در شرایط پراکندگی و تشتت فکری نیروهای کمونیستی در ایران، ناشی از نفوذ افکار و افراد نامطلوب با تفکرات خردهبورژوایی، همواره گرایشهایی در درون برخی احزاب و محافل سیاسی سر برمیآورند که به نام واقعگرایی، تاکتیک موقت یا جبههٔ گسترده خواهان تعلیق مرزبندیهای طبقاتی و ایدئولوژیکاند. این گرایشها امروز در قالب دعوت به همکاری یا همنشینی تشکیلاتی میان کمونیستها، سوسیالدمکراتهای عقبافتاده و حتی نیروهایی که آشکارا یا پنهان در مدار جمهوری اسلامی قرار دارند، خود را بازتولید میکنند. چنین همگراییای نه یک خطای صرفاً تاکتیکی، بلکه انحرافی استراتژیک و فرآیندی از استحالهٔ سیاسی و طبقاتی یک تشکیلات کمونیستی است. اگر افرادی که بهاصطلاح کمونیست نامیده میشوند و در این احزاب فعالیت میکنند، مرزبندی طبقاتی و تشکیلاتی مستقل و قاطع با این گرایشهای سازشکار انجام ندهند، آگاهانه یا ناآگاهانه به ابزار و بازیچهٔ عناصر نامطلوب و ارتجاعی دیر یا زود بدل خواهند شد.
کمونیسم نه یک هویت اخلاقی، نه یک گرایش فرهنگی و نه شاخهای از چپ در بازار سیاست است؛ بلکه نظریهٔ علمی و پراتیک انقلابی طبقهٔ کارگر برای الغای مناسبات سرمایهداری است. ارکان غیرقابل مصالحهٔ آن عبارتاند از الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، نفی دولت بورژوایی در همهٔ اشکالش، پذیرش تضاد آنتاگونیستی طبقاتی، استقلال سیاسی و تشکیلاتی پرولتاریا و انترناسیونالیسم کارگری. هر پروژهای که این ارکان را تضعیف کند، حتی اگر خود را کمونیستی بنامد، در عمل بیرون از کمونیسم قرار دارد.
سوسیالدمکراسی تاریخی، گرایشی درون اردوگاه بورژوازی است که بحرانهای سرمایهداری را نه از مسیر انقلاب، بلکه از طریق اصلاح، تنظیم و مدیریت پاسخ میدهد. این گرایش دولت بورژوایی را خنثی یا قابل تسخیر میپندارد، مبارزهٔ طبقاتی را به چانهزنی نهادی تقلیل میدهد و در لحظات بحرانی همواره جانب نظم موجود را میگیرد. در ایران نیز اشکال بومی سوسیالدمکراسی، از اصلاحطلبی تا چپ پارلمانی و سازمانهای مدنی محلی، نقش یکسانی داشتهاند: مهار رادیکالیسم کارگری و ادغام نارضایتی اجتماعی در چارچوب دولت سرمایهداری استبدادی.
جمهوری اسلامی نه دولتی مستقل یا ضدامپریالیست، بلکه شکلی از دولت سرمایهداری مذهبی است که بر مالکیت خصوصی، انباشت سرمایه و سرکوب سیستماتیک متکی است و با ابزار اعدام، زندان، تبعیض جنسیتی و ملی و سرکوب تشکلهای کارگری، نظم طبقاتی را بازتولید میکند. خامنهای نه یک فرد، بلکه تمرکز سیاسی این بلوک طبقاتی است و هرگونه همگرایی یا مماشات با این نظم مستقیم یا غیرمستقیم قرار گرفتن در اردوگاه ضدانقلاب است.
تشکیلات مشترک مستلزم برنامهٔ مشترک است و برنامهٔ مشترک میان کمونیسم، سوسیالدمکراسی و نیروهای همسو با جمهوری اسلامی تنها با حذف اهداف انقلابی کمونیسم ممکن میشود. در چنین چارچوبی، مبارزهٔ طبقاتی به تعویق میافتد و کمونیست یا به عنصر تزئینی بدل میشود یا به عامل استحالهٔ خود. بنابراین همزیستی تشکیلاتی نه ممکن است و نه مشروع؛ متأسفانه این روند امروزه در برخی تشکیلات بهاصطلاح کمونیستی رواج یافته است.
افرادی که در ظاهر از کمونیسم سخن میگویند اما در عمل از سرمایهداری دولتی، دولتهای اقتدارگرا یا جناحهایی از جمهوری اسلامی دفاع میکنند، دچار دوگانگی گفتار و کردارند. این افراد در لحظات تشدید مبارزهٔ طبقاتی جانب ثبات ، نظم و دولت را میگیرند، سرکوب را توجیه یا کمرنگ میکنند و درون تشکیلات مرزبندیها را مخدوش میسازند. تجربهٔ تاریخی نشان داده است که بزرگترین ضربهها به جنبش کمونیستی از سوی همین دوستان ظاهری وارد شده است.
تساهل در برابر این گرایشها به استحالهٔ نظری کمونیسم، خلع سلاح سیاسی طبقهٔ کارگر، تضعیف استقلال تشکیلاتی، سرکوب عناصر رادیکال درون سازمان و بیاعتباری کمونیسم در میان تودههای کارگر میانجامد و چنین روندی بازتولید شکستهای تاریخی جنبش کمونیستی را در پی دارد. اپورتونیسم معاصر گرایشی است که با توجیه سرمایهداری دولتی و با همگرایی با دولتهای ارتجاعی، کمونیسم را از محتوای انقلابیاش تهی میکند. سرمایهداری دولتی شکلی از تداوم استثمار کار مزدی است و دفاع از آن نقض صریح اصول کمونیسم علمی است. ضدامپریالیسمی که مبارزه با سرمایهداری داخلی و دولت سرکوبگر را کنار بگذارد، جعلی و ارتجاعی است و همگرایی با جمهوری اسلامی، از جمله با محور مسلط آن، در تضاد کامل با منافع تاریخی طبقهٔ کارگر قرار دارد.
افرادی که خود را کمونیست مینامند اما در عمل از دولتهای سرمایهداری دولتی دفاع میکنند، عناصر غیرقابل اتکا و مخرب برای هر تشکیلات کمونیستیاند. مرزبندی ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی با این عناصر ضرورتی انقلابی است. عدم مرزبندی مستقل و علنی بهمعنای تبدیلشدن آگاهانه یا ناآگاهانه به ابزار بازتولید همان گرایشهای ارتجاعی است. کمونیسم یا مستقل، انقلابی و مرزبند است یا به ایدئولوژی توجیهگر نظم موجود فروکاسته میشود و ضرورت مرزبندی بیامان با سوسیالدمکراسی، اپورتونیسم، سرمایهداری دولتی و هرگونه همگرایی با جمهوری اسلامی شرط بقا، اعتبار و پیشروی جنبش کمونیستی است.
کامیار سرخ
این تفسیری بسیار اجمالی و کلی گویی و بنابراین خنثی و بیهوده و بر علیه منسجم نمودن صف مبارزان کمونیستی و طبقه کارگر است. این چپ قلابی دگم در عوض دیدن اوضاع مشخص کنونی و صف آرایی نیروها در عمل نظری تروتسکیستی و حکمتیستی است که آرزوی حمله امپریالیستها و نوچه های هارشان مانند اسرائیل را دارند. بنابراین به بحران درون جنبش کمونیستی برای مشخص تضعیف آن دامن زده و تضاد های درون خلقی را بین کمونیستها و طبقه کارگر را به تضادی آشتی ناپذیر با این نوع نظریات دگماتیستی تبدیل میکند. و این غدهای سرطانیست که در این پنج دهه گریبانگیر جنبش چپ است که در به اصطلاح تکامل خود رویزیونیسم و سوسیال دموکراتها را بوجود آورد که امروز دنده چپ امپریالیسم و خنثی علیه دنده راست امپریالیستها یعنی نازیسم کنونی و نازی صهیونیسم میباشد. یک مثل بسیار ساده که حتی یک کلاس اولی بهتر از این نوع “چپ” آنرا درک میکند اینست که به نظر نویسنده هر کس علیه امپریالیسم است باید مبارزه طبقاتی را در داخل دنبال کند. سوال اینست: آیا شما که وانمود میکنید کمونیست هستید، پیشنهاد به مبارزه علیه بورژوازی،خرده بورژوازی، میکنید، و تئوری شما رهبری طبقه کارگر است و آن را سمت وسو میدهید در واقع یک جنگ داخلی بنام “انقلاب” راه می افتد را میکنید. سوال اینجاست: آیا شما فکر میکنید که امپریالیسم آمریکا و انگلیس و اسرائیل و نوچه های غربیشان، پشت مرزهای ایران جمع میشوند و تکان نمیخورند تااین کمونیستها پیروز شوند؟
۲- از همه اینها گذشته حساب نیروی خودتان “کمونیستها” را در ایران کرده اید و به فرض آمدیم و پیروز هم شدید. آیا ارتجاع داخلی و خارجی که مردم و طبقه کارگر را بعد یک جنگ داخلی تضعیف شده اند باز هم بیکار میمانند، و منتظر؟ زیاد به خود فشار نیاورید. پس، چه باید کرد ؟ مهم نیست چه میگویی!
آقا پژمان این نوشته ای شما نه نقد، بلکه بیانیهی رسمیِ ایدئولوژیِ تسلیم است؛ همان منطقی که پنج دهه است به نام ضدامپریالیسم طبقهٔ کارگر را به زنجیر ارتجاع داخلی بسته است. اتهامزنیهایی از نوع تروتسکیستی یا «حکمتیستی نه نقد نظری، بلکه پوششی برای فرار از پاسخگویی سیاسی است. هرگاه کسی قادر نیست به تحلیل مشخص از شرایط مشخص پاسخ دهد، به برچسبزنی پناه میبرد. مخالفت با جمهوری اسلامی، مخالفت با امپریالیسم نیست؛ بلکه شرط اولیهٔ هر مبارزهٔ واقعیِ ضدامپریالیستی است. رژیمی که اقتصاد، نیروی کار، منابع و سیاست منطقهایاش در خدمت بازتولید سرمایهٔ جهانی عمل میکند، بخشی از نظم امپریالیستی است، نه نیرویی در تقابل با آن.
دوگانهسازیِ دروغینِ یا مبارزه با امپریالیسم، یا مبارزهٔ طبقاتی دقیقاً همان منطق بورژوازیِ حاکم است. از منظر مارکسیسم، مبارزهٔ ضدامپریالیستی بدون مبارزهٔ طبقاتی چیزی جز دروغ ایدئولوژیک نیست. هر جا که طبقهٔ کارگر از مبارزهٔ مستقل خود بازداشته شده، ضدامپریالیسم به ابزاری برای سرکوب داخلی تبدیل شده است؛ از ایران تا سوریه، از عراق تا ونزوئلا. این تجربهٔ تاریخی بارها تکرار شده و هر بار به بهای تضعیف جنبش کارگری تمام شده است.
ترساندن جامعه از جنگ داخلی و تصویر کردن انقلاب بهعنوان فاجعهای اجتنابناپذیر، تاکتیک کلاسیک مدافعان نظم موجود است. پرسش واقعی این نیست که آیا امپریالیسم دخالت میکند یا نه، بلکه این است که چه کسی امروز عملاً راه را برای دخالت امپریالیستی باز کرده است: رژیمی که جامعه را به فقر، سرکوب، بحران مشروعیت و انفجارهای پیاپی کشانده، یا طبقهٔ کارگری که برای رهایی خود سازمان مییابد و میکوشد از این چرخهٔ بحران خارج شود؟
مسئلهٔ توازن قوا نیز عامدانه با تسلیم خلط میشود. بله، توازن قوا نامساعد است؛ اما نتیجهگیری شما این است که پس باید همیشه نامساعد بماند. این منطق، منطق سیاست انقلابی نیست، بلکه منطق انفعال ابدی است. اگر قرار بود کمونیسم فقط در شرایط ایدهآل و بیخطر مطرح شود، هرگز حتی بهعنوان یک جنبش تاریخی نیز شکل نمیگرفت و دوام نمیآورد.
برخلاف ادعای شما، پاسخ به پرسش پس چه باید کرد؟ روشن است و سالهاست که بهصراحت بیان شده است: استقلال سیاسی کامل طبقهٔ کارگر از هر دو قطب قدرت، یعنی هم امپریالیسم جهانی و هم ارتجاع اسلامی؛ افشای پروژهٔ وحدت خلقی که کارگر را به پیادهنظام بورژوازی بدل میکند؛ سازمانیابی طبقاتیِ مستقل، نه ذیل دولت و نه ذیل محورهای منطقهای؛ و همزمان مبارزه با تحریم، جنگ و اشغال، در کنار مبارزه با استثمار، سرکوب و سرمایهداری بومی.
در جمعبندی، این نوع چپ که شما نمایندگی میکنید نه دگمستیز است و نه واقعگرا، بلکه چپِ توجیهگر قدرت است؛ چپی که از ترس امپریالیسم، به دامان ارتجاع میخزد و این عقبنشینی را عقلانیت مینامد. تاریخ اما بیرحم است: همهٔ جریانهایی که مبارزهٔ طبقاتی را به تعویق انداختند، نه امپریالیسم را شکست دادند و نه ارتجاع را مهار کردند، بلکه در نهایت با هم و در کنار هم، علیه طبقهٔ کارگر پیروز شدند. این حقیقتی است که با فریاد، برچسب و تهدید محو نخواهد شد.
کامیار سرخ