی در عمیق‌ترین بحران‌هایش نیز می‌تواند خود را بازتولید کند؛ هرچند به بهای فقر، جنگ و ویرانی بیشتر.

در مورد ایران نیز این مسئله اهمیت ویژه‌ای دارد. ایران در متن رقابت‌های جهانی قرار گرفته و زیر فشار همزمان بحران داخلی و تضادهای بین‌المللی است. اما از منظر کمونیسم علمی، راه‌حل نه در وابستگی به بلوک غرب است و نه در تکیه به شرق. هیچ‌یک از قدرت‌های جهانی بر اساس منافع طبقه کارگر ایران عمل نمی‌کنند. آنچه برای کمونیست‌ها اهمیت دارد، حفظ استقلال طبقاتی، مبارزه همزمان علیه استبداد داخلی و مخالفت با مداخله امپریالیستی خارجی است. بدون چنین استقلالی، جنبش کارگری و کمونیستی به ابزار یکی از بلوک‌های سرمایه‌داری جهانی تبدیل خواهد شد.

در نهایت، جهان امروز وارد دوره‌ای از گذار تاریخی شده است؛ دوره‌ای که در آن نظم قدیم در حال فرسایش است، اما نظم جدید هنوز متولد نشده است. این وضعیت هم خطرهایی عظیم مانند جنگ، فروپاشی اجتماعی و فاشیسم را در خود دارد و هم امکان شکل‌گیری جنبش‌های انقلابی نوین را. آینده نه از پیش تعیین شده است و نه صرفاً محصول اراده دولت‌ها، بلکه به توازن قوای طبقاتی، سطح سازمان‌یابی کارگران و توانایی جنبش‌های انقلابی برای ارائه بدیلی واقعی در برابر سرمایه‌داری جهانی وابسته است.

کامیار سرخ