آگاهی؛ محصول تکامل ماده: انسان، دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی
مقدمه
چگونه از دل ماده بیجان، حیات پدید آمد و چگونه این حیات در روندی طولانی از تکامل به موجودی تبدیل شد که توانست درباره خود، طبیعت و تاریخ بیندیشد؟ آیا آگاهی جوهری مستقل از جهان مادی است یا عالیترین محصول سازمانیافتگی ماده در مسیر تکامل طبیعی و اجتماعی؟
این پرسشها از بنیادیترین مسائل فلسفه و علم به شمار میروند و پاسخ به آنها تنها جنبهای نظری ندارد، بلکه درک ما از انسان، جامعه، تاریخ و امکان دگرگونی آگاهانه جهان را نیز شکل میدهد. از همین رو، مسئله منشأ آگاهی همواره یکی از محورهای اصلی تقابل دو جهانبینی بزرگ، یعنی ماتریالیسم و ایدئالیسم، بوده است.
در برابر دیدگاههایی که آگاهی را به نیروهای فراطبیعی، روحی مستقل یا جوهری غیرمادی نسبت میدهند، ماتریالیسم دیالکتیکی بر آن است که آگاهی محصول روند تکامل ماده است؛ روندی که در تکامل مغز، کار، زبان و زندگی اجتماعی انسان به عالیترین سطح خود میرسد. بر این اساس، آگاهی نه پدیدهای رازآلود، بلکه مرحلهای از تحول جهان مادی است که تنها در بستر تاریخ طبیعی و اجتماعی انسان قابل فهم میشود.
هدف این مقاله صرفاً بیان یک موضع فلسفی نیست، بلکه بررسی رابطه دیالکتیکی میان طبیعت، انسان، جامعه و آگاهی با بهرهگیری از آثار مارکس و انگلس و نیز دستاوردهای معتبر علوم معاصر است. در این چارچوب، فلسفه و علم نه در تقابل با یکدیگر، بلکه در رابطهای مکمل قرار میگیرند؛ علم دادهها و قوانین پدیدهها را آشکار میکند و فلسفه میکوشد پیوندهای کلی و قانونمندیهای عام آنها را توضیح دهد.
از این منظر، شناخت منشأ آگاهی تنها مسئلهای مربوط به فلسفه ذهن نیست، بلکه پیششرط فهم علمی تاریخ، جامعه و جایگاه انسان در جهان نیز به شمار میآید. بنابراین، این مقاله میکوشد نشان دهد که ماتریالیسم دیالکتیکی، با تکیه بر روش علمی و دیالکتیکی، همچنان یکی از منسجمترین چارچوبهای نظری برای تبیین رابطه ماده، آگاهی و تاریخ است.
منشأ جهان، انسان و آگاهی:
پرسش از منشأ جهان، انسان و آگاهی از کهنترین و بنیادیترین پرسشهای اندیشه بشری است. از زمانی که انسان توانست فراتر از نیازهای مستقیم زیستی بیندیشد، همواره کوشیده است جایگاه خود را در طبیعت بشناسد و منشأ جهان، حیات و آگاهی را توضیح دهد. پاسخ به این پرسشها تنها جنبهای فلسفی ندارد، بلکه بر برداشت انسان از طبیعت، جامعه، تاریخ و شیوه عمل او نیز تأثیر میگذارد.
در تاریخ اندیشه، دو رویکرد اساسی در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند: ایدئالیسم و ماتریالیسم. ایدئالیسم، با وجود تفاوتهای فراوان میان مکاتب گوناگون، در این اصل مشترک است که ذهن، روح یا ایده را بر جهان مادی مقدم میشمارد و جهان را وابسته به حقیقتی غیرمادی میداند. در مقابل، ماتریالیسم بر این اصل استوار است که طبیعت مستقل از آگاهی انسان وجود دارد و آگاهی، حاصل تکامل جهان مادی است، نه منشأ آن.
مارکس و انگلس با نقد همزمان ایدئالیسم هگل و ماتریالیسم مکانیکی فویرباخ، بنیان ماتریالیسم دیالکتیکی را پیریزی کردند. آنان نشان دادند که جهان نه مجموعهای از اشیای ثابت، بلکه کلیتی از فرایندهای مادیِ در حال حرکت و دگرگونی است که در پیوند متقابل و از رهگذر تضادهای درونی خود تحول مییابد. انسان نیز بخشی از همین روند طبیعی است و بیرون از قوانین طبیعت قرار ندارد.
اهمیت ماتریالیسم دیالکتیکی در آن است که طبیعت، جامعه و اندیشه را سه حوزه گسسته تلقی نمیکند، بلکه آنها را حلقههای بههمپیوسته یک فرایند تاریخی میداند. از این دیدگاه، انسان محصول تکامل طبیعت، جامعه محصول تکامل تاریخی انسان و آگاهی نتیجه تکامل مغز در بستر کار، زبان و زندگی اجتماعی است. بنابراین، شناخت هر یک از این عرصهها بدون در نظر گرفتن رابطه متقابل آنها ناقص خواهد بود.
پیشرفتهای علوم طبیعی در حوزههایی چون کیهانشناسی، زیستشناسی تکاملی، ژنتیک، دیرینانسانشناسی، علوم شناختی و عصبشناسی، شناخت ما را از جهان و انسان بهطور چشمگیری گسترش دادهاند. این دستاوردها جایگزین فلسفه نیستند، اما مواد لازم برای تبیین فلسفی واقعیت را فراهم میکنند. از اینرو، رابطه علم و فلسفه نه جانشینی، بلکه رابطهای متقابل و تکمیلکننده است.
بر همین اساس، هدف این مقاله اثبات جزمی یک دستگاه فکری نیست، بلکه نشان دادن ظرفیت تبیینی ماتریالیسم دیالکتیکی در فهم رابطه طبیعت، انسان، جامعه و آگاهی است؛ ظرفیتی که با اتکا به روش علمی و پذیرش دستاوردهای علوم معاصر، میکوشد تصویری منسجم از منشأ انسان و آگاهی ارائه دهد.
کار، زبان و زندگی اجتماعی؛ عوامل شکلگیری آگاهی انسانی:
اگر انسان محصول تکامل طبیعت است، آگاهی او نیز نمیتواند پدیدهای مستقل از این روند باشد. با این حال، تکامل زیستی بهتنهایی برای توضیح پیدایش آگاهی انسانی کافی نیست. آنچه انسان را از دیگر جانداران متمایز ساخت، تنها افزایش حجم مغز یا تغییرات جسمانی نبود، بلکه پیوند متقابل کار، زبان، زندگی اجتماعی و رشد تواناییهای شناختی بود.
یکی از مهمترین دگرگونیهای تکاملی انسان، راستقامتی و آزاد شدن دستها بود. این تحول امکان ساخت ابزار، مداخله آگاهانه در طبیعت و گسترش فعالیت تولیدی را فراهم کرد. دست انسان بهتدریج از وسیلهای برای حرکت به ابزاری برای آفرینش، تولید و دگرگونی محیط تبدیل شد و همین فرایند، افق تازهای در تکامل انسان گشود.
اما کار صرفاً وسیله تأمین نیازهای مادی نبود؛ بلکه خود انسان را نیز دگرگون کرد. انگلس در رساله «نقش کار در گذار از میمون به انسان» نشان میدهد که کار در تکامل دست، مغز، همکاری اجتماعی و شکلگیری زبان نقشی تعیینکننده داشته است. در جریان تولید و استفاده از ابزار، انسان ناگزیر به همکاری، انتقال تجربه و برنامهریزی شد و همین نیازها رشد تواناییهای ذهنی او را شتاب بخشید.
رابطه میان کار و آگاهی رابطهای یکسویه نبود، بلکه فرایندی دیالکتیکی را شکل داد. رشد تواناییهای شناختی امکان انجام فعالیتهای پیچیدهتر را فراهم کرد و فعالیتهای پیچیدهتر نیز به تکامل بیشتر مغز، ابزارسازی، سازمان اجتماعی و اندیشه انجامید. از اینرو، تکامل انسان را باید حاصل تأثیر متقابل عوامل زیستی و اجتماعی دانست، نه نتیجه یک عامل منفرد.
پژوهشهای معاصر در زیستشناسی تکاملی، دیرینانسانشناسی و علوم شناختی نیز این برداشت را تأیید میکنند که انسان امروزین محصول تعامل مجموعهای از عوامل چون تکامل مغز، استفاده از ابزار، همکاری گروهی، انتقال تجربه و سازگاری با محیط است. هیچیک از این عوامل بهتنهایی منشأ انسان یا آگاهی نیستند، بلکه در پیوندی تاریخی و متقابل عمل کردهاند.
در کنار کار، زبان جایگاهی اساسی در شکلگیری آگاهی انسانی دارد. نیاز به همکاری، انتقال تجربه و حفظ دستاوردهای جمعی، انسان را به سوی ایجاد نظامی پیچیده از ارتباط سوق داد. زبان نهتنها وسیله انتقال پیام، بلکه ابزار اندیشیدن، مفهومسازی و انباشت تجربه تاریخی شد. به یاری زبان، دانش از مرز تجربه فردی فراتر رفت و به میراث مشترک نسلها تبدیل شد.
از این منظر، زبان و آگاهی دو فرایند جداییناپذیرند. رشد زبان امکان گسترش اندیشه انتزاعی را فراهم کرد و رشد اندیشه نیز به تکامل بیشتر زبان انجامید. بنابراین، آگاهی را نمیتوان صرفاً فعالیتی درونی و زیستیِ مغز دانست، بلکه باید آن را پدیدهای اجتماعی و تاریخی به شمار آورد که در بستر روابط انسانی شکل گرفته است.
انسان هرگز در انزوا به آگاهی کنونی دست نیافت. اندیشه، ارزشها، شناخت و فرهنگ در متن زندگی اجتماعی، کار مشترک و تجربه تاریخی پدید آمدهاند. از همین رو، مارکس بر نقش فعالیت عملی تأکید میکند؛ زیرا انسان در جریان کار، نهتنها طبیعت را دگرگون میسازد، بلکه خود و تواناییهایش را نیز تحول میبخشد.
تفاوت بنیادین انسان با دیگر جانوران نیز در همین ویژگی نهفته است. بسیاری از جانوران از ابزارهای ساده استفاده میکنند یا رفتارهای اجتماعی دارند، اما فعالیت آنها عمدتاً در چارچوب الگوهای غریزی باقی میماند. انسان پیش از عمل، نتیجه آن را در ذهن مجسم میکند، ابزار را طراحی و تکامل میدهد، تجربه را حفظ و منتقل میکند و بر پایه آن شکلهای تازهای از سازمان اجتماعی و فرهنگ میآفریند.
از دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیکی، مغز شرط مادی پیدایش آگاهی است، اما برای تبیین آگاهی انسانی کافی نیست. آگاهی در وحدت تکامل طبیعی با کار، زبان و زندگی اجتماعی شکل گرفته است. به همین دلیل، برای شناخت انسان باید طبیعت، تاریخ و جامعه را در پیوندی دیالکتیکی بررسی کرد. تنها از این راه میتوان دریافت که انسان، در عین آنکه محصول تاریخ است، با اتکا به آگاهی و عمل اجتماعی، به یکی از عوامل سازنده تاریخ نیز تبدیل میشود.
دیالکتیک؛ روش شناخت طبیعت، جامعه و تاریخ:
اگر آگاهی محصول تکامل ماده، کار و زندگی اجتماعی است، شناخت انسان نیز باید بر واقعیت مادی و تاریخی استوار باشد. انسان ناظری بیرون از جهان نیست، بلکه خود بخشی از طبیعت و جامعه است و شناخت او در جریان تعامل عملی با این واقعیت شکل میگیرد. ازاینرو، فهم جهان نیازمند روشی است که حرکت، دگرگونی، پیوند متقابل و تضادهای درونی پدیدهها را آشکار سازد. این روش، دیالکتیک است.
دیالکتیک جهان را مجموعهای از اشیای ثابت و منفک نمیداند، بلکه آن را کلیتی از فرایندهای درهمتنیده میبیند که هر پدیده در ارتباط با سایر پدیدهها و در بستر شرایط تاریخی و مادی خود معنا مییابد. از این منظر، هیچ پدیدهای ایستا یا ابدی نیست؛ طبیعت، جامعه و اندیشه همواره در حال تغییرند و شناخت هر یک بدون بررسی تاریخ شکلگیری و روند تحول آن ناقص خواهد بود.
مارکس و انگلس با دگرگون کردن دیالکتیک هگل، آن را از بنیان ایدئالیستی جدا کردند و بر پایه ماتریالیسم استوار ساختند. در این برداشت، جهان مادی مستقل از آگاهی انسان وجود دارد و اندیشه بازتاب فعال این واقعیت در ذهن انسان است. اما این بازتاب منفعل نیست؛ انسان از طریق کار و فعالیت اجتماعی، جهان را میشناسد و همزمان در تغییر آن نیز نقش ایفا میکند. از همینجا، وحدت شناخت و عمل به یکی از اصول اساسی ماتریالیسم دیالکتیکی تبدیل میشود.
یکی از بنیادیترین اصول دیالکتیک، اصل حرکت و تغییر دائمی است. هر پدیده در درون خود گرایشها و تضادهایی دارد که سرچشمه تحول آن هستند. از اینرو، تغییر نتیجه عاملی بیرونی یا تصادفی نیست، بلکه از دل ساختار درونی خود پدیده برمیخیزد. آنچه در فلسفه مارکسیستی با عنوان «وحدت و مبارزه اضداد» شناخته میشود، بیان همین قانونمندی است.
نمونههای این اصل را میتوان در طبیعت و جامعه مشاهده کرد. در جهان زنده، تعامل میان موجودات و محیط، زمینهساز تکامل و پیدایش ویژگیهای تازه است. در جامعه نیز تضاد میان نیروهای مولد و مناسبات تولید، یا میان طبقات با منافع متفاوت، موتور تحول تاریخی به شمار میآید. بنابراین، هیچ نظام اجتماعی را نمیتوان جاودانه یا تغییرناپذیر دانست.
اصل مهم دیگر دیالکتیک، گذار تغییرات کمّی به دگرگونیهای کیفی است. بسیاری از تحولهای بزرگ، نه بهصورت ناگهانی، بلکه در نتیجه انباشت تدریجی تغییرات کوچک رخ میدهند. هنگامی که این انباشت از آستانهای معین عبور کند، کیفیتی نو پدید میآید. این قانون را میتوان هم در فرایندهای طبیعی و هم در تحولات تاریخی و اجتماعی مشاهده کرد.
دیالکتیک، با وجود تأکید بر قانونمندیهای عینی، به جبرگرایی یا انتظار منفعلانه برای تغییر نمیانجامد. مارکس نشان داد که شناخت تنها زمانی اعتبار علمی مییابد که در پراتیک اجتماعی آزموده شود. فعالیت تولیدی، تجربه تاریخی و مبارزه اجتماعی عرصههایی هستند که انسان در آنها هم شناخت خود را میآزماید و هم در دگرگونی واقعیت مشارکت میکند.
از اینرو، ماتریالیسم دیالکتیکی مجموعهای از گزارههای ثابت یا احکام تغییرناپذیر نیست، بلکه روشی برای تحلیل واقعیت است؛ روشی که هر پدیده را در پیوند با دیگر پدیدهها، در بستر تاریخ و بر پایه شرایط مادی آن بررسی میکند. همین ویژگی سبب میشود که این جهانبینی نه در برابر علم، بلکه در تعامل با آن قرار گیرد و همواره از دستاوردهای تازه علوم طبیعی و اجتماعی برای تعمیق شناخت خود بهره گیرد.
در پرتو این روش، رابطه میان ماده، حیات، انسان، آگاهی و جامعه بهصورت یک روند تاریخی واحد قابل فهم میشود. ماده در مسیر تکامل به حیات، حیات به انسان و انسان از طریق کار و زندگی اجتماعی به آگاهی دست یافت. این آگاهی نیز، هنگامی که با عمل اجتماعی پیوند میخورد، به نیرویی برای شناخت و دگرگونی جهان تبدیل میشود. بدینسان، دیالکتیک نهتنها روشی برای فهم گذشته، بلکه راهنمای تحلیل حال و چشمانداز آینده نیز هست.
آگاهی اجتماعی، ماتریالیسم تاریخی و نقش انسان در تغییر تاریخ:
اگر آگاهی فردی در بستر تکامل ماده، مغز، کار و زندگی اجتماعی شکل میگیرد، آگاهی اجتماعی نیز از شرایط مادی زندگی انسانها جدا نیست. اندیشهها، ارزشها، نهادهای سیاسی، حقوق، فرهنگ و هنر در خلأ پدید نمیآیند، بلکه بازتاب مناسبات اجتماعی و شیوه تولید هر دوره تاریخیاند. از همین رو، برای فهم تاریخ و تحولات اجتماعی باید پیش از هر چیز ساختارهای مادی و اقتصادی جامعه را شناخت.
این اصل، بنیان ماتریالیسم تاریخی را تشکیل میدهد. ماتریالیسم تاریخی جامعه را مجموعهای از روابط تاریخی میان انسانها میداند که بر پایه تولید و بازتولید زندگی مادی شکل گرفتهاند. مارکس نشان داد که انسانها در جریان تولید اجتماعی وارد مناسباتی میشوند که مستقل از اراده فردی آنان و متناسب با سطح تکامل نیروهای مولد است. بر همین پایه، ساختارهای سیاسی، حقوقی و فرهنگی هر جامعه نیز شکل میگیرند و دگرگون میشوند.
با این حال، ماتریالیسم تاریخی به جبرگرایی اقتصادی فروکاسته نمیشود. شرایط مادی چارچوب فعالیت انسان را تعیین میکنند، اما انسانها از طریق آگاهی، سازمانیابی و عمل اجتماعی میتوانند همان شرایط را نیز تغییر دهند. به بیان مارکس، انسانها تاریخ خود را میسازند، اما نه در شرایطی که خود برگزیده باشند، بلکه در شرایطی که از گذشته به آنان رسیده است. آزادی نیز نه رهایی از قانونمندیهای طبیعت و جامعه، بلکه شناخت این قانونمندیها و عمل آگاهانه بر اساس آنهاست.
جامعه سرمایهداری نمونهای روشن از این قانونمندی تاریخی است. سرمایهداری در روند تکامل نیروهای مولد، توان عظیمی برای گسترش تولید، علم و فناوری ایجاد کرده است، اما همزمان تضادهایی درونی نیز پدید آورده که از مهمترین آنها تضاد میان اجتماعی شدن تولید و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. این تضاد در عرصههای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی نمود مییابد و زمینهساز کشمکشهای تاریخی میشود.
از دیدگاه کمونیسم علمی، مبارزه طبقاتی نه حاصل خواست افراد، بلکه بیان تضادهای واقعی جامعه است. با این همه، وجود تضادهای عینی بهتنهایی برای دگرگونی اجتماعی کافی نیست. همانگونه که آگاهی فردی در جریان تجربه و زندگی اجتماعی رشد میکند، آگاهی طبقاتی نیز در متن مبارزه، آموزش، سازمانیابی و تجربه تاریخی شکل میگیرد. تنها در این فرایند است که مبارزههای پراکنده میتوانند به درکی ژرفتر از ساختارهای جامعه و ضرورت دگرگونی آن بینجامند.
در این میان، نقش کمونیسم علمی تحمیل اندیشهای از بیرون به جامعه نیست، بلکه یاری رساندن به شکلگیری آگاهی علمی در بستر مبارزات واقعی اجتماعی است. نظریه زمانی به نیرویی مادی تبدیل میشود که با پراتیک اجتماعی پیوند یابد و بتواند در عمل تاریخی آزموده شود. از همین رو، وحدت نظریه و عمل یکی از ارکان اساسی اندیشه مارکسیستی است.
بنابراین، آگاهی در ماتریالیسم تاریخی جایگاهی دوگانه دارد: از یک سو، محصول شرایط مادی و تاریخی است و از سوی دیگر، هنگامی که به شناخت علمی و سازمانیافتگی اجتماعی دست یابد، میتواند به نیرویی برای تغییر همان شرایط تبدیل شود. از این منظر، انسان نه موجودی منفعل در برابر تاریخ، بلکه کنشگری تاریخی است که در چارچوب قانونمندیهای عینی، توانایی شناخت، سازماندهی و دگرگونی جامعه را دارد.
بدینسان، بررسی منشأ آگاهی تنها به توضیح رابطه ذهن و ماده محدود نمیشود، بلکه به فهم حرکت تاریخ و امکان تغییر آگاهانه جامعه نیز میانجامد. همانگونه که ماده در روند تکامل به حیات، حیات به انسان و انسان به آگاهی رسید، آگاهی اجتماعی نیز در متن زندگی و مبارزه تاریخی به نیرویی برای شناخت و دگرگونی جهان بدل میشود.
آگاهی، علم و آینده انسان؛ کمونیسم علمی و وظیفه کمونیستها:
بررسی منشأ آگاهی نشان داد که انسان و اندیشه او نتیجه روندی طولانی از تکامل طبیعت و تاریخاند. آگاهی نه موهبتی فراطبیعی است و نه ویژگیای مستقل از جهان مادی، بلکه عالیترین محصول سازمانیافتگی ماده در بستر تکامل زیستی و اجتماعی است. ازاینرو، شناخت انسان بدون درک پیوند میان طبیعت، کار، زبان، جامعه و تاریخ امکانپذیر نیست.
پیشرفتهای علوم طبیعی و اجتماعی در دهههای اخیر، شناخت ما را از منشأ جهان، پیدایش حیات، تکامل انسان و کارکرد مغز بهطور چشمگیری گسترش دادهاند. این دستاوردها، هرچند جایگزین فلسفه نیستند، اما امکان تبیین دقیقتر رابطه ماده و آگاهی را فراهم میکنند. از دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیکی، فلسفه و علم دو حوزه متقابل نیستند، بلکه در تکمیل یکدیگر به فهم عمیقتر واقعیت یاری میرسانند.
در این چارچوب، کمونیسم علمی صرفاً آرمانی اخلاقی یا تصویری ذهنی از جامعه آینده نیست، بلکه کوششی برای شناخت قانونمندیهای تحول تاریخی و بهکارگیری این شناخت در عمل اجتماعی است. هدف آن، تفسیر انتزاعی جهان نیست، بلکه پیوند دادن شناخت علمی با فعالیت آگاهانه انسان برای تغییر شرایطی است که مانع شکوفایی تواناییهای انسانی میشوند.
وظیفه کمونیستها نیز از همین اصل سرچشمه میگیرد. آنان جامعه را بر پایه آرزو یا اراده فردی تحلیل نمیکنند، بلکه میکوشند با شناخت واقعیتهای عینی، تضادهای اجتماعی، سطح رشد نیروهای مولد و تجربههای تاریخی، راهکارهایی برای پیشبرد آگاهانه مبارزات اجتماعی ارائه دهند. از اینرو، نظریه زمانی معنا و اعتبار مییابد که در پیوند با پراتیک اجتماعی قرار گیرد و در جریان عمل آزموده شود.
جهان امروز با چالشهایی چون نابرابری اقتصادی، بحرانهای زیستمحیطی، جنگ، بهرهکشی و رشد شتابان فناوری روبهرو است. فهم این پدیدهها مستلزم نگاهی است که آنها را نه رویدادهایی پراکنده، بلکه اجزای فرایندهای تاریخی و اجتماعی بههمپیوسته بداند. ماتریالیسم دیالکتیکی میکوشد چنین چارچوبی را برای تحلیل این تحولات فراهم آورد و امکان بررسی انتقادی روندهای کنونی را در اختیار پژوهشگر قرار دهد.
در نهایت، شناخت منشأ آگاهی تنها به پاسخ دادن به یک پرسش فلسفی محدود نمیشود، بلکه به درک جایگاه انسان در طبیعت، جامعه و تاریخ میانجامد. انسان، محصول تکامل جهان مادی است؛ اما همین انسان، با اتکا به شناخت علمی، همکاری اجتماعی و فعالیت آگاهانه، میتواند در چارچوب قانونمندیهای عینی در دگرگونی تاریخ نیز نقش ایفا کند. از این منظر، آگاهی نه پایان تکامل، بلکه یکی از مهمترین ابزارهای ادامه تکامل اجتماعی انسان است.
جمعبندی نهایی
آگاهی؛ محصول تکامل ماده، نتیجه جداییناپذیر تاریخ طولانی طبیعت و جامعه است. فهم این حقیقت، ما را از برداشتهای رازآلود و غیرعلمی درباره انسان و جهان دور میکند و امکان شناختی علمی از جایگاه انسان در هستی فراهم میسازد.
کمونیسم علمی بر این باور است که شناخت علمی جهان، شرط نخست برای تغییر آگاهانه آن است. انسان تنها زمانی میتواند آینده خود را بسازد که قوانین حاکم بر طبیعت و جامعه را بشناسد و این شناخت را در پراتیک اجتماعی به کار گیرد.
از همین رو، مبارزه برای رهایی انسان، بدون مبارزه برای آگاهی علمی و بدون پیوند نظریه با عمل اجتماعی، نمیتواند به هدف تاریخی خود دست یابد. آگاهی محصول تکامل ماده است، اما همین آگاهی هنگامی که به شناخت علمی و عمل جمعی تبدیل شود، میتواند به نیرویی برای تغییر تاریخ بدل گردد.
کامیار سرخ
رفیق عزیز، ما هم از آشنایی با شما خوشحالیم و امیدواریم از این پس بیشتر از نظرات، پیشنهادها و نقدهای…
[…] https://www.ayenehrooz.com/?p=111023 […]
رفقا:: درود بر شما خوشحالم کہ۔ ا سایت شما آشنا شدم
با درود و سپاس از نقد و توجه شما من نیز معتقدم که بدون پیوند واقعی با کارگران و زحمتکشان…
با درود ؛ مقاله خوبی آست که به توضیح و تعریف کمونیسم و تفاوت ان با چپ پرداخته اما وقتی…